<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> ایام بی شوهری </title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 17 Nov 2008 16:15:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هر آمدنی ...</title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-517.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;هر آمدنی یک روز رفتنی در پی دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من آبان ماه هشتاد و پنج آمدم ... و اکنون آبان ماه هشتاد و هفت می روم ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از اینکه این مدت مرا تحمل کردید ممنونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای همیشه خداحافظ.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاینده باشید و شاد : نسترن رها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 16:15:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=517</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-517.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کفش های بنفش!!!</title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-512.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;از کفشهای بنفش بگم یا ازکتاب0000یا از ماشین جیپM.يا از لحظه افتابي با لبخندي مليح به اميد بهتر شدن روزهاي در پيش رو.اما صد افسوس كه فاصله اين همه سال سلامي بيش نبود.شايد من خروس بي محل قد قد مرغ خودم را هنوز نخوانده ام.پس قرارمان چه شد&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مطالب بالا را آقایی به نام غلامرضا مخلصی زاده در کامنتی غیر خصوصی نوشته ... تصور می کنم ... ایشان من را به شدت با کسی دیگری اشتباه گرفته اند ... یا کسی تشویقشان کرده ... یا خودشان خودشان را تشویق کرده اند که یک خورده بخندند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به هر حال فقط خواستم بگویم که اشتباه گرفته اید ... امیدوارم گم شده خود را پیدا کنید... و اگر قصد خنده بوده .... این جور کارها درست نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ممنون می شوم از همه دوستان که چنین کامنت هایی که تبلیغاتی هم نیستند ... در وبلاگ حقیر قرار ندهند ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;با سپاس: نسترن رها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=512</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-512.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کبریت !</title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-510.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;می خواهم سیگارم را روشن کنم ... همین الان که اومدم به نت ... و شاید یکی از آن پست های &quot;دختر چهل ساله بر سر دو راهی مانده&quot; را بنویسم !!!! .... و خودم موقع نوشتن گریه کنم به حال خودم !!!&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کانکت شده ام ... &quot;ا ... اینجا رو نیگا ... کبریت تموم شده ... اه !!&quot; ... می رم از آشپزخونه کبریت جدید میارم ...از درون قوطی کبریت ... می خواهم کبریت را بیرون بیاورم ... تا سیگارم را روشن کنم ... نگاهم به آگهی تبلیغاتی پشت کبریت می افتد ... یک عکس رنگی هم از محصولی که اگهی اش پشت جعبه (آخرش نفهمیدم جعبه باید بگویم یا قوطی) است ... همان پشت انداخته اند ... و در تبلیغ محصول در عنوان نوشته شده :&quot; ترشی لیته&quot; ... و زیرش مرقوم شده :&quot; محصول درجه یک از مواد درجه یک&quot; ... و زیرترش نشانی سایت ترشی لیته با مواد درجه یک!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سایت دار هم نشدیم به عمرمون!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Nov 2008 18:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=510</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-510.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسترن </title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-509.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;... و من کجای زندگی خویش ایستاده ام ؟.... &quot;زندگی؟!!&quot;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;... &quot;نسترن دختر خوبیه &quot;.... &quot;دختر؟!!!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تمام هستی من به انتظار گذشت... و اکنون در بلاتکلیفی !!!!... نه دبگر انتظاری ندارم ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مثال درخت خشکی شده ام که بلاتکلیف میانه دیگر درخت ها مانده است... مانده است ... مانده است ... مانده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بر روی دیواره عمرم چوب خط می کشم ... چوب خط می کشم... چوب خط می کشم.... و من ... تمام هستی ام به انتظار گذشت ... و اکنون در بلاتکلیفی !!! ... نه دیگر انتظاری ندارم ... سکوت می کنم ... به خیابان خیره می شوم ... و چوب خط بر دیواره عمرم می کشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; دیگر خواب همه رهگذران را از حفظ هستم!!&quot;... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=509</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-509.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانواده غیر مستقل!!</title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-507.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;دو پست قبلتر درباره خانواده نیمه مستقل برایتان نوشتم ... امشب می خواهم از نوعی دیگر از خانواده برایتان بگویم که نام آن &quot;خانواده غیر مستقل&quot; است.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانواده غیر مستقل از زمانی که دختر و پسر وارد گفتمان برای شکل گیری خانواده می شوند شکل می گیرد... و گاه بدون آنکه دختر و پسر حرفی با هم زده باشند ... می رود که شکل بگیرد!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولین نشانه بروز خانواده غیر مستقل در بحث راجع به مهریه خود را متجلی می سازد ... پس از آن بر سر چگونگی مراسم عقد و ازدواج ... و اینکه چه کسانی حضور داشته باشند و چه کسانی حضور نداشته باشند ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر جلوی این نشانه ها گرفته نشود ... که البته گرفته نمی شود ... عوارض بعدی خود را در خریدهای مراسم .... حتی در میزان و نوع  جهیزیه دختر .... و هم چنین میزان مسافت خانه ای که باید برای زوج جوان ....ابتیاع یا اجاره شود ... با خانه مادر داماد و خانه مادر عروس ....نشان می دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;با شکل گیری خانواده غیر مستقل ... از همان شب دست به دست هم دادن زوجین .... عوارض عدم استقلال به شکل حادی ظاهر می شود ... به گونه ای که اولین گفت و گوهای زوجین در ح*جله درباره این عوارض است ...بدون اینکه دو بیمار (ببخشید زوجین) بدانند که این مباحثه درباره نشانه های خانواده غیر مستقل است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانواده غیر مستقل تا به آخر غیر مستقل باقی می ماند حتی اگر زوجین صاحب دو جین بچه شوند.... چگونه ؟ ... به طور مثال فرض کنید دو بیمار تصمیم می گیرند که به شمال بروند ... اما مادر بیمار ذکور ... به خاطر می آورد که پنج سال است به مشهد نرفته است ... بنابراین در این برزخ ... خانواده غیر مستقل ... سر اتومبیل را به سمت مشهد کج می کنند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سال بعد .... مادر بیمار ضعیفه به یاد می آورد که او را کسی به پابوس امام رضا (ع) نبرده است ... این بار به خاطر ایشان .... دوباره اتومبیل به سمت مشهد منحرف می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در تعطیلات آخر هفته بیمار ذکور تصمیم دارد که به کوه برود ... و بیمار ضعیفه نیز ... اما خواهر بیمار ذکور ... می خواهد در جلسه کنکور شرکت کند !!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بیمار ضعیفه باردار است ... بر اثر سونوگرافی متوجه می شوند که نوزاد دختر است ... بیمار ضعیفه  دوست دارد نام فرزندش را &quot;سمیرا &quot; بگذارد ... بیمار ذکور دوست دارد نام فرزندش را &quot; نگار&quot; بگذارد ... خواهر بیمار ضعیفه دوست دارد نام فرزند &quot; لیلا&quot; باشد ... برادر بیمار ذکور دوست دارد نام فرزند &quot; هانیه&quot; باشد ... مادر بیمار ضعیفه علاقه دارد نام نوه اش &quot; فاطمه&quot; باشد ... پدر بیمار ذکور به نام &quot; جمیله !!!&quot; علاقه مند است ... و دست آخر نام نوزاد می شود :&quot; المیرا&quot;!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پس از به دنیا آمدن نوزاد ... جدای از سرویس دهی به خانواده های هر دو بیمار ... ایضا هر دو بیمار موظف هستند به نوزاد هم سرویس بدهند ... و گاه حتی تا صبح پلک به هم نزنند تا بچه گریه های اش کمتر شود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بعد از آن .... دیگر خودتان می دانید .... جمله ای که اغلب زوجین خانواده های غیر مستقل می گویند :&quot; نصف عمرمون در خدمت پدر و مادر بودیم ... چون اون موقع فرزند سالاری نبود ... نصف دیگه اش رو در خدمت بچه ... چون الان فرزند سالاریه.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;البته ... اگر خانواده غیر مستقل تا اینجای ماجرا متلاشی نشده باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانواده دیگری که به تازگی ( در حدود ده سال!!!)  در حال شکل گیری است ... خانواده کاملا مستقل است ... در این حالت اغلب فرزند ذکور خانواده ... به سرش می زند که مستقل زندگی کند ... البته این به سر زدن یک باره هم نیست .... به طور مثال از شهرستان برای تحصیل به تهران آمده و پس از پایان تحصیل و شاغل شدن ... در همین تهران می ماند ... یک سال؟ .... نه گاه برای همیشه ... در این وضعیت ... فرد ... هر از چند گاهی دوست * دختری می گیرد ... چند ماهی با او سر می کند ... دلش را می زند و می رود سراغ بعدی ... در این حالت فرد کاملا مستقل عمل می کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;... در وضعیت دیگر شکل گیری اینگونه خانواده ... فرزند ذکور ... می بیند &quot;شاهین&quot; مستقل زندگی می کند ...&quot; امیر&quot; مستقل زندگی می کند ....&quot; حسین&quot; مستقل زندگی می کند.... چند بار به خانه آنها هم رفته است و عجیب به دهانش مزه کرده است .... به سرعت پراید هاچ بکش را می فروشد ... و بیعانه یک خانه را جور می کند ... و بعد ... او هم می شود...!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر چند به تازگی .... ضعیفه جات هم به این طیف پیوسته اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پی نوشت: در مساله خانواده مستقل قصد توهین به هیچ کسی را نداشتم ... آنچه در جامعه در حال شکل گیری است را نوشتم ... چرا که اگر قصد توهین باشد خودم اولین کسی هستم که به خاطر مستقل زندگی کردن در معرض این توهین هستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Nov 2008 17:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=507</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-507.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کشمش های من کجاست؟!</title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-505.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;من همیشه عادت دارم زمستان ها ... کشمش بخرم .... هر چند از لحاظ علمی اثبات شده که خانم ها در هر شرایطی نباید توت خوردن را فراموش کنند.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله... من عادت دارم زمستان ها ... کشمش بخرم و بخورم ... میانه کار ... در منزل ... و ...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;حتما یادتان هست که امسال تابستان انگورهای خارجی بازار را پر کرده بود و هنوز نیز.... و این را هم می دانید که در ایران ... اگر هیچ میوه ای به صورت &quot;فرتی&quot; به عمل نیاید ... انگور ماجرای اش سوای این حرفهاست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پس نتیجه حاصله آن است که انگور داخلی که فروش نرفته تبدیل به کشمش شود... و عرضه زیاد باعث ثبات نرخ کشمش شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من سال گذشته همین موقع ها بود که اولین دور از کشمش خریدنم شروع شد ... کشمش عالی نه ها ... از همین سبزهای معمولی ... به قیمت هر کیلوگرم ۲ هزار تومان ... با خودم حساب کردم که حتی اگر تورم دامنگیر کشمش هم شده باشد ... قیمتش امسال باید از قرار هر کیلوگرم  ۳ هزار تومان و نهایت نهایتش ۴  هزار تومان باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;با همین افکار وارد خشکبار فروشی شدم ... و از همین کشمش های معمولی سبز خواستم ... قیمت هر کیلوگرم از قرار ۱۰ هزار تومان بود... بهای توت معمولی که همیشه ۶ برابر قیمت کشمش سبز بود ... هر کیلوگرمش از قرار ۱۲ هزار تومان بود... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به نظر شما نتیجه منطقی این ماجرا چیست؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یعنی انگورها کشمش نشدند؟!!!... یعنی انقدر مصرف &quot;...&quot; رفته بالا !!! ... راستیا اینجاش رو حساب نکرده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 19:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=505</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-505.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به سلامتی !!</title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-504.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;به سلامتی &quot; خانواده نیمه مستقل&quot; به رسمیت شناخته شد... اما همین امروز همایشی از استادان برگزار شد که اصلا خانواده نیمه مستقل چیست؟!! ... حتی بی بی سی هم کارش به آنجا رسید که همین را از خوانندگان سایتش سوال کرد... و جواب هایی هم گرفت از جمله یکی گفته بود ... خانواده نیمه مستقل قدمت شونصد ساله دارد که بهش می گن داماد سرخونه!!&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;البته من فکر می کنم ... مساله خانواده نیمه مستقل در گفتمان رسمی به معنای آن است که دو نفر ازدواج می کنند ... اما چون توان تشکیل زندگی را ندارند ... گاه خانه مادر زن هستند و گاه خانه مادر شوهر!!! ... در همین مورد یکی از اساتید در همان همایش کذایی گفته است : &quot; این مساله گرچه خوب است اما اگر زمانش به درازا بکشد ... مشکلات مختلفی را باعث می شود که طلاق رو شاخشه!!!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;البته باز هم من فکر می کنم ... &quot;خانواده نیمه مستقل&quot; آرزوی بسیاری از کسانی است که یک زندگی را یک بار تجربه کرده اند ... یا پا از سنین جوانی بیرون گذارده اند و به نوعی به تنهایی خو گرفته اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به یاد دارم یکی دو سال پیش یکی از دوستانم می گفت : &quot; دوست دارم ازدواج کنم ... اما هم ازدواج کرده باشم هم نه&quot; ... گفتم :&quot; خب؟&quot; ... گفت :&quot; بهترین حالتش اینه که دو تا آپارتمان آدم کنار هم بگیره ... هر کسی زندگی خودش رو بکنه و خب مواقعی که لازمه اون دو تا آدم با هم باشن (معنای بد نگیرید... منظورشون تنها نیازهای عاطفی نبود ... بلکه هزار جور کوفت و مرض دیگه ... از جمله همین مرض یا بیماری بود) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی دیگر از دوستانم هم که متاهل بود یادم می آید می گفت :&quot; ازدواج خوبه ها ... اما امان از سقف مشترک.&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خب فکر کنم خانواده نیمه مستقل خیلی قبلتر از رسمی شدن شکل گرفته باشه... پس واسه چی من این پست رو نوشتم .... والله بیلمیرم!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 18:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=504</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-504.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اون آقا رو پیدا می کنم؟!</title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-503.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&quot; و آنکه می پنداشتم باید هوا باشد...&quot;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;موبایل زنگ خورده است ... تویی . گوشی را بر می دارم ...&quot;سلام&quot;... با صدایی مثل همیشه رییس مآبانه می گویی :&quot; سلام ... نه معلومه خوب نیستی.&quot; ... &quot;راجع به کتابت  هنوز کاری نتونستم بکنم ... اصلا این آقایی که باید برم سراغش رو امروز پیدا نکردم.&quot; ... &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه زود میری سراغ اصل مطلب ... این یعنی اینکه اصلا خوب نیستی .&quot; ... &quot; نه خوبم.&quot; ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; ... در این سیل مصیبت بار ...&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;صدات زنگ داره &quot; .... &quot; سرما خوردم&quot; .... &quot; پس خوب نیستی&quot;... &quot; خب خوب نیستم... &quot;... &quot; این خوب بودن ... ربطی هم به سرماخوردگی نداره .&quot;... دوست دارم گوشی را قطع کنم ... صدای ات لحظه به لحظه ... بیشتر شبیه یک رییس که می خواهد سر به سر زیر دستش بگذارد می شود ... &quot;من فردا دوباره تلاش می کنم ... شاید اون آقا رو پیدا کردم &quot; ... &quot; و حالت ؟!&quot; ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; ... و از خیل خبر چینان جدا باشد ....&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سکوت کرده ام ... سکوت کرده ام ....شاید دنبال جمله ای می گردم ... چرا نگویم؟ ... &quot; یه روزی یکی از دوستام که تازه به دوران رسیده بود ... خیلی سال پیش ... بهم گفت :&quot; تو کجای دنیا رو دیدی ؟ .... تو کیا رو دیدی؟ ... تو اصلا زندگی کردی؟ &quot; &quot; .... نزدیک است گریه ام بگیرد ... کلامم را قطع می کنم ... &quot; کی تو این دنیا زندگی کرده که تو دومیش باشی؟&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; ... و دستانی که مثل دستان یک عاشق...&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گریه می کنم ... گریه می کنم ... بی صدا .... و سکوتی که در این میانه افتاده است ... &quot; حالا گریه می کنی که چی ؟ &quot; .... هنوز گریه می کنم ... بی صدا .... و سکوتی که در این میانه افتاده است ....&quot; از گریه بدم میاد ... زنا همشون گریه می کنن ... واسه چی؟ ... از آدمی که انقدر ضعیفه .... نه از آدمی که با گریه می خواد حرفاش رو اثبات کنه ... بدم میاد.&quot; .... نمی دانم چگونه می توانم میان گریه .... صدای مسلطی به خود بگیرم ... &quot; من گریه نمی کنم .&quot; .... صدای ات حالت ریاستی اش را از دست می دهد ... با صدایی شوخ می گویی :&quot; آخه سکوتت خیلی طولانی بود ... هر چند صدای گریه نمی اومد ... اما سکوتش بوی گریه می داد. &quot;... &quot; من هر کاری که بتونم انجام میدم برای کتابت ...&quot; .... &quot;فردا کی وقت داری؟&quot; ... &quot; نمیدونم.&quot; .... &quot;یعنی نمی دونی فردا کی وقت داری؟&quot; ... &quot; فردا رو کی دیده ؟ &quot; .... &quot;نه ... حالت اصلا خوب نیست ... چی می گم کی خوب بوده ... فردا کی وقت داری؟!&quot; .... منتظر پاسخ منی... &quot; حقیقتا نمی دونم.&quot; ... دوباره صدای ات رنگ ریاست می گیرد...&quot; یعنی چی؟&quot;.... صدای من گرفته است ...&quot; شاید فردا مرده باشم!!&quot; ... دوباره شوخ می شوی ... &quot; بازی جدید کشف کردی؟ .. خودکشی؟!!&quot; ....&quot; من قطعا تمام تلاشم رو می کنم که اون آقا رو پیدا کنم... خداحافظ&quot;  ... &quot; فردا زنگ می زنم ... گوشی رو بر میداری!!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;... گوشی را قطع کرده ام ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; ... و دستانی که مثل دستان یک عاشق &quot; رها &quot; باشد.... تو هم با ما نبودی ...&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Nov 2008 19:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=503</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-503.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست </title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-502.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;اصلا فکر همه کسی رو می کردم جز تو ...تویی که همیشه فکر می کردم ... حتی سلام علیکت با من از روی حساب و کتاب رییس و مرئوسی است ... همیشه فکر می کردم از من می ترسی ... تا امروز....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاری رو شروع کردم که تو از آن مطلع نبودی ... کاری که از روی عشق انجام می دهم نه پولی در آن است ... نه شهرتی .... و فقط کار دل است ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;می دانستم به هر کسی هم پیشنهاد بدهم ... سراغ اولین مطلبی را که می گیرد ... این خواهد بود که خب چقدر توش پول هست؟ ... و من به هیچ کسی نگفته بودم .... تا امروز ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز هم به تو پیشنهاد ندادم ... ناخودآگاه تو متوجه شدی ... و شرح ماوقع را از من پرسیدی ... و من مانده بودم ... تو که هیچ گاه از من حتی جرات پرسیدن سوالی را نداشتی .... چه شده که این بار ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;.... و بعد ... &quot; اگه اجازه بدین من هم هستم ... تا آخرش ... فقط بگین چی کار باید بکنم .&quot;... و من لبخند یک دختر ۳۰ ساله مستقل را در پایان سخنش دیدم که با لبخندش به من دست دوستی می دهد ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;.... و گاه خدایا ... چه لحظات خوبی را می آفرینی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 17:12:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=502</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-502.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای سه نسل </title>
<link>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-501.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;دخترک با نشاط می نماید ... اما بچه ای که بغل کرده ... سنگین می نماید .... یک لحظه می مانم ... دخترک مادر بچه است یا خواهرش؟ .... دخترک بچه را بغل کرده و دسته یک چرخ دستی ... بدون وجود چرخ دستی نیز  به دستش آویزان است ...  و پیرزنی در کنار دخترک....&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نزدیک های غروب است ... هنوز نم نم بارانی می بارد ... و من در خیابانی پر از مغازه ...  که نورهای لامپ های رنگی شان جلوه گری می کند ... .دخترک با نشاط را می نگرم ... با بچه ای در بغل .... دسته چرخ دستی به دست آویزان ... و پیرزنی در کنارش ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه چیزی مرا به سمت دخترک می کشاند ؟ ... شاید لبخندش در زیر آن بار گران!!! ... به سوی اش می روم ... بدون کلام ... گویی کلامم را در نگاهم می خواند ...&quot; خواهرمه&quot; ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;با هم قدم می زنیم ... بدون کلام ... و پیرزن غمگین در کنار ما ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیگر شب شده است ... ساعت را نگاه می کنم .. نزدیک های هفت است  ... به سر کوچه ای رسیده ایم ... مغازه ای سر کوچه است با درهایی بسته ... و پله ای جلوی در مغازه .... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دخترک روی پله مغازه که به سمت کوچه است ... می نشیند .... پیرزن هم ... من هم ... و رو به رویمان ... دیوار خانه های کوچه معلوم است ... انگار به دنبال فرصتی بود که به سرعت داستان تمام روزش را بگوید ...&quot; چرخ دستی مامان بزرگم خراب شده ... یعنی دسته اش کنده شده ... مامان بزرگم باهاش می رفت خرید ... امروز از مدرسه که اومدم ... مامانم هم خونه نبود ...مامان بزرگ غصه داشت ... بچه رو بغل کردمو با هم اومدیم دنبال یه چرخ دستی نو ... اما گیر نیاوردیم ... یعنی گیر آوردیما ... اما هر دو تایی که گیر آوردیم ... مامان بزرگم نپسندید ... حقم داشت ... یکیش از این سیمیا بود ... که فوری زوارش در میره ... اون یکی هم پارچه ای بود ... اصلا به درد نمی خورد .... راستی اون خونه رو می بینی &quot; ....  و با دست به خانه ای اشاره می کند که درون کوچه است با چراغی روشن ... سر در خانه .... با سر اشاره می کنم که می بینم ... &quot; اون خونه ماست ... یعنی آپارتمان ما توشه ... یه خواهشی ازت بکنم ... جواب رد ندیا ... من کل درسام مونده ... مامانم هم ممکنه اومده باشه و نگران شده باشه ... بچه رو هم باید ببرم خونه ... می تونی به جای من ... با مامان بزرگم دنبال چرخ دستی بگردی.&quot; ... می خواهم بگویم : &quot; باشه &quot; .... اما دختر مثل تیری که از فنر رها شده ... دویده است ... و هنگامی &quot; باشه&quot; من را می شنود یا نمی شنود ... که به درخانه رسیده ... و زنگ در خانه را می زند و لبخند زنان برای ام دست تکان می دهد ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیرزن همچنان غمگین نشسته است ... از سر عجز به من نگاه می کند ... بلند می شوم ... به دخترک قول داده ام ... باید حتما چرخ دستی را تهیه کنم .... دسته چرخ دستی را از روی پله بر می دارم ... &quot; اوه چقدر سنگین است!!!&quot; ... هنوز پیرزن روی پله نشسته است ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; خب رو به روی کوچه که دیوار طولانی است ... باید از مغازه های کنار دستی شروع کنم &quot; ... چند قدم جلو می روم ... ابتدا به دست چپ خیابان نگاه می کنم ... بعد از مغازه .... دیگر هیچ نیست جز دیواره ای بلند و آجری ... بن بست!!!! .... از همان جا به سمت راست نگاه می کنم ... به آنچه آن سوی کوچه است .... دیواره ای بلند و آجری .... بن بست !!! ... به پیرزن نگاه می کنم ... هم چنان غمگین نشسته و عاجزانه به من نگاه می کند ... و به دسته چرخ دستی اش !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خنده ام می گیرد ... با دسته ای سنگین در دست ... بلند بلند می خندم .... &quot; دخترک عجب کلکی به من زدا ...&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از صدای خنده خودم از خواب می پرم ... ساعت هفت شب است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;...................................................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پی نوشت: این خواب را همین امروز یا بهتر بگویم امشب دیدم .... و اصلا نفهمیدم بچه چی شد... خب خواب است دیگر ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Oct 2008 19:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhayghadimi&amp;postid=501</comments>
<dc:creator>taranehhayghadimi</dc:creator>
<guid>http://taranehhayghadimi.blogfa.com/post-501.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
