|
ایام بی شوهری
|
||
درون یکی از خطی ها جای می گیرم.... از همان ابتدا ترافیک آغاز می شود ... اما ترافیک سنگینی نیست ... نزدیک های تیرازه عملا ماشین ها متوقف می شوند ... و به سختی ... می توان از این میانه خود را به بعد از تیرازه رساند ... و قدری بزرگراه بدون ترافیک را آزمود ... اما به سرعت ... به ترافیکی که از نزدیک های میدان پونک شروع می شود ... سر در می آورم ... ترافیکی گیج کننده که تا پایان کناره مجتمع بوستان ادامه دارد ...
جمعیت کناره بزرگراه اشرفی اصفهانی را ... تا انتهای باند اول بزرگراه ... برای گرفتن ماشین ... و رسیدن به حصارک یا چهار دیواری اشغال کرده اند .... بار دیگر از نزدیک های خیابان طالقانی تا بعد از چهار دیواری راه بندان است ... تنها پس از آن است که در مسیر خلوت تری می توان در بزرگراه سیمون بولیوار! ... نفسی کشید ... تا به بعد از میدان حصارک ... و دانشگاه آزاد برسی.... و در این میانه ... مردی از مسافرها می گوید " سر مرادآباد نگه دار" .... و راننده ترمز می کند ... نگاه من به بلوک های سیمانی که مجتمع های ساختمانی تعاونی های ادارات است ... می افتد که سر به آسمان کشیده .... و کناره آن خیابانی است ... که ابتدایش تابلویی خود نمایی می کند ..." مرادآباد".
صبح روز خوبی است ... دایی خندان است ... مادر خندان است ... من خندان هستم ...
دو خانواده ... یک روز تعطیل ...یک پیکان سبز رنگ ! ... و انبانی از زیلو ... گاز پیک نیکی... بالش !!! ... رو انداز ... خوردنی های مختلف ... قابلمه های درون بقچه گره زده شده !!! ....
نمیدانم کی به میدان انقلاب می رسیم ... 9 سال دارم و تمام مسیر را با خواندن تابلوهای مغازه ها سرگرم بوده ام ... مغازه هایی با کرکره هایی پایین کشیده ... نشانه یک روز تعطیل ... و بعد از میدان انقلاب ... بزرگراهی آغاز می شود که ما را به میدان شهیاد باید برساند ... و من این میانه .... به کارخانه های پپسی کولا ... آدامس خروس نشان ... نگاه می کنم .... " اوه میدان شهیاد .... چقدر بزرگ است .... اوه چقدر باشکوه است ....بلندایش از همه ساختمان هایی که دیده ام بیشتر است ." .... دایی فرمان را به حالت دور می گیرد ... انگار میدان شهیاد به رقص می آید !!!.... من هنوز مبهوت دیدار "شهیاد" هستم .... که دایی می گوید " سمت بالا می رویم ... از اینجا به بعدش یه خورده جاده آسفالته داره ... بقیه اش خاکی است ... شیشه های ماشین را باید بالا بکشین." .... از بعد از میدان شهیاد دیگر حتی کارخانه ای هم نیست .... شهر تهران کامل تمام شده است !!!... هر دو سو نمایی از دیوارهای آجری ... یا کاهگلی است که حصار باغ های دو سوی جاده شده اند ... و ما چقدر می رویم ... چقدر .... اوه تمامی ندارد باغ ها .... تمامی ندارد جاده خاکی .... یک جا .... دایی ... دوباره فرمان را به دور می گیرد .... اما تا نیمه رهایش می کند ... ماشین در مسیر خاکی به سمت چپ می پیچد ... می رویم ... می رویم ... می رویم ... باغ ها کولاک می کنند ... نمیدانم چه فصلی است که هم درختها توت دارند ... هم گردو!!! ... به مقصد رسیده ایم .... در کناره چشمه ای .... دایی ماشین را نگه می دارد .... "دایی اینجا کجاست؟" ... "مرادآباد نسترن جان" .... سرم گیج می رود از این همه سبزا که بالای سرم ... آسمان آبی را نقاشی کرده اند ... محمد مرا صدا می کند ... کنار چشمه .... ماهی های کوچکی درون آب است .... نگاه می کنیم ... هر دو می خندیم .... محو رقص ماهیان در چشمه شده ایم ... چه روز خوبی .... چه جای قشنگی است "مرادآباد"
|
|