تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 

پاهایم را کش می دهم روی کاناپه ... خسته شده ام از این همه شستن و رفتن بیهوده... انگار کسی صدایم می کند ... سرم را از روی کاناپه بلند می کنم ... به تمامی خانه می نگرم ... کسی نیست... اما صدایم کرد.. دخترم را می گویم ... صدایش نه کودک بود ... نه نوجوان ... نه جوان ... که می توانست هر سه باشد ... و نبود.

پاهایم را کش می دهم روی کاناپه ... خسته شده ام از این همه شستن و رفتن بیهوده ... " ثمین بهار "  صدایم می زند ... با لبخند سرم را از روی کاناپه بلند می کنم ... می خواهم بگویم :" جانم " .... به تمامی خانه می نگرم ... اما "ثمین بهار" من ... در طول سالهای نابارور ... گم شده است....می بایست پیدا می شد... اما نشد.

سرم را دوباره روی دسته کاناپه می گذارم ... کاش "ثمین بهار" م بود ... با همان صدایی که نه کودک بود ... نه نوجوان ... نه جوان ... که می توانست هر سه باشد ... و نبود.

"مامان ... چقدر برنامه داشتم واسه وقتی که امتحانای دانشکده تموم بشه ... اما فعلا می خوام نفس تازه کنم ... فردا با یلدا میرم بیرون ... می خوایم بریم الواطی ... شاید نیوشا هم بیاد."

با مهربانی می گویم :"حالا این کتاب چیه دستت؟"

می گویی" مگه نمی بینی "تو خودت را دوست نداری"... مامان خیلی عقب افتادی از کتابهای این روزا... باید خودت رو سر و سامون بدی "

بحث را عوض می کنم ... می دانم چه می خواهی بگویی ... می خواهی بگویی مادر شبیه زنهای امل شدی ... می گویم:" نیوشا دختر خوبیه ... اما من از این یلدا می ترسم."

سرم را روی کاناپه می گذارم ... صدایت را می شنوم ...."مامان" ... "جانم... زود حرفت رو بگو ... می خوام ببینم این دختره که شبیه دخترای بازی های اینترنیه چی کار می کنه."

تو می خندی...."مامان دست بردار ... تلویزیونم مگه فیلم داره که تو کنترل به دست ... نشستی پاش."...با هیجان می گویم: " زد ... پسره رو لت و پار کرد." ... می خندی.... حرفت را نمی گویی ... موبایلت زنگ خورده ...به اتاقت می روی... و من میدانم ... در اتاق ... با کسی حرف میزنی ... نامش نیما است ... اما فکر می کنی من نمیدانم... سعی می کنم ... تلویزیون را ببینم ... اما از وقتی رفته ای درون اتاقت ... فقط صحنه ها از جلوی چشمم رد می شود.

سرم را روی کاناپه می گذارم ... خسته ام ... پاهایم را کش می دهم ... "مامانی جیش"... خسته ام اما بلند می شوم ... "تو دیگه باید کم کم یاد بگیری کارات رو خودت انجام بدی ... سه سالته." ... روی کر دستشویی ... نشسته ای ... جیشت را می کنی ... من منتظرم بالاخره پی پی کنی ... از پریشب تا به حال که پی پی نکرده ای ... من هم دچار یبوست شده ام ... با چشمانت به من نگاه می کنی ... " اوه خودشه" ... همینطور نگاه می کنی ... و من راحت می شوم ... می شویمت.

پاهایم را کش می دهم روی کاناپه ... خسته شده ام از این همه شستن و رفتن... روی راحتی ها می دوی ..."ندو دختر ... ندو ... مگه راحتی جای دویدن هستش.." ...."اوه ... اوه ...اوه "....."نکن"...."ایزو 9002 داره اسمگولی " ... بلند می شوم ... دنبالت می دوم ... گوشی را از گوشت در میاورم ..."صدبار نگفتم این چرندیات رو گوش نده".... می خندی ... " از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان ".... "مسخره نکن .... دختر ... چی بهت بگم دختر؟ ... با تو ام ؟...از دستم فرار نکن " ..." اینجور به من نگاه نکن.. از دست من فرار نکن..." ..." تا دلت می خواد مامان رو مسخره کن."

دخترک روی صحنه تلویزیون می پرد ... می دود ... اما نمی بینمش ... "یعنی الان تو به نیما چه می گویی؟"

سرم را روی کاناپه می گذارم ... صدایت را می شنوم ... "مامان پوسیدم تو خونه" ... " تو که همین دیروز عصر منو پیچوندی رفتیم خرید... " .... از پشت سرم به جلوی کاناپه می آیی ... به خودم می گویم :" یا خدا!!!" .... و به تو می گویم: "این چیه پوشیدی؟ ... این چه مدل مویی واسه خودت درست کردی ؟ .... این آرایش رو دخترهای ... استغفرالله... تو همش 16 سالته ".... می خندی... " مامان بیرون که با این قیافه نرفتم ." ... " نه تو رو خدا ... برو." ...می دانم با خنده ات مرا  مسخره  می کنی ... اما در دلت از اینکه تو را نمی فهمم دلگیری ...گم می شوی در اتاقت ... صدای گریه ات را می شنوم ... گریه ات تکرار من در 16 سالگی است ... اما قیافه ای که ساخته ای ؟....

پاهایم را کش می دهم روی کاناپه ... خسته شده ام از این همه شستن و رفتن بیهوده... انگار کسی صدایم می کند ... سرم را از روی کاناپه بلند می کنم ... به تمامی خانه می نگرم ... کسی نیست... اما صدایم کرد.. دخترم را می گویم ... صدایش نه کودک بود ... نه نوجوان ... نه جوان ... که می توانست هر سه باشد ... و نبود.

بی حوصله ... از سکوت ... از رخوت روزهای پر از صبر ... دستم را به فرش می رسانم ... جاسیگاری و بسته سیگار و فندک را بر می دارم ... می نشینم ... هیچ کجا اثری از تو نیست ... سیگارم را روشن می کنم .... به دختری که آخر نمی فهمم نامزد است ... دوست است ... یا شریک جن.سی... در تلویزیون نگاه می کنم ... سرم درد می کند ... مثل همیشه.

 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:40  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا