|
ایام بی شوهری
|
||
خواب بدی می بینم ... تقلا می کنم می خواهم بیدار شوم .. اما نمی توانم ...
خواب بدی می بینم ... تقلا می کنم از خواب بیدار شوم ... اما نمی توانم ...
در خواب چهل ساله شده ام ... تنها درون یک خانه... بچه ای ندارم ... همسری ندارم .... کار می کنم ... کار می کنم ... در ترافیک مانده ام .... ساختمان های ویلایی خراب می شوند ... مجتمع ها سر می کشند ...دیوارهای بلند خورشید را آن دورها پنهان کرده است ... من در ترافیکم ... اما گرما امان را می برد .... چرا از خواب بیدار نمی شوم ... تقلا می کنم می خواهم بیدار شوم .... اما نمی توانم ....
دخترها و پسرهایی را می بینم .... نمی توانم بشناسم ... می رقصند ... روبروی صفحه ای شبیه تلویزیون نشسته ام ... تلویزیون روی میز است ... زیر میز ... صفحه ای است .... به بیرون کشیده ام ... چیزی شبیه به ماشین تایپ روی آن است ... دستانم به اختیار من نیست ... می نویسم ... و روی صفحه تلویزیون نوشته من ظاهر می شود ...." تنهایی ... تنها سهمی بود که از من دریغ نشد" .... چرا این جمله را می نویسم ... باید از خواب بیدار شوم ... باید بیدار شوم ... چرا بیدار نمی شوم .... همه چیز به هم می ریزد ... به یکباره روی صفحه تلویزیون .... می بینم نوشته شده "ایام بی شوهری" .... چرا؟ .... گوشه اش نام من است .... " من نسترن رها هستم .... تنها و مجرد ." .... آه خدایا این کابوس چیست ؟ ... چرا بیدار نمی شوم .....
همه چیز در حال وزیدن است ... ابرها از گریه ورم کرده اند ... اما همه چیز در حال وزیدن است ....ابرها پراکنده می شوند ... و هیچ نم بارانی ... بر زمین نمی نشیند ...
میانه خیابان ایستاده ام ... میان مجتمع هایی با دیوارهای بلند ... مادری دست فرزندش را محکم گرفته است ... مردی در ماشین را باز می کند ... نکند مرد من است ؟ .... زنی سوار ماشین می شود ... با آرایشی که برایم غریب است ... من کجا هستم؟ ....
پرتاب می شوم دوباره در خانه ای .... هیچ کسی نیست ... مادر نیست ... خواهر نیست ... پدر نیست .... باز روی ماشین تایپی که انگار لهش کرده اند و تبدیل به یک صفحه شده در حال نوشتن هستم .... " نه ... باور کن ... زندگی را اینگونه نخواسته بودم." ....آه باید بیدار شوم ... یعنی چه که زندگی را اینگونه نخواسته بودم .... مگر چه می خواهم جز یک زندگی معمولی ... جز زندگی مثل همه ... خدایا از این کابوس بگذار بیدار شوم ....
روی پشت بام خانه قدیمی هستم ... مادر دستانم را گرفته است ... " یعنی هیچ وقت آقا گرگه پیروز نشد؟ " ... " تو قصه نه." .... یعنی چه تو قصه نه ؟ .... خدایا بگذار بیدار شوم ... هوا کم است ... هوا کم است .... هوا کم است...
|
|