تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 

ساعت چند است؟

ساعت خانه برای خودش .... در زمان خودش زیست می کند  ... هنوز آفتاب بر زمین گستره نگشوده .... به ساعت نگاه می کنم .... ساعت یک ربع به دوازده است.

شب هنگام خسته به خانه می رسم .... نگاهم به ساعت می افتد .... ساعت سه و بیست دقیقه است....

ساعت چند است؟

گرسنگی می گوید باید ساعت از 2 بعدازظهر هم گذشته باشد .... ساعت 9 است ... نه یک دقیقه کم ... نه یک دقیقه زیاد ....

ساعت چند است؟ .....

نه امروز .... روز کاری بود ...

"تو پرنده بهشتمی " .... می خندم .... می خندم .... قلقلک... قلقلک ... قلقلک .... "مامان ساعت چنده ؟ " .... " موقع دیروز" .... می نشینم روی کرسی .... به رادیو لامپی نگاه می کنم ... گوشه فرش ... نه گلی نیست .... پدر بیهوده می گوید : " نقش گل هر چهار گوشه فرش به یک شکل می اندازند." .....این نقش خواهر است ... دارد لبخند می زند ... پیراهن یقه گشادی پوشیده ....  و خجلت زده لبخند می زند ....

ساعت چند است ؟

 "تو کوچولو واسه چی می خوای بدونی ساعت چنده ؟ "

" همه ساعت ها با ساعت گرینویچ تنظیم می شوند ... گرینویچ یعنی مبدا زمانی برای همه ساعت ها ..... "

روی عکس به ساعت گرینویچ نگاه می کنم ....

"ساعت رو روی زنگ گذاشتی ... صبح از سفر جا نمونم ..."

"یا امام رضا...همه رو بطلب"

"ساعت رو زنگه ... صبح جا نمونی از امتحان؟"

" صب کن ... صب کن .... آها این هم یه ساعت مچی خوشگل." به دستم نگاه می کنم جای دندان های مادر روی پوست دستم مانده ... دردم نیامده ... به ساعت مچی ام نگاه می کنم ... خودم با خودکار دو بند کنار گردی ایجاد شده می کشم .... ساعت کامل می شود ....

" مامان ساعت چنده ؟"

" موقع دیروز"

کارت عروسی را باز می کنم ...." منتظر قدوم شما هستیم ... پذیرایی از ساعت 7 تا 11 به صرف ......"

کارت سالگرد وفات را باز می کنم ....." مراسم از ساعت 3 بر مزار آن مرحوم ....  از ساعت 6 تا 9 دلتنگی خود را با قدوم شما ....."

روی مقوا دایره ای می کشم ... دو عقربه مقوایی را رنگ می کنم ... با سوزن ته گرد عقربه ها را به هم وصل می کنم ... سوزن را از وسط دایره می گذرانم ... و پشت مقوا سوزن را به پاک کنی گیر می دهم ... عقربه ها را روی دایره می چرخانم ... میان اعداد .... می چرخانم ... می چرخانم .... می چرخانم .... می چرخانم .

ساعت چند است ؟ .... ساعت خانه می گوید چهار و ده دقیقه ...

ساعت چند است؟ .... خانه در سکوت و سکون همیشگی اش مانده .... به دیوارها نگاه می کنم ... همه چیز مثل دیروز است ... مثل دیروزها .... "مامان ساعت چنده؟" ... "موقع دیروز"...

ساعت چند است؟ ..... در این چهل سال همیشه موقع دیروز بوده ....همیشه موقع دیروز... حتی اگر رادیو لامپی دیگر حضور نداشته باشد ... حتی اگر مادر تمام سفرهای زیارتی اش را رفته باشد ... حتی اگر خواهر تمام امتحاناتش را داده باشد....حتی اگر پدر رفته باشد برای همیشه .... حتی اگر فرش ها .... هر چهار گوشه اش نقش گلی به یک شکل شده باشد.....ختی اگر دیگر بر روی مچ دستم نقش ساعتی نباشد ....برای من ساعت  مثل همیشه موقع دیروز است .... موقع دیروز.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:9  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا