|
ایام بی شوهری
|
||
کاری رو شروع کردم که تو از آن مطلع نبودی ... کاری که از روی عشق انجام می دهم نه پولی در آن است ... نه شهرتی .... و فقط کار دل است ...
می دانستم به هر کسی هم پیشنهاد بدهم ... سراغ اولین مطلبی را که می گیرد ... این خواهد بود که خب چقدر توش پول هست؟ ... و من به هیچ کسی نگفته بودم .... تا امروز ...
امروز هم به تو پیشنهاد ندادم ... ناخودآگاه تو متوجه شدی ... و شرح ماوقع را از من پرسیدی ... و من مانده بودم ... تو که هیچ گاه از من حتی جرات پرسیدن سوالی را نداشتی .... چه شده که این بار ....
.... و بعد ... " اگه اجازه بدین من هم هستم ... تا آخرش ... فقط بگین چی کار باید بکنم ."... و من لبخند یک دختر ۳۰ ساله مستقل را در پایان سخنش دیدم که با لبخندش به من دست دوستی می دهد ....
.... و گاه خدایا ... چه لحظات خوبی را می آفرینی.
|
|