تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
هر آمدنی یک روز رفتنی در پی دارد.

من آبان ماه هشتاد و پنج آمدم ... و اکنون آبان ماه هشتاد و هفت می روم ...

از اینکه این مدت مرا تحمل کردید ممنونم.

برای همیشه خداحافظ.

پاینده باشید و شاد : نسترن رها

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 19:46  توسط نسترن  

 خواننده نسترن رها

............................

اولین و آخرین باری که خواستم خواننده بشم پنچ سال و خورده ای داشتم ...... همه اعضای خانواده یا رفته بودند مدرسه یا سر کار .....و من و مادرم تنها تو خونه بودیم.

زمستون بود ..... مامان خونه رو جارو کرده بود ...... مثل همیشه با جاروی دستی..... گردگیری هم کرده بود ...... حتی زغال های گرد کرسی رو هم عوض کرده بود .... با اتش گردون روش زغالهای آتشین ریخته بود ...... و بعد روش گرد خاک مخصوص ریخته بود که زود گرماش از بین نره و تا فردا دوام بیاره .

من بیکار بودم و همیشه نظاره گر این کارهای مامان .........

زمستون بود و همه این کارها تموم شده بود ....... قاعدتا مامان هم داشت به آشپزیش می رسید .......

تازه برنامه کودک تموم شده بود که از رادیو پخش می شد ..... آخه اون موقع ها تلویزیون از ساعت ۴ بعدازظهر کارش رو شروع می کرد .

من خسته شده بودم از بیکاری ...... به مامان گفتم : مامان ساعت چنده ..... و اون جواب همیشگی رو داد :" موقع دیروز."

یه هو همون موقع بود که تصمیم گرفتم خواننده بشم.

در اون روز سرد زمستونی ...... رفتم توی اتاق کرسی ....... که روی تاقچه اش یک بر رادیو لامپی بود ..... وسطش آینه بود ..... و سمت دیگرش قابی که بالای قاب ....عکس حضرت رسول بود و پایینش نوشته ای که وقتی با سواد شدم توانستم بخوانم : "در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست / هر جا که صفا هست در آن نور خدا هست."

دوشاخه سیم بلند نمیدانم کدام وسیله برقی  را آوردم به جای بلندگو .... و کرسی را کردم سن خواننده ...... (البته عقلم به سن قد نمیداد) رفتم رو کرسی برای اینکه قدم به آینه روی تاقچه نمی رسید .....

می خواستم این خواننده بزرگ سالهای بعد رو در آینه ببینم .

رادیو ترانه ای گذاشته بود از گوگوش.

شروع کردم به لب زدن در حالی که دو شاخه  در دستم بود و نگاهم به آینه ......

به یکباره دولا شدم ...... سرم را گذاشتم روی کرسی و گریه کردم ......

من هیچ وقت نمی توانستم خواننده بشوم.

آن موقع ها بچه هایی بودند که دو دندان بالای وسطیشان حالت کرم خورده داشت. بزرگترها می گفتند:" دندوناش رو موش خورده" .....

با آن دو دندان موش خورده چه کسی ترانه خوندن منو می دید؟

مادرم آمد و فهمید چه شده ...... گفت چند سال دیگه این دندونها می افته و جاش دو تا دندون سفید و محکم در میاد......

نمیدونستم خوشحال باشم یا غمگین ....... اما رادیو رسیده بود به ترانه " ای ایران ای مرز پرگهر " ...... .

و من چقدر از آن مردی که شعر را می خواند و صدایش از رادیو پخش می شد می ترسیدم اما شعرش را دوست داشتم.

به رادیو نگاه کردم وقتی روشن بود مثل من بود انگار که موش یه دندونش رو خورده بود ....... اما نه مثل من نبود .......... رادیو .......خواننده همه خواننده ها بود.......و من !!

 تاریخ پست  : بیست و نهم آذرماه هشتاد و پنج

 بعدها

.........

بعدها خیلی زود رسید ... از همان زمان ها عادت داشتم که هر وقت ارکستر بزرگ در تی وی برنامه داشت با دقت به نوازندگان و به خواننده نگاه کنم... هر گاه ... رادیو یا تی وی ... ترانه یا آهنگی می گذاشت ... کار نوازندگان را با دستانم در هوا ترسیم می کردم ... به جای خواننده لب می زدم ... ترانه ها را حفظ می کردم ...

دیگر وارد مدرسه شده بودم ... خواهر دانشجو بود... دوست داشتم ... ترانه ها را بنویسم... نمی توانستم... آویزان خواهر می شدم .... خواهر برای ام می نوشت.

پدر در ایام جوانی تعزیه خوان بود...مادر همیشه از آن دوران یاد می کرد ... که خواندن پدر ... ولوله می کرد و جمعیت را به گریه می انداخت ...  گاه محو "تحریر"های پدر  می شدم به وقت بازخوانی آوازهای تعزیه... گاه پدر "ذبیح" که خواهر می گفت : " صدای اش  خواهر  با ایرج مو نمی زند." ... به خانه ما می آمد ... او نیز می خواند... او نیز در دستگاه می خواند... پدر می خواند... او هم می خواند... و من انقدر می خواندم ... که حال که به گذشته می نگرم... با خود می گویم:"دیگران چه تحملی داشتند!!!"

همان زمان ها بود که گیتاری اسباب بازی هدیه گرفتم... و من چقدر با سیم هایش ور می رفتم تا تقریبا کوک شود ... و عجیب آن بود که صدای خوبی داشت... به خرپشته می رفتم ... به سیم ها زخمه می زدم و با خود نجوا کنان می خواندم ... تصانیف ایرانی بر گیتار!!!!... یک نمیدانم ارگ دستی بود ... چه بود... آن را هم همان زمان ها هدیه گرفتم ... اما دوستش نداشتم... از من ...خواندن را می گرفت.

... گاه تمام ذهنم را ترانه ها می انباشت.. در ذهنم می خواندم!!!!... و چقدر از خود شرمنده می شدم به هنگامی که وفات بزرگی بود و من هم چنان در ذهنم می خواندم!!!!

قالیچه ای را پدر به تازگی به نام من خریده بود... دیگر می دانستم "سن" چیست... از زمانی که کنسرت "داریوش" رفته بودم.

هر وقت کسی در خانه نبود ... و مادر هم مشغول کارهای روزانه اش بود... قالیچه برای ام ... "سن" می شد... ضبط پرتابلی که داشتیم روشن می کردم ... و به دقت تمام ترانه ها را لب می زدم... چرا که در آن هنگام خود خواننده می شدم !!! ... و تمام دنیای اطرافم را فراموش می کردم. (لابد می گویید چه الکی خوشی! .. حق دارید)

و صدای انقلاب می آمد با ترانه های فرهاد ... داریوش ... فریدون فروغی .... و حتی حبیب!!!

به سرعت انقلاب شد ... با کتابچه های سرود که هر روزه در بساطهای جلوی دانشگاه پیدا می شد و از جمله کتاب هایی بود که خواهر برای ام می خرید.

... و من سرودها را می خواندم ... می خواندم ... می خواندم .... و یک روز بهاری سال 60 ... سرودم!!!...نه شعر ننوشته بودم ... نوشته ام ... ملودی داشت .... می شد آن را آهنگین ... نه با آهنگ موازین عروضش ... که با ملودی اش خواند!!!... و به زودی مدرسه شد جایی برای عرضه کارهایم!!!

مدرسه تمام می شد ... اما نوشتن ترانه ها از ضبط تمام نمی شد .. و تکرار خواندن آنها ...

دانشگاه آمده بود ... دیگر به خیال خود "ترانه " می ساختم ... با ملودی که روی اش می گذاشتم ... و اولین پیشنهاد کاری را به آن بر آب دادم ... آنها هم استقبال کردند ... اما خب هنوز نیمه دوم دهه شصت بودیم ... و من ترسیدم.

در آن سال ها برای دل خودم ... هر نوع ترانه ای ساختم ... سنتی ... پاپ ... پاپ _ سنتی .....

نیمه دوم دهه هفتاد شده بود ... و من کلاس آواز رفتم ... دو سال ... در کنارش سه تار آموختم (این یکی کار را می دانم خیلی از دوستانی که بلاگ را می خوانند انجام داده اند)

... اکنون سه سالی است که برای آنهایی که با مادرشان قهر کرده اند ... ترانه می سازم ... حتی این بار برعکس زمانی که من پیشنهاد دادم ... به من پیشنهاد کار برای آن سوی آب هم شد ... اما نپذیرفتم ... هیچ گاه نخواستم کنار این ترانه های مزخرف ... اسم خودم در آلبوم ها باشد ... کار را به آهنگساز تحویل می دهم و تمام.

این روزها ... از چند شرکت خوب که مجوز وزارت ارشاد دارند و معتبر هستند و آلبوم های کسانی که از مادرشان قهر کرده اند را جمع نمی کنند ... پیشنهاد گرفته ام ... و هنوز فکر می کنم ....

نسترن می خواست خواننده بشود .... و حالا... من!!!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:57  توسط نسترن   | 
 

Nastaran Raha: سلام

Nastaran Raha: مردي الحمداله

mehrdad1347mojarad: سلام

Nastaran Raha: مي توني برام سايت درست کني ؟

mehrdad1347mojarad: بله عزيزم ميتونم

mehrdad1347mojarad: دامين و هاست از کجا گرفتي ؟

Nastaran Raha: از جايي نگرفتم

mehrdad1347mojarad: خب از کجا ميخواي بگيري؟

Nastaran Raha: خب بگو نمي تونم

mehrdad1347mojarad: عزيز دلکم

mehrdad1347mojarad: درست کردن وب سايت

mehrdad1347mojarad: مثل اينکه به کسي بگي نقاشي بلدي برام بکشي ؟

mehrdad1347mojarad: خب هر کسي تا حدي بلده

mehrdad1347mojarad: روشها و نرم افزارهاي  مختلفي هم داره

mehrdad1347mojarad: عمومي ترين و ساده ترينش

Nastaran Raha: من يه سايت مي خوام با کاربري ساده

mehrdad1347mojarad: با استفاده از فرونت  پيج از مجموعه آفيس

mehrdad1347mojarad: يا فتو شاپ

mehrdad1347mojarad: ولي يه کار سليقه اي ست

mehrdad1347mojarad: اگه از سليقه ام خوشت نيومد تقصير من نيست ها

Nastaran Raha: عيب نداره

mehrdad1347mojarad: با چه دامنه اي ميخواي ؟

Nastaran Raha: نميدونم

Nastaran Raha: فقط مي خوام صفحه خوب باز شه

mehrdad1347mojarad: روي چشمم

mehrdad1347mojarad: يه نرم افزار وب سايت ساز حرفه اي هم دارم

mehrdad1347mojarad: سيگما

mehrdad1347mojarad: ميگم برات بفرستند

Nastaran Raha: نمي خوام

mehrdad1347mojarad: با دستورالعمل استفاده و نصبش

Nastaran Raha: باز من يه چيزي گفتم

Nastaran Raha: مفت دراومد

Nastaran Raha: داري مي گي مي فرستم

Nastaran Raha: مي فرستم

mehrdad1347mojarad: آخه عزيز دلم

Nastaran Raha: اصلا نمي خوام

mehrdad1347mojarad: اين نرم افزار که من ميگم

mehrdad1347mojarad: بيرون  اصلا نيست

Nastaran Raha: نمي خوا د بگي

Nastaran Raha: من يه غلطي کردم

mehrdad1347mojarad: از شرکتش هم بخواي بخري

Nastaran Raha: بگذر

mehrdad1347mojarad: حداقل بايد پونصد هزار تومن بدي

Nastaran Raha: نمي خوام

mehrdad1347mojarad: تو عزيز دلمي

Nastaran Raha: نمي خوام

mehrdad1347mojarad: من  از دست توي چي کار کنم آخه ؟

Nastaran Raha: من عزيز دلتم؟

Nastaran Raha: هه هه

Nastaran Raha: هيچي

Nastaran Raha: گفتم که غلط کردم

mehrdad1347mojarad:  ميگم فردا همه رو با پيک برات بفرستند

Nastaran Raha: فوري قيمت هم ميدي که من بدونم چقدر لطف داري

Nastaran Raha: آدم به عزيز دلش اينجور نمي گه

Nastaran Raha: نمي خوام

Nastaran Raha: نمي خوام

mehrdad1347mojarad: بله

mehrdad1347mojarad: چه جوري نميگه؟

mehrdad1347mojarad: چشم

mehrdad1347mojarad: خودم برات ميگيرم و راه ميندازم و تحويلت ميدم

mehrdad1347mojarad: ولی بالاخره باید بهنگام کردنش رو یاد بگیری یا نه؟

Nastaran Raha: هيچي نمي خوام

Nastaran Raha: گفتم که يه غلطي کردم حرفي زدم

Nastaran Raha: بگذر

Nastaran Raha: کاملا بگذر

Nastaran Raha: بگذر

mehrdad1347mojarad: باز نزن به صحراي کربلا تو رو خدا نسترن جان

Nastaran Raha: صحراي کربلا ...آقاي 500 هزار تومني

mehrdad1347mojarad: بيرون نيست خانوم

Nastaran Raha: خب نباشه

Nastaran Raha: من از تو هيچي نمي خوام

Nastaran Raha: هيچي

Nastaran Raha: تمومش کن

Nastaran Raha: آقاي 500 هزار تومني

mehrdad1347mojarad: بعد از ماه ها و سالها

mehrdad1347mojarad: باز ميخواي اشک من رو در بياري ؟

Nastaran Raha: مساله اي نيست

Nastaran Raha: خوبه که ماه ها اشک نريختي

Nastaran Raha: هر چند ماه لازمه آقاي 500 هزار تومني

mehrdad1347mojarad: من از دست تو آخر سر ميذارم به جهنم اين بار

Nastaran Raha: .. بیخود من رو بهانه نکن ...تو واسه من ... از جاتم تکون نمي خوري

mehrdad1347mojarad: ديووووونه

mehrdad1347mojarad: مگه دستم بهت نرسه

Nastaran Raha: ديگه نمي رسه

Nastaran Raha: هيچ وقت

mehrdad1347mojarad: ميرسه , میدونی که میرسه

mehrdad1347mojarad: دنيا اونقدر ها هم بزرگ نيست خانوم دکتر

Nastaran Raha: واقعا از لطفت ممنونم

Nastaran Raha: براي عزيز دلت خيلي مايه ميذاري

mehrdad1347mojarad: اذيت نکن

Nastaran Raha: همين رو پست مي کنم تا بقيه هم تو رو بشناسن

mehrdad1347mojarad: بکن , این که بار اولت نیست

mehrdad1347mojarad: من  از دست تو چي کار کنم ؟

Nastaran Raha: من که با تو کاري ندارم

Nastaran Raha: که بخواي چي کار بکني يا نکني

mehrdad1347mojarad: يه مدت نبودي

mehrdad1347mojarad: نگرانت شدم

Nastaran Raha: براي کسي که تو زندگيت نيست نگران نشو

Nastaran Raha: يا بهتر بگم تو زندگيت شريکش نکردي .... نگران نشو

mehrdad1347mojarad: توي زندگيم نيست

mehrdad1347mojarad: توي دلم که هست

mehrdad1347mojarad: هميشه همينطور بوده

mehrdad1347mojarad: هيچ وقت بيشتر از دو ساعت نتونستیم همدیگر رو تحمل کنیم

Nastaran Raha: من نمي دونم اين چه علاقه اي هستش؟

mehrdad1347mojarad: يعني تنها راه اثبات علاقه همينه ؟

mehrdad1347mojarad: که باز برگردی و بگی تو به من به چشم  یک... ؟

Nastaran Raha: وقتي نيست ... يکي از راه هاست

Nastaran Raha: مثلا يه هديه براي تولد

Nastaran Raha: حتي از اين هم دريغ مي کني

mehrdad1347mojarad: دليلش رو نميدوني؟

Nastaran Raha: و ميدونم با اين آي دي تو اينترنت با چند نفر ديگر هم گپ مي زني

Nastaran Raha: لابد همشون تو دلت جا دارن

Nastaran Raha: مي خواي اون دليل قديمي دو تا گوشواره رو بياري

Nastaran Raha: يه کارت پستال ... آقاي 500 هزار تومني ... دو تا گوشواره نيست

mehrdad1347mojarad: تو نبودي که من رو متهم کردي؟

mehrdad1347mojarad: هميشه در ارتباط با تو گيج ميشم و حيرون ميمونم

mehrdad1347mojarad: چي بگم چي کار کنم يا نکنم که بهت بر نخوره

Nastaran Raha: پس من ديگه تو ياهو مسنجر نميام تا تو گيج نشي

mehrdad1347mojarad: که تعبير بدي نکني ازش

Nastaran Raha: به خانوم بچه ها سلام برسون

mehrdad1347mojarad: خوبه

mehrdad1347mojarad: باز يه ذره انصاف داري

mehrdad1347mojarad: يه دفعه بگو

mehrdad1347mojarad: به خانمها

mehrdad1347mojarad: و به بچه ها

mehrdad1347mojarad: هر دو رو جمع ببند

Nastaran Raha: ناصر دروغ سر هم نکن

Nastaran Raha: از يه فرسخي همه چي داد مي زنه

mehrdad1347mojarad: دست بردار

Nastaran Raha: راست مي گم

Nastaran Raha: راست مي گم

Nastaran Raha: راست مي گم

mehrdad1347mojarad: من چي کار بکنم

mehrdad1347mojarad: قسم بخورم برات ؟

Nastaran Raha: نه

Nastaran Raha: قسم تو چه فايده اي به حال من داره

Nastaran Raha: اميدوارم در زندگي مشترکت موق باشي

Nastaran Raha: باي

mehrdad1347mojarad: مراقب خودت باش

mehrdad1347mojarad: باي

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:41  توسط نسترن   | 
هوا ناخوش احوال است ... تقصیر ما نیست.
 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:24  توسط نسترن   | 
هوا ناخوش احوال است ... تقصیر ما نیست.
 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:24  توسط نسترن   | 

سال دوم نظری هستم ... امتحان میان ثلث ....جبر دارم .... درسم را خوب خوانده ام .

چند مساله را هم به صورت فرضی برای خود طراحی کرده ام و بر اساس معادلات جبر به آن پاسخ داده ام ... کاملا برای امتحان آماده ام .

دبیر جبرم ...دختری است که از راه نیافته ها به دانشگاه به دلیل تعطیلی چند ساله آنهاست ... اما بسیار تیزهوش ... و همان سال با بازگشایی دانشگاه های پزشکی ... پزشکی دانشگاه تهران قبول می شود.

سال دوم نظری هستم ... امتحان میان ثلث ...جبر دارم .... درسم را هم خوب خوانده ام .... برگه را جلویم می گذارند ... آماده ام که با ولع تمام پاسخ ها را بدهم .... اما این سوال ....یعنی چه ؟ .... لابد هیچ معادله ای برای حلش نیست .... وقت کم نیاورم ... پاسخش را می توانم بدهم ... اما وقت کم نیاورم .... به جای وقت ....برگه کم می آورم ... دبیر با تعجب مرا نگاه می کند ... برگه به دستم می دهد .... هر دو روی برگه را برای پاسخ به این سوال سیاه می کنم .... و دست آخر .... خوشحالم ... سوال را پاسخ داده ام ... ایمان دارم که این همه زحمت نتیجه داده و پاسخم درست است.

از جلسه امتحان بیرون میایم .... عادت دارم وقتی از جلسه امتحان بیرون می آیم درباره امتحان دیگر صحبت نکنم ... اما بچه ها .... مدام از هم می پرسند پاسخ این سوال چه بود ... پاسخ آن سوال چه بود ...و پاسخ ها که داده می شود .... رنگ از رخ ماهرخ می پرد ... رنگ از رخ شهین می پرد ... رنگ از رخ مریم می پرد ... و این بار رنگ از رخ من می پرد ... نه امکان ندارد پاسخ آن سوال لعنتی همین معادله کوچک دو خطی باشد.... من دو صفحه برای اش سیاه کردم... " نکند دبیر حوصله نکند پاسخم را بخواند ... نه اصلا نمی خواند .... وقتی ببیند معادله ای در کار نیست یک خط قرمز می کشد و من پنج نمره از دست می دهم."

دبیر بجه ها را یک به یک صدا می کند و برگه امتحانی را که نمره ای به آن داده شده به دستشان می دهد ... پس کی نوبت من می رسد ؟... کاش اصلا نرسد .... تمام نام ها خوانده شده ... تمام برگه ها داده شده .... همه حواسشان به برگه هایشان است ... و آن را وارسی می کنند .

دبیر مرا صدا نمی کند ... به بالای سرم می آید ... آن  دو برگه پاسخم هم برای سوالی با معادله ای دو خطی به دستش هست .... می گوید : " خوشم اومد ... نشون دادی که جبر همیشه با معادلات ساخت صدها سال پیش حل نمی شه ... جبر هم آزادی داره ...

می شه جواب یک سوال رو ...آدم از راههایی که دیگران نرفته اند ... پیداش کنه .... می شه آدم از راه خودش بره .... اما نه اینقدر دشوار ....نه اینقدر سخت ....نه اینقدر وقت گیر....گاهی بهتره اسیر جبر بمونیم ... تا اون برامون تصمیم بگیره و به همون جوابی که با این همه پیچ در پیچ رفتن بهش می رسیم .... برسیم." .... لبخند می زند .... خجولانه لبخند می زنم ... برگه ام را تحویل می گیرم  .... نمره ام را گرفته ام ... تمامی نمره را .

من در جبر زندگی ... با معادلاتش که حفظ بودم ....زیستم .... اما همیشه سوال های جبر زندگی به راحتی نبود ... گاه از راه خودم رفتم ... و به همان پاسخی رسیدم که جبر از ابتدا پیش روی ام گذاشته بود .... تنها سختی کشیدم ... تنها وقتم را هدر داددم .... و عاقبت جبر زندگی ... به من آموزاند.... عشق را در پرانتز گیرم ... و زندگی را فاکتور بودن بدانم.

پی نوشت: میدانم این مطلب را قبلا نوشته ام ... اما دوست می داشتم امشب بار دیگر آن را در این وبلاگ قرار دهم.

از اینکه پست قبل را حذف کردم عذر می خواهم ... پیش از این نیز در یکی از کامنت های دوستان  گفته بودم که امشب این پست را حذف می کنم ... اما بدانید تک تک نظرات و آن پست را در دسکتاپ نگه داشته ام... چرا که برای همه شما دوستان عزیزم احترامی بیش از حد قائلم ... و از اینکه وقت می گذارید و نظرتان را درج می کنید ... سپاسگزارم.

با سپاس: نسترن

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:26  توسط نسترن   | 
هر چند خیلی غمگینم ... که چرا باید اینگونه باشد ... اما خیلی خشنود هم هستم که یک بار دیگر توانستم ... غرورم را حفظ کنم ....و برای حفظ آن چیزهایی که گاه برخی حاضرند برای داشتنش به هر ذلتی تن دهند ... تن ندادم.

این تمام آنچه بود که امروز رخ داد ... و من همیشه ... نخواستم که همچون صدراعظم نوری آویزه گوش کنم که برای رسیدن به مقصد می توان ریش در ماتحت الاغ کرد ... و بعد با حنا قضیه را رفع و رجوع کرد ... به گونه ای که انگار هیچ گاه ریش ما ... ماتحت حیوانی را درک نکرده!!!!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:9  توسط نسترن   | 
فردا روز سختی برای من است ... امیدوارم عصبی نشوم ... چرا که به هنگام عصبانیت به جای آنکه اختیار از کف بدهم و حرف های ناجور بزنم ... حرفهایم را قورت می دهم .. و همین می شود که گریه ام می گیرد.

امیدوارم ... آنگونه که در شانم هست در این روز ظاهر شوم... البته اگر از پس امشب ... فردایی باشد.

پی نوشت: من تمام کامنت های شما بزرگواران را خواندم و پاسخ گفتم ... نمیدانم چرا در وبلاگ مشاهده نمی شود ... به همین دلیل کامنت های پست قبل را همین جا می گذارم.ممنون از نظراتتان و وقتی که می گذارید.

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 16:33 توسط:مزرعه ای در امتداد گورستان
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 15:40 توسط:حسین
فداشدن فنا شدن با شاخ و برگ است

اما دوست داشتن, تکامل و بالندگی است
حسین جان ..."فدات شم" یه جمله کامل و معمولیه ... تفسیر فلسفی فکر نکنم داشته باشه.
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 15:10 توسط:ناصر
من یکی از خوشبخت ترین مردان روزگار هستم ! .... چرا؟! چون ماکارونی دست پخت
نسی رو خوردم. بعلاوه ی شله زرد دست پخت نسی.
اعتراف میکنم هر چی که راجع به فرمول محرمانه ی پخت ماکارونیش میگه حقیقت داره.
نسی، جواهری در قصر
آقا یا خانم محترم چند بار از شما خواهش کردم که به جای سینگل (ناصر) برای من کامنت نگذارید... سپاسگزار می شوم.
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 14:35 توسط:نغمه
من توهم ندارم و مطمئنم یه پست قبل از این اینجا بود که الان نیست
نغمه جان از شدت علاقه به 5/13 توهم پیدا نکردی!!! ...لیدا جان که گفت پست رو لولو برد
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 13:14 توسط:لیدا
پست قبلو لولو برد...نسترن جان اگه کیس مناسبه فدا شدن گیر اومد رو منم حساب کن
لیدا جان نزدیک بود کامنت تو را هم لولو ببرد ... روی "ویرایش" کلیک کردم ... فرت بلاگفا توضیح داد : کامنت مورد نظر ثبت نشده یا حذف شده است."!!!
راستش نخواستم چشم نامحرم بهش بیافته !!
ولی اگه تو هم کیس مناسب فداشدن پیدا کردی ما رو هم خبر کن ... مانیتورش با من!
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 12:25 توسط:آزی
اگه ماکارونی دوست داری یک چیزی رو پیشنهاد می کنم . سبوس دار رو هم امتحان کن . طعمش به چبز جالب و خاصیه که شاید خوشت بیاد .خواصش هم خیلی زیاده .
آری جان ممنون از نظر آشپزی ات ... فکر کنم به زودی این وبلاگ رو به طرز تهیه و پخت غذا اختصاص بدم ...
ولی خدا وکیلی به خواص اهمیت نمی دم ... حتی اگه خیلی زیاد باشن... جون اونا هم به من اهمیت نمی دن ... چرا؟ ... خب چون منم مثل خیلی دیگه از عوامم.
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 12:9 توسط:مجتبی نیک سرشت
سلام وقتی داشتم درباره وبلاگت رو می خوندم نمی دونستم گریه کنم یا خنده!!!!
قبل از همه این چیزا تو آدمی نه چیز دیگه و آدم بودن خیلی سخت تره تا ایام بی شوهری و پیری سیری و زیری و.........
مجتبی جان باور کن اصلا نفهمیدم چی گفتی...به هر حال ممنونم وقت گذاشتی و نظری نوشتی.
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 10:45 توسط:ستاره
بازم ماکارونی این روزا چقد ماکارونی میخورین بعدشم خودتون چطور از مامانی نسخه اصلش رو میگیری ما چیکار کنیم جدی حالا اون کتاب و نوشته بودی با این الاغ گفتنات میدونم حدس بزنم به کی زنگیدی
ستاره جان عمرا نمی تونی حدس بزنی ... چون من به همه می گم :" الاغ" ... البته حمل بر بی ادبی نشه ... تکه کلام عاشقانه منه !!!!
نه بابا کتاب متابم کجا بود ... من یه غلطی کردم ... پارسال به سرم زد یه سری چرندیات رو کتاب کنم ... به خواهرم هم گفتم .. حالا هر چی کتاب می بینه فکر می کنه نویسنده اش منم!!! ... فک کن.
البته خوشبختانه این خیال احمقانه از کله ام رفت بیرون.
ماجرای ماکارونی دو سه پست قبل بر می گشت به نزدیک به بیش از یک ماه پیش ... و این یکی ماکارونی مال دی شب بود.
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 6:30 توسط:خاتون
ای خدااااااا.....دوباره گفت ماکارونی!!!!!!!!!!!!!!

نسترن جان سلام به روی ماهت

ببین منو...امروز رفته بودم خرید مواد غذایی خوب؟! بخدا اگه دروغ بگم دستم رفت طرف ماکارونی و گفتم بگیرم امشب به یاد نسترن درست کنم...حالا اومدم می بینم تو باز هماووهواووهوو

ببخشید منو... بخاطر تالمات! ماکارونی یی نمیتونم خوب حرف بزنم.

بعدشم...از خاتون یاد گرفتی؟ چی چی رو؟ من که نوشته هام اینهمه بازه و همه چیییییی را میگم حالا شدم سانسورچی ِ چی؟!

بعدشم دوم...اون عکس کی بود اونوخت؟! اگه راس میگی بگی خب! خواهر زاده ات نمی شناسه, شاید ما بشناسند!!!!

بعدشم ِ آخر...فدای کی شدی؟! مشکوک میزنی ناقلا!!

بعدشم ِ بعد از آخر...من که اومدم خونه ت( شایدم تا اون موقع خونه تووون) قبل از این که اون رختخواب مرا مستانه بندازی دم آشپزخونه ت( توون)! باید...باید...باید ماکارونی ات را خورده باشم, اوکی؟!
خاتون جان با جان جانان من تایم گرفتم درست 2 ساعت و 47 دقیقه حرف زدی .... بعد وقتی نوشتیش ... سرجمع شد 15 دقیقه ... این سانسور نیست!!! ... تازه خودتم اعتراف کرده بودی...
بعدشم ... مگه ما کیش یادمون میره که جان جانان چی نوشت ... تو چی نوشتی...
و اما بعد از همه ... اون تشک که به نام شما سند زده شده ... ماکارونی هم انبار می کنیم ...
فدای آبجی خودم خاتون جان جانان ما.
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

دوشنبه 8 مهر1387 ساعت: 2:3 توسط:متفق
سلام
مطالبت را خواندم برام جالب بودازاین باب که ازاین عوالم مختلف که هرکدام برایخود یکی داریمشما هم ازخوش اقبالی دنیای قشنگی داری که جذابیتهای زیادی دران نهفته است امید که به ان تجربه های ارزشمند وجذابیتهای متفاوت دست پیدا کنی.
قدمات رابرچشم میگذارم اگرکه مفتخرم نمایی به حضورت درکلبه کوچک وناقص مای حقیر ضمن اینکه اگر بالینک دادن موافق بودی محبت نموده ومطلعم نمایید....... .
تصدقت بشوم
 وب سایت   پست الکترونیک
یک روز معمولی ... از نوع چرند گویی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:1  توسط نسترن   | 
چندی پیش روزنامه کارگزاران بود ... اعتماد ملی بود ... آفتاب یزد بود... اصلا شاید هم کیهان بود!!!... شاید هم زینت خانم همسایه مادرم بود!!! .... والله کبر سن است دیگر.

نوشته بود که طبق اطلاعات به گمانم سازمان آمار (حالا یک هم چه چیزهایی) ... در سه ماهه اول سال جاری ... ۱۰۴۷ (این را خوب یادم مانده).... ازدواج در کشور ثبت شده ... که در آن زوجه ۱۰ تا ۲۰ سال ... از زوج بزرگتر بوده است!!!

البته این فقط تمام خبرش نبود... بلکه کلی آمار دل انگیز و فرح بخش و جان فزای دیگر هم داده بود از اینکه چند ازدواج هم سال ... چند ازدواج زوجه ۵ سال بزرگتر ... چند ازدواج زوجه ۳ سال بزرگتر .... و همین جور بگیرید و بروید ... در همین سه ماهه اول سال جاری رخ داده ...و خب زیرکانه در همان خبر (یعنی در تیتر خبر) نتیجه گرفته بود و یک چیزهایی گفته بود در مایه اینکه : " چرخش تفاوت سنی در ازدواج ها به نفع دختران"!!!... البته اگر همان روزنامه آخری که گفتیم ... این خبر را نوشته باشد -یادمان که نیست- لابد رو تیتر زده بود:" افزایش ۹۵۷ درصدی ازدواج پیردختران" و تیتر زده بود:"آقای ایگرگ: در دولت نهم مشکل پیر دختران حل شد" ... و قطعا پس از لید نوشته بود :" آقای ایگرگ: تمامی تلاش دولت آن است که نه تنها خلاء سه درصدی که در ازدواج پیردختران باقی مانده و ناشی از سوء مدیریت دولت های قبلی است نیز حل کند... بلکه در یک ساله باقی مانده از ظرفیت های اضافی نیز در این باره استفاده نماید."

به قدری ذوق مرگ شدیم که خبر را تلفنی به عرض "فریده" رساندیم. ایشان هم فرمودند:" حالا ۲۰ سال کوچکتر می خوای یا ۱۰ سال کوچکتر؟".... ما والاتر از ایشان فرمودیم:" همان ۱۰ سال کوچکتر خوب است... بچه که نمی خوام... می خوام یکی باشه که پخته باشه." ...فریده هم مثل همیشه ریسه فرمودند... و پس از کلی ریسه به یکباره درافشانی کردند که البته الهی درفشانیشان به لال مانی در این گونه مواقع بیانجامد(به خودش هم گفتم) ... : " با این حساب .... نسی جان خودت جزغاله ای!!"

این فریده برای خودش همین طور درفشانی کند ... ما که اصلا و ابدا به فکر ازدواج نیستیم ـ عمرا اگر راست گفته باشیم!!!ـ اما مطلب مهم آن است که بحران ازدواج مثل "سونامی" دارد به سمت پسران دم بخت می رود .... بحرانی که حاصل سقط جنین دختران در دهه  ۶۰ است... ـاگر فکر می کنید دروغ می گویم یک نگاه به آمار آن سالها بیاندازید ... خودتان می بینید میزان پسران متولد شده نسبت به دختران چقدر بیشتر است -

...............................................................................................

پی نوشت:امیدوارم "قدر" دی شب را خوب دانسته باشید.

پی نوشت ۲: درباره مطالب منتشره در آن روزنامه مربوط به ۹۵۷ درصد و خلاء سه درصدی ... ما که سوادمان قد نمی دهد ... اما قطعا آن روزنامه که همیشه خبرهای صحیح را منتشر می کند ... و در دقت خبری نمره اش در میان همه رسانه ها بالاتر است ...درست نوشته است.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:20  توسط نسترن   | 
حالم باید خوب باشد ...که هست...دیگر درون خاطراتم واکاوی نمی کنم .... حالم باید خوب باشد که هست...خواب به چشمانم نشسته است.. روی تخت دراز می کشم ... _بعدازظهر 31 شهریور 1387 _... خوابم می برد ...

نمیدانم این من هستم که به خاطر می آورم ... یا هنوز در خوابم ...و خواب می بینم... قلبم تند تند می زند ... این صدای من است یا صدایی که در خواب می شنوم ؟ .... "چهل سال در این دنیا هستم. " ... قلبم تند تند می زند ... مثل گنجشکی که ترسیده است ..." چهل سال است در این دنیا هستم. " ... قلبم تندتر می زند ... لحظه ای مثل مکاشفه گشوده می شود ... نه تقویم است که ببینی ... نه ساعتی که لحظه ها را بنگری ... "چهل سال است در این دنیا هستم" ... قلبم می خواهد قفسه سینه را بشکافد ... تمامی نزدیک به  15  هزار روزی که اینجا هستم .... بر سرم آوار می شود .... چهل سال بزرگ می شود ... بزرگ می شود ... بزرگ می شود ... به اندازه تمام لحظاتش ... قلبم را یارای تحمل نیست... نه خواب نیستم ... چشمانم باز است ... به خوبی در اتاق خواب را می بینم ... "وای بر من چه گذشته؟... چه گذشته؟" ... قلبم در گردنم نبض می گیرد ... "چهل سال ... چهل سال... چهل سال"... می نشینم ... عرق بر پیشانی ام نشسته ... قلبم تند می زند.... با دستم بر روی قلبم فشار می آورم ... به اطرافم نگاه می کنم ...

 " من دوست ندارم ... الکی تو این دنیا زنده باشم ... اما زندگی نکنم... هر وقت احساس کنم زنده ام ... اما زندگی نمی کنم ... از خدا می خوام که منو ببره ... آره 37 یا 38 سالگی خوبه برای رفتن."

" وقتی ازدواج کنم ... چهل سالم که بشه ... بچه هام مدرسه میرن ... شاید حتی دانشگاه... پنجاه سالم که بشه ... شاید مادر بزرگ شده باشم ... چه خوبه .... ولی اگه حتی لحظه ای احساس کنم که زنده ام ... بدون اینکه زندگی کنم .... از خدا می خوام که منو ببره ... آره 37 یا 38 سالگی خوبه برای رفتن."

 قلبم در گردنم نبض می گیرد ... "چهل سال ... چهل سال... چهل سال"... می نشینم ... عرق بر پیشانی ام نشسته ... قلبم تند می زند.... با دستم بر روی قلبم فشار می آورم ... به اطرافم نگاه می کنم ... "من چه می کنم اینجا؟" .... "چهل سال ؟!!" ....

 " 30 سال از انقلاب گذشته است ."

" 20 سال از پایان جنگ می گذرد."

" ... بله امیرکبیر چهار سال و اندی صدراعظم بود ... اما هر چه مدرنیته در ایران شکل گرفت حاصل همان دوران صدارت بود."

 

" وقتی ازدواج کنم ... چهل سالم که بشه ... بچه هام مدرسه میرن ... شاید حتی دانشگاه... پنجاه سالم که بشه ... شاید مادر بزرگ شده باشم ... چه خوبه .... درس رو که حتما ادامه میدم ...  ولی اگه حتی لحظه ای احساس کنم که زنده ام ... بدون اینکه زندگی کنم .... از خدا می خوام که منو ببره ... آره 37 یا 38 سالگی خوبه برای رفتن."

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:59  توسط نسترن   | 
چندین بار نوشتم و پاک کردم ... چندین بار نوشتم و پاک کردم ... شرمنده.

بالاخره پستی کامل را نوشتم ... و بعد تمامش را پاک کردم ... شرمنده.

فقط همین که زنده ام ... چه فایده که چیزی بگویم ... این روزها بیش از هر چیزی به آینده می اندیشم... فقط همین.

امیدوارم خیلی زود ... خیلی زود دوباره برگردم ... شاید همین امشب ... شاید فردا... اما این را می دانم که نوشتن همین چند جمله نشانه آن است که باز گشته ام .

...................................................................................................

گر نشد قسمتم عیش و شادمانی

سرخوشم با همین رنج زندگانی

با من دیوانه این جهان بیگانه

عمر من بی حاصل عشق من افسانه

حسرتم جاودانی

جانم ناتوان آهم بی اثر

قلبم مهربان اشکم بی ثمر

عمرم شد همه باطل

وای از این دل غافل

عمرم شد همه باطل

وای از این دل غافل

..................

شمع صبحم جلوه ای ندارم

بهتر سر بر خامشی گذارم

عمرم شد همه باطل

وای از این دل غافل

عمرم شد همه باطل

وای از این دل غافل

(بخشی از یک ترانه با صدای مرضیه)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:20  توسط نسترن   | 
باید برای دیدن دوستی به "واحد علوم و تحقیقات " دانشگاه آزاد بروم ... کناره میدان آریاشهر ... در بزرگراه اشرفی اصفهانی ... ماشین های خطی "آریاشهر – حصارک" پارک کرده اند ... و یک بند رانندگانش داد می زنند ... " حصارک" ..." دانشگاه آزاد یه نفر " ...

درون یکی از خطی ها جای می گیرم.... از همان ابتدا ترافیک آغاز می شود ... اما ترافیک سنگینی نیست ... نزدیک های تیرازه عملا ماشین ها متوقف می شوند ... و به سختی ... می توان از این میانه خود را به بعد از تیرازه رساند ... و قدری بزرگراه بدون ترافیک را آزمود ... اما به سرعت ... به ترافیکی که از نزدیک های میدان پونک شروع می شود ... سر در می آورم ... ترافیکی گیج کننده که تا پایان کناره مجتمع بوستان ادامه دارد ...

جمعیت  کناره بزرگراه اشرفی اصفهانی را  ... تا انتهای باند اول بزرگراه ... برای گرفتن ماشین ... و رسیدن به حصارک یا چهار دیواری اشغال کرده اند .... بار دیگر از نزدیک های خیابان طالقانی تا بعد از چهار دیواری راه بندان است ... تنها پس از آن است که در مسیر خلوت تری می توان در بزرگراه سیمون بولیوار! ... نفسی کشید ... تا به بعد از میدان حصارک ... و دانشگاه آزاد برسی.... و در این میانه ... مردی از مسافرها می گوید " سر مرادآباد نگه دار" .... و راننده ترمز می کند ... نگاه من به بلوک های سیمانی که مجتمع های ساختمانی تعاونی های ادارات است ... می افتد که  سر به آسمان کشیده .... و کناره آن خیابانی است ... که ابتدایش تابلویی خود نمایی می کند ..." مرادآباد".

 صبح روز خوبی است ... دایی خندان است ... مادر خندان است ... من خندان هستم ...

دو خانواده ... یک روز تعطیل ...یک پیکان سبز رنگ ! ... و انبانی از زیلو ... گاز پیک نیکی... بالش !!! ... رو انداز ... خوردنی های مختلف ... قابلمه های درون بقچه گره زده شده !!! ....

نمیدانم کی به میدان انقلاب می رسیم ...  9 سال دارم  و تمام مسیر را با خواندن تابلوهای مغازه ها سرگرم بوده ام ... مغازه هایی با کرکره هایی پایین کشیده ... نشانه یک روز تعطیل ... و بعد از میدان انقلاب ... بزرگراهی آغاز می شود که ما را به میدان شهیاد باید برساند ... و من این میانه .... به کارخانه های پپسی کولا ... آدامس خروس نشان ... نگاه می کنم .... " اوه میدان شهیاد .... چقدر بزرگ است .... اوه چقدر باشکوه است ....بلندایش از همه ساختمان هایی که دیده ام بیشتر است ." .... دایی فرمان را به حالت دور می گیرد ... انگار میدان شهیاد به رقص می آید !!!.... من هنوز مبهوت دیدار "شهیاد" هستم .... که دایی می گوید " سمت بالا می رویم ... از اینجا به بعدش یه خورده جاده آسفالته داره ... بقیه اش خاکی است ... شیشه های ماشین را باید بالا بکشین." .... از بعد از میدان شهیاد دیگر حتی کارخانه ای هم نیست .... شهر تهران کامل تمام شده است !!!... هر دو سو نمایی از دیوارهای آجری ... یا کاهگلی است که حصار باغ های دو سوی جاده شده اند ... و ما چقدر می رویم ... چقدر .... اوه تمامی ندارد باغ ها .... تمامی ندارد جاده خاکی .... یک جا .... دایی ... دوباره فرمان را به دور می گیرد .... اما تا نیمه رهایش می کند ... ماشین در مسیر خاکی به سمت چپ می پیچد ... می رویم ... می رویم ... می رویم ... باغ ها کولاک می کنند ... نمیدانم چه فصلی است که هم درختها توت دارند ... هم گردو!!! ... به مقصد رسیده ایم .... در کناره چشمه ای .... دایی ماشین را نگه می دارد .... "دایی اینجا کجاست؟" ... "مرادآباد نسترن جان" .... سرم گیج می رود از این همه سبزا که بالای سرم ... آسمان آبی را نقاشی کرده اند  ... محمد مرا صدا می کند ... کنار چشمه .... ماهی های کوچکی درون آب است .... نگاه می کنیم ... هر دو می خندیم .... محو رقص ماهیان در چشمه شده ایم ... چه روز خوبی .... چه جای قشنگی است "مرادآباد"

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:16  توسط نسترن   | 

ساعت چند است؟

ساعت خانه برای خودش .... در زمان خودش زیست می کند  ... هنوز آفتاب بر زمین گستره نگشوده .... به ساعت نگاه می کنم .... ساعت یک ربع به دوازده است.

شب هنگام خسته به خانه می رسم .... نگاهم به ساعت می افتد .... ساعت سه و بیست دقیقه است....

ساعت چند است؟

گرسنگی می گوید باید ساعت از 2 بعدازظهر هم گذشته باشد .... ساعت 9 است ... نه یک دقیقه کم ... نه یک دقیقه زیاد ....

ساعت چند است؟ .....

نه امروز .... روز کاری بود ...

"تو پرنده بهشتمی " .... می خندم .... می خندم .... قلقلک... قلقلک ... قلقلک .... "مامان ساعت چنده ؟ " .... " موقع دیروز" .... می نشینم روی کرسی .... به رادیو لامپی نگاه می کنم ... گوشه فرش ... نه گلی نیست .... پدر بیهوده می گوید : " نقش گل هر چهار گوشه فرش به یک شکل می اندازند." .....این نقش خواهر است ... دارد لبخند می زند ... پیراهن یقه گشادی پوشیده ....  و خجلت زده لبخند می زند ....

ساعت چند است ؟

 "تو کوچولو واسه چی می خوای بدونی ساعت چنده ؟ "

" همه ساعت ها با ساعت گرینویچ تنظیم می شوند ... گرینویچ یعنی مبدا زمانی برای همه ساعت ها ..... "

روی عکس به ساعت گرینویچ نگاه می کنم ....

"ساعت رو روی زنگ گذاشتی ... صبح از سفر جا نمونم ..."

"یا امام رضا...همه رو بطلب"

"ساعت رو زنگه ... صبح جا نمونی از امتحان؟"

" صب کن ... صب کن .... آها این هم یه ساعت مچی خوشگل." به دستم نگاه می کنم جای دندان های مادر روی پوست دستم مانده ... دردم نیامده ... به ساعت مچی ام نگاه می کنم ... خودم با خودکار دو بند کنار گردی ایجاد شده می کشم .... ساعت کامل می شود ....

" مامان ساعت چنده ؟"

" موقع دیروز"

کارت عروسی را باز می کنم ...." منتظر قدوم شما هستیم ... پذیرایی از ساعت 7 تا 11 به صرف ......"

کارت سالگرد وفات را باز می کنم ....." مراسم از ساعت 3 بر مزار آن مرحوم ....  از ساعت 6 تا 9 دلتنگی خود را با قدوم شما ....."

روی مقوا دایره ای می کشم ... دو عقربه مقوایی را رنگ می کنم ... با سوزن ته گرد عقربه ها را به هم وصل می کنم ... سوزن را از وسط دایره می گذرانم ... و پشت مقوا سوزن را به پاک کنی گیر می دهم ... عقربه ها را روی دایره می چرخانم ... میان اعداد .... می چرخانم ... می چرخانم .... می چرخانم .... می چرخانم .

ساعت چند است ؟ .... ساعت خانه می گوید چهار و ده دقیقه ...

ساعت چند است؟ .... خانه در سکوت و سکون همیشگی اش مانده .... به دیوارها نگاه می کنم ... همه چیز مثل دیروز است ... مثل دیروزها .... "مامان ساعت چنده؟" ... "موقع دیروز"...

ساعت چند است؟ ..... در این چهل سال همیشه موقع دیروز بوده ....همیشه موقع دیروز... حتی اگر رادیو لامپی دیگر حضور نداشته باشد ... حتی اگر مادر تمام سفرهای زیارتی اش را رفته باشد ... حتی اگر خواهر تمام امتحاناتش را داده باشد....حتی اگر پدر رفته باشد برای همیشه .... حتی اگر فرش ها .... هر چهار گوشه اش نقش گلی به یک شکل شده باشد.....ختی اگر دیگر بر روی مچ دستم نقش ساعتی نباشد ....برای من ساعت  مثل همیشه موقع دیروز است .... موقع دیروز.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:9  توسط نسترن   | 

نسترن 17 سال دارد ... چند ماهی است که دیگر به مدرسه صدا و سیما نمی رود .

نسترن 16 سال داشت که از طرف آموزش و پرورش به او بورسیه ای تعلق گرفت که در کنار دبیرستان عادی که رشته تحصیلی علوم تجربی را می خواند .... دوره دوساله ای را در رشته قصه نویسی در مدرسه صدا و سیما بگذراند...  و پس از گذراندن آن دوره... هم زمان با گرفتن دیپلم .... استخدام صدا و سیما شود .... و هم چنین اگر خواست در دانشکده آن نهاد ادامه تحصیل دهد .... اما نسترن 17 سال دارد ... چند ماهی است که دیگر به مدرسه صدا و سیما نمی رود .

کلاس های صدا و سیما از ابتدای تابستان ... پس از پایان سال تحصیلی دوم نظری آغاز شده بود .... و نسترن یک روز از آبان ماه دیگر نخواست به آن مدرسه برود...نمی خواست تقلید را یاد بگیرد .... می خواست خودش باشد.... خودش.

نسترن 17 سال دارد .... شاید بهتر است که بگویم نسترن 17 سال و چند ماه دارد .... یک روز گرم تابستانی است .... نهادی جشنواره ای از قصه ها برگزار کرده است .... نویسنده قصه باید داستانش را ببرد و تحویل آن نهاد – سازمان بدهد ... نسترن پول ندارد ... هوا گرم است .... ماه مرداد است ... با اتوبوس از جنوب شرق تهران راه افتاده است .... درون اتوبوس هوا دم کرده است ... او گرمش است ... تمامی قصه اش .... پاکنویس شده .... روی برگه های آ چهار آرام گرفته اند ...  درون کیفی .

نسترن از گرما کلافه است ... راه را بلد نیست ... در خیابان ها سرگردان است .... خورشید سوزان است ... تشنه اش است ... از پیاده روی برای یافتن آن نهاد – سازمان خسته شده است ... پاهایش درد می کند ... اما می خواهد بالاخره خود را به آنجا برساند .... می خواهد خود را اثبات کند ....

میان خیابانی تنگ .... آن ساختمان کذایی را پیدا می کند که جلویش با زنجیر بسته شده ... از کنار زنجیرها خود را به دربان می رساند .... دربان او را نگاه می کند و با لحنی مسخره او را حواله می دهد .... به پسری که در اتاقی نشسته است .... پسری با بلوزی چهار خانه .... با ریش و سبیل .... قصه نسترن از درون کیف بیرون آمده است ... مثل نسترن بی آرام است..... پسر به قدری با لحنی مسخره با نسترن حرف می زند ... که قصه در دستان نسترن ....بی تاب تر از همیشه نسترن می شود .... پسر می خواهد پس از سخنرانی که طعم تمسخرش را نسترن با همه وجود حس کرده .... قصه را از او بگیرد.... قصه از دستان نسترن رها نمی شود .... نسترن قصه به دست باز می گردد .... در میان گرمای تابستان داغ .... در میان خستگی .... در میان تشنگی .... در میان بی پولی .... در میان اتوبوس های دو طبقه.

و خانه مامنی است برای گریه .... و عهدی با خود.

نسترن دیگر هیچ گاه قصه ای ننوشت .... هیچ گاه .....

نسترن 40 سال دارد .... شاید بهتر است که بگویم نسترن 40 سال و چند ماه دارد .... یک روز گرم تابستانی است .... مرداد ماه است ....همان نهاد مراسمی درباره ادبیات بر پا کرده .... و نمیدانم نسترن را از کجا یافته... و او را دعوت کرده .... نسترن بدون هیچ قصه ای .... سوار بر ماشینی می شود که آن سازمان برایش فرستاده ... کولر ماشین روشن است ... گرما حس نمی شود .... زنجیرها کنار می روند .... ماشین وارد حیاطی زیبا می شود .... نسترن را راهنمایی می کنند ..... با سلام ها و تشکر از منت گذاری نسترن بر آن سازمان .... نسترن در مراسم شرکت کرده است .... تمام حواسش به دنبال نسترن آن روز گرم تابستانی است .... آدم ها را نمی بیند ... تشکر های آنها را نمی بیند ..... مراسم تمام شده است .... باز درون ماشینی کولر دار به خانه باز می گردد .... و در تمام راه به یاد نسترن 17 ساله است .... یا شاید بهتر است بگویم نسترن 17 سال و چند ماهه ....

نسترن می خواهد به سرنوشت بخندد .... اما خنده ای به لبانش نمی آید .... سرنوشت با آن دختر نوجوان تلخ تا کرد.... تلخ.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:18  توسط نسترن   | 

صداها ... صداها ... صداها ... به حد جنون می رسند ... هر کسی صدایش را بلندتر می سازد ... تا به دیگران  بفهماند حق از آن اوست .

سکوت ها ... سکوت ها ... سکوت ها ... به حد جنون می رسد ... هر کسی سکوتش را عمیق تر می سازد ... تا به دیگران نفهماند ... حق از آن اوست.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:58  توسط نسترن   | 
 
  بالا