|
ایام بی شوهری
|
||
خواننده نسترن رها
............................
اولین و آخرین باری که خواستم خواننده بشم پنچ سال و خورده ای داشتم ...... همه اعضای خانواده یا رفته بودند مدرسه یا سر کار .....و من و مادرم تنها تو خونه بودیم.
زمستون بود ..... مامان خونه رو جارو کرده بود ...... مثل همیشه با جاروی دستی..... گردگیری هم کرده بود ...... حتی زغال های گرد کرسی رو هم عوض کرده بود .... با اتش گردون روش زغالهای آتشین ریخته بود ...... و بعد روش گرد خاک مخصوص ریخته بود که زود گرماش از بین نره و تا فردا دوام بیاره .
من بیکار بودم و همیشه نظاره گر این کارهای مامان .........
زمستون بود و همه این کارها تموم شده بود ....... قاعدتا مامان هم داشت به آشپزیش می رسید .......
تازه برنامه کودک تموم شده بود که از رادیو پخش می شد ..... آخه اون موقع ها تلویزیون از ساعت ۴ بعدازظهر کارش رو شروع می کرد .
من خسته شده بودم از بیکاری ...... به مامان گفتم : مامان ساعت چنده ..... و اون جواب همیشگی رو داد :" موقع دیروز."
یه هو همون موقع بود که تصمیم گرفتم خواننده بشم.
در اون روز سرد زمستونی ...... رفتم توی اتاق کرسی ....... که روی تاقچه اش یک بر رادیو لامپی بود ..... وسطش آینه بود ..... و سمت دیگرش قابی که بالای قاب ....عکس حضرت رسول بود و پایینش نوشته ای که وقتی با سواد شدم توانستم بخوانم : "در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست / هر جا که صفا هست در آن نور خدا هست."
دوشاخه سیم بلند نمیدانم کدام وسیله برقی را آوردم به جای بلندگو .... و کرسی را کردم سن خواننده ...... (البته عقلم به سن قد نمیداد) رفتم رو کرسی برای اینکه قدم به آینه روی تاقچه نمی رسید .....
می خواستم این خواننده بزرگ سالهای بعد رو در آینه ببینم .
رادیو ترانه ای گذاشته بود از گوگوش.
شروع کردم به لب زدن در حالی که دو شاخه در دستم بود و نگاهم به آینه ......
به یکباره دولا شدم ...... سرم را گذاشتم روی کرسی و گریه کردم ......
من هیچ وقت نمی توانستم خواننده بشوم.
آن موقع ها بچه هایی بودند که دو دندان بالای وسطیشان حالت کرم خورده داشت. بزرگترها می گفتند:" دندوناش رو موش خورده" .....
با آن دو دندان موش خورده چه کسی ترانه خوندن منو می دید؟
مادرم آمد و فهمید چه شده ...... گفت چند سال دیگه این دندونها می افته و جاش دو تا دندون سفید و محکم در میاد......
نمیدونستم خوشحال باشم یا غمگین ....... اما رادیو رسیده بود به ترانه " ای ایران ای مرز پرگهر " ...... .
و من چقدر از آن مردی که شعر را می خواند و صدایش از رادیو پخش می شد می ترسیدم اما شعرش را دوست داشتم.
به رادیو نگاه کردم وقتی روشن بود مثل من بود انگار که موش یه دندونش رو خورده بود ....... اما نه مثل من نبود .......... رادیو .......خواننده همه خواننده ها بود.......و من !!
تاریخ پست : بیست و نهم آذرماه هشتاد و پنج
بعدها
.........
بعدها خیلی زود رسید ... از همان زمان ها عادت داشتم که هر وقت ارکستر بزرگ در تی وی برنامه داشت با دقت به نوازندگان و به خواننده نگاه کنم... هر گاه ... رادیو یا تی وی ... ترانه یا آهنگی می گذاشت ... کار نوازندگان را با دستانم در هوا ترسیم می کردم ... به جای خواننده لب می زدم ... ترانه ها را حفظ می کردم ...
دیگر وارد مدرسه شده بودم ... خواهر دانشجو بود... دوست داشتم ... ترانه ها را بنویسم... نمی توانستم... آویزان خواهر می شدم .... خواهر برای ام می نوشت.
پدر در ایام جوانی تعزیه خوان بود...مادر همیشه از آن دوران یاد می کرد ... که خواندن پدر ... ولوله می کرد و جمعیت را به گریه می انداخت ... گاه محو "تحریر"های پدر می شدم به وقت بازخوانی آوازهای تعزیه... گاه پدر "ذبیح" که خواهر می گفت : " صدای اش خواهر با ایرج مو نمی زند." ... به خانه ما می آمد ... او نیز می خواند... او نیز در دستگاه می خواند... پدر می خواند... او هم می خواند... و من انقدر می خواندم ... که حال که به گذشته می نگرم... با خود می گویم:"دیگران چه تحملی داشتند!!!"
همان زمان ها بود که گیتاری اسباب بازی هدیه گرفتم... و من چقدر با سیم هایش ور می رفتم تا تقریبا کوک شود ... و عجیب آن بود که صدای خوبی داشت... به خرپشته می رفتم ... به سیم ها زخمه می زدم و با خود نجوا کنان می خواندم ... تصانیف ایرانی بر گیتار!!!!... یک نمیدانم ارگ دستی بود ... چه بود... آن را هم همان زمان ها هدیه گرفتم ... اما دوستش نداشتم... از من ...خواندن را می گرفت.
... گاه تمام ذهنم را ترانه ها می انباشت.. در ذهنم می خواندم!!!!... و چقدر از خود شرمنده می شدم به هنگامی که وفات بزرگی بود و من هم چنان در ذهنم می خواندم!!!!
قالیچه ای را پدر به تازگی به نام من خریده بود... دیگر می دانستم "سن" چیست... از زمانی که کنسرت "داریوش" رفته بودم.
هر وقت کسی در خانه نبود ... و مادر هم مشغول کارهای روزانه اش بود... قالیچه برای ام ... "سن" می شد... ضبط پرتابلی که داشتیم روشن می کردم ... و به دقت تمام ترانه ها را لب می زدم... چرا که در آن هنگام خود خواننده می شدم !!! ... و تمام دنیای اطرافم را فراموش می کردم. (لابد می گویید چه الکی خوشی! .. حق دارید)
و صدای انقلاب می آمد با ترانه های فرهاد ... داریوش ... فریدون فروغی .... و حتی حبیب!!!
به سرعت انقلاب شد ... با کتابچه های سرود که هر روزه در بساطهای جلوی دانشگاه پیدا می شد و از جمله کتاب هایی بود که خواهر برای ام می خرید.
... و من سرودها را می خواندم ... می خواندم ... می خواندم .... و یک روز بهاری سال 60 ... سرودم!!!...نه شعر ننوشته بودم ... نوشته ام ... ملودی داشت .... می شد آن را آهنگین ... نه با آهنگ موازین عروضش ... که با ملودی اش خواند!!!... و به زودی مدرسه شد جایی برای عرضه کارهایم!!!
مدرسه تمام می شد ... اما نوشتن ترانه ها از ضبط تمام نمی شد .. و تکرار خواندن آنها ...
دانشگاه آمده بود ... دیگر به خیال خود "ترانه " می ساختم ... با ملودی که روی اش می گذاشتم ... و اولین پیشنهاد کاری را به آن بر آب دادم ... آنها هم استقبال کردند ... اما خب هنوز نیمه دوم دهه شصت بودیم ... و من ترسیدم.
در آن سال ها برای دل خودم ... هر نوع ترانه ای ساختم ... سنتی ... پاپ ... پاپ _ سنتی .....
نیمه دوم دهه هفتاد شده بود ... و من کلاس آواز رفتم ... دو سال ... در کنارش سه تار آموختم (این یکی کار را می دانم خیلی از دوستانی که بلاگ را می خوانند انجام داده اند)
... اکنون سه سالی است که برای آنهایی که با مادرشان قهر کرده اند ... ترانه می سازم ... حتی این بار برعکس زمانی که من پیشنهاد دادم ... به من پیشنهاد کار برای آن سوی آب هم شد ... اما نپذیرفتم ... هیچ گاه نخواستم کنار این ترانه های مزخرف ... اسم خودم در آلبوم ها باشد ... کار را به آهنگساز تحویل می دهم و تمام.
این روزها ... از چند شرکت خوب که مجوز وزارت ارشاد دارند و معتبر هستند و آلبوم های کسانی که از مادرشان قهر کرده اند را جمع نمی کنند ... پیشنهاد گرفته ام ... و هنوز فکر می کنم ....
نسترن می خواست خواننده بشود .... و حالا... من!!!
|
|