|
ایام بی شوهری
|
||
و لحظه ها ... دوستانی بودند که نه دیر آمدند و نه زود.... با خنجری در دست ... تا درقاب عمر ... مرا به سلاخی بکشند.
و من ... و من ... و من ...
مهدی می گوید:" می تونی تا ۲۰ ثانیه نفست رو حبس کنی؟" .... و من نفسم را حبس می کنم به عقربه ها نگاه می کنم .... ۲۰ ثانیه نمی خواهد تمام شود ... شاید رنگم کبود شده باشد ...اما بالاخره تمام می شود ...و من نفس می کشم... نفس می کشم.... نفس می کشم...
"دیدی مهدی تونستم نفسم رو حبس کنم؟.... حالا نوبت توئه؟" .... " من؟ .... برو بابا من تا یه دقیقه هم می تونم نفسم رو حبس کنم .".... تو ذهنم می گویم:" یعنی می تونه؟" ...مهدی نخی که به جیپ ارتشی بسته است ... به دنبال خود می کشد....و من هنوز حیران لحظه ها هستم .... توپ را به دیوار می زنم و شمارش می کنم ....
نه باید بتوانم .... نفسم را حبس می کنم .... به عقربه ها نگاه می کنم ... نفسم را حبس می کنم ... به عقربه ها نگاه می کنم .... نفسم را حبس می کنم ...
نفسم را حبس می کنم ... این فرمان ثانیه هاست .... در تمامی عمرم ....
نفسم را حبس می کنم .... تا اشک هایم جاری نشود ... تا به آنهایی که باید دشنام بدهم ... ندهم ....حتی فرصتی نمی گذارند ... حبس نفس ها ... که به کسی بگویی دوستت دارم ...
و آن بازی کودکانه ...نه برای ۲۰ ثانیه ....که شد همه عمرم .
و لحظه ها .... دوستانی هستند که نه دیر می آیند و نه زود ... با خنجری در دست ... تا در قاب عمر ... مرا به سلاخی بکشند....و من نفسم را حبس می کنم... و به یاد مهدی می افتم ... که جیپ ارتشی اش را با نخی می کشید.... و من نفسم را حبس می کنم ... جیپ های ارتشی همه دنیا را گرفته اند.
|
|