|
ایام بی شوهری
|
||
........ روی دوچرخه ام با آزیتا کورس گذاشته ام ..... که مادر صدایم می زند : "نسترن بیا ." ...... صدایش را می شنوم .....کورس نیمه تمام می ماند و من به دم خانه رسیده ام ...... مادر به من می گوید : "برو از جعفر اقا نوار بهداشتی بگیر."....... "جعفر اقا نوار بهداشتی بدین"...... جعفر اقا اطرافش را نگاه می کند و بعد می رود پشت پیشخوان مغازه و دولا می شود ..... دیگر نمی بینمش ....... و بعد از پشت پیشخوان بیرون میاید ....... به دستم چیزی می دهد که دورش را با وسواس روزنامه پیچیده است که باز نشود....... من روزنامه را زیر بغل می زنم و روی دوچرخه رکاب می زنم تا خانه ........ و روزنامه را مادر از من می گیرد که داخلش چیزی است به اسم نوار بهداشتی.
............. نمیدانم چرا باید درون روزنامه پیچانده شود....... اما میدانم که خواهرم دوباره قاعده شده است ..... و مادرم می گوید :" رگل درسته."...... و بعدها هر دو می پذیرند نه رگل .... نه قاعده ..... عادت ماهیانه درسته!!!
........... اواخر سال ۵۸ است ...... مادر رفته است به نیت من و خواهرم دو ماهی قرمز بخرد برای سفره هفت سین...... تازه همان روز مدرسه تعطیل شده است .... و من نشسته ام و روی میز کوچک چرخ خیاطی تکالیف عیدم را انجام میدهم ...... به یکباره احساس می کنم خیس شده ام ...... یعنی چه ؟..... یعنی من شاشیدم ؟ ..... اونم منی که مادر به خاطر ندارد حتی یک بار شب تو جام بارون اومده باشه .... از همون بچگی.
..... اما خیسم ....... بلند می شوم و خودم را وارسی می کنم ....... چرا درون شرتم قرمز است؟ ...... سعی می کنم به یاد بیاورم در ناهار امروز رب گوجه فرنگی بوده است یا نه ...... نه نبوده است ....... نکند امروز رفته ام سراغ کوزه گوجه فرنگی که تابستان ها مادر با وسواس درست می کند و باز ناخنک زده ام ...... به ذهنم فشار میاورم ...... نه این کار را هم نکرده ام ...... پس چه اتفاقی افتاده؟ .......نکند عادت شده ام ؟ ..... من ؟ ..... اگر شده بودم که باید مثل خواهرم همانند مار به خود می پیچیدم و مادر برایم ترکیب عسل و شیر و زرده تخم مرغ درست می کرد ..... یا شاید به من استومینوفن میداد ..... اما مادر که نیست ...... من هم دردی ندارم ..... میروم دستشویی ..... نه هر چه هست از درون بدنم است ....... من عادت شده ام .
میدوم به سمت اتاقی که خواهرم نیمه بیهوش از خانه تکانی خوابیده است ....... می گویم : "پاشو من عادت شدم ...... نمیدونم باید چی کار کنم" ...... خواهرم انگار مگسی را از خودش دور می کند ....... دوباره جمله ام را تکرار می کنم ....... خواهرم این بار کج و معوج می شود و در خواب و بیداری می گوید : "خب من چی کار کنم ." .... تکانش می دهم ...... می گویم :"بیدار شو من نمیدونم چی کار کنم؟".... و به یکباره مثل اینکه برق سه فاز بهش وصل شده باشد ..... از جا می جهد ....."چی تو عادت شدی ؟ " ..... می گویم : "اره" ..... و خواهرم تمام دانسته هایش را در اختیارم می گذارد به اضافه یک نوار بهداشتی ......
دیگر مادر به خانه برگشته است ...... با دو ماهی قرمز .... خواهرم به مادر می گوید : "نسترن عادت شده." ...... مادرم به من نگاه می کند و لبخند می زند ...... مرا می بوسد...... و باز مرا نگاه می کند و لبخند می زند ....... و بعد که کمی ارام شده ..... می گوید : بلند شم برم خرید ." ..... خواهرم می گوید : "کجا ؟" ...... مادر می گوید : "این بچه که نمی تواند خودش را جمع کند ...... میروم شورتکس بخرم" ..... و مادرم می رود.
در مطب دکتر زنان هستیم اوایل سال ۵۹ ....... مادر دارد توضیح میدهد به دکتر که این بچه خودش رو هم نمی تونه جمع کنه ..... چه برسه که عادت شده ...... و من مطمئن سر جایم نشسته ام ...... چرا نمی توانم خودم را جمع کنم ؟ ..... خواهرم به من یاد داده که یک نوار بهداشتی را روی بلوزم بگذرام ..... بعد بلوز را تا بزنم و شلوار را بکشم روش ..... به عنوان زاپاس ..... که تو مدرسه مجبور نباشم از درون کیف نوار بردارم و خجالت بکشم ........ دکتر می گوید : " خب زود شده درست ..... اما این نشانه سلامته ...... نگران هم نباشین "..... به مادرم این را می گوید ...... بلند می شویم که از مطب بیرون برویم ...... من با سری افراشته از اینکه دیگر بچه نیستم و می تونم خودم رو جمع کنم و مادر اشتباه می کنه ...... از مطب دارم بیرون می روم که صدای مادرم را می شنوم خطاب به دکتر ....."دیدین گفتم بچه است نمی تونه خودش رو جمع کنه" ....... وصدای خنده دکتر ....... نگاه می کنم به پشت سرم که ببینم از کجا مادر باز به این نتیجه رسیده است ....... روی زمین مطب نوار بهداشتی زاپاس افتاده است!!!! ...... و من نمیدانم کی تای بلوز باز شده ...... و کی فرصت این را یافته که نوار بیافتد ...... از در مطب خارج می شویم ..... مادر دارد هزینه معاینه را می دهد ..... که می بینم نوار چسب پشت نوار بهداشتی هم زیر پایم افتاده است ...... این دیگر ابرو ریزی است .... کفشم را رویش می گذارم ...... نمیدانم کسی دیده است یا نه ........ یک پایم را روی زمین می کشم تا از مطب کاملا خارج شویم !!!!
....... کلاس سوم راهنمایی هستم ...... مژده یک سال از من بزرگتر است ..... یک روز تعطیل است ..... از آن تعطیلی های عزاداری نمیدانم به مناسبت کدام امام ..... رفته ام خانه عمویم ...... سیمین و زهره هم آمده اند ...... و قرار است با هم گپ بزنیم ....... درون اتاق نشسته ایم ..... برادر مژده هم نشسته است ..... اما وقتی فهمیده چند دختر نوجوان می خواهند با هم باشند ..... می خواهد برود ..... اما دنبال نوارهای کاستش می گردد که برود اتاق بالا و نوار گوش کند ..... با نگاه از مژده می پرسم چه خبر ؟ ........ و او در جواب شعری از مازیار را می خواند : "عادتم یه دردیه ...... مث دردای دیگه " ....... و بعد با صدای آرامتری شعر را ادامه می دهد تا میرسد به این جمله .... و دوباره صدا را بلند می کند :"گاهی هم مسکنی ...... واسه تسکین درد ....." ...... برادرش از اتاق بیرون رفته است ..... و مژده به روی زمین می نشیند و می گوید :"وای دارم می میرم.".........زهره که از همه ما بزرگتر است می گوید : "خودتو جمع کن دختر " ........ و مژده ادای بچه ها را در می اورد:"نیخوام"..... مخصوصا "م" نمی خوام را ادا نمی کند.
...... اواخر سال تحصیلی ۵۸-۵۹ است ...... من از زمانی که شب عید عادت شدم ..... این سومین بار است که عادت می شوم ...... بدون هیچ گونه تاخیر یا تعجیل ..... سر وقت ....... دکتر به مادر گفته بود :" معمولا ممکن است یک قاعده گذرا باشد ..... و بعد یک سالی بگذرد تا کامل قاعده شود." ...... زنگ تفریح تازه اغاز شده که خانم ناظم از پشت بلندگو مرا صدا می کند ...... به دفتر می روم ...... مادر دوباره آمده است ...... بدون اینکه بماند ...... و برایم شیر تخم مرغ عسل آورده است ..... یک بار هم صبح خورده ام ....... و این کار هر روزش است تا عادت تمام شود.......آن سال مادر خیلی تلاش کرد تا به قول خودش کمر من سفت بشود!!!!!
..... اما نشد ...... و از آن روز تا به حال ...... بدون تاخیر یا تعجیل ..... عادت می شوم.
آن روزها معنای درد را نمی فهمیدم ...... انقدر ورجه وورجه داشتم که اصلا نمیدانستم درد چیست ...... شاید برای همین هم بود که هیچ وقت متوجه نمی شدم عادت شده ام ......
......... اوایل کلاس دوم راهنمایی بودم ...... باید روی تخته سیم کشی برق می کردم و یک سیکل کامل از برقکشی را درست می کردم ...... درست کرده بودم ...... سر کلاس بودم ..... زنگ اول ...... خانم کاظمی ..... نخستین کسی را که صدا زد من بودم ....... بلند شدم که با افتخار تخته برقکشی را نشانش دهم و او امتحان کند ..... تا نمره درس را بگیرم ...... در کار با برق لنگه نداشتم ...... عاشق این جور کارها بودم ...... بلند شدم که صدایی کنار دستم گفت :"نسترن بشین."....... پوپک بود ...... گفتم :" چرا ؟" ..... گفت :"پشتت ....." یعنی پشت من چه خبر بود؟ ..... آرام نگاه کردم ...... مانتوی توسی ام گل منگلی شده بود.....انگار حتی موهای سرم را در آب زده باشند ...... زانوانم دو تا شد و نشستم ....... خانم کاظمی گفت:" چرا نمیای؟" .... پوپک تخته سیم کشی مرا به دست گرفته بود و با خنده ای از سر چاپلوسی به دبیر حرفه و فن نزدیک شد و در همان حال گفت : "رها کار داره." ...... خانم گفت : "چه کاری مهمتر از این کار که داریم انجام میدیم." ...... دبیر حرفه و فنمان خیلی چاق بود و همیشه عصبی ...... من کم کم از ترس می لرزیدم ...... به سمت من آمد ...... پوپک گفت" بیاین بریم بیرون کلاس خواهش می کنم خانم کاظمی ..... شما می خواین ببینین سیم کشی رو درست انجام داده یا نه ..... همونجا امتحان می کنیم ." ...... خانم کاظمی با آن عینک درشتش به من نگاه کرد ..... شاید اگر شاگرد بدی بودم ..... یا شاید اگر نگاه خجول و سر به پایین من نبود ..... هیچ وقت با پوپک نمی رفت...... از بیرون کلاس صدایش می آمد ..... آمد درون کلاس گفت :"خانم رها کارت که عالی بود .... حالا برو خودت تخته سیم کشی را بیاور"....... آن موقع ها در کلاس..... بچه ها را به اسم کوچک صدا نمی کردند ..... همه ما خانم بودیم از کلاس اول دبستان ..... خانم رها ...... خانم مظفری ...... والخ.... باز پوپک امد میانه ماجرا و به بهانه یک اشکال در سیم کشی ..... دست خانم کاظمی را گرفت و بیرون کلاس گم شد ...... نمیدانستم قضیه چیست ..... خانم کاظمی با لبخندی بر لب به کلاس بر گشت ..... و گفت : "امروز خانم رها ..... مثل بعضی از شما عادت ماهیانه شدند......" و بعد برگشت به پوپک گفت : " یه چادر پیدا کن ." ..... نمیدانم دفتر مدرسه از کجا چادر پیدا کرد ...... و من را به همراه زن بابای مدرسه فرستادند خانه .......
از آن به بعد گفتن از عادت ماهانه در میان کلاس عادی شد ..... و کم کم چند نفری می شدیم که مثل هم شده بودیم ...... و خیلی زود دردهای پیش از عادت هم به سراغم آمد .... و ایضا سگی شدن اخلاق ........ شده بودم دیگر یک دختر کامل !!!!!
....... سال اول نظری ..... وقتی همه راجع به عادت حرف می زدند ...... داد زدم عادت نه ..... درستش اینه ..... پریود ...... این آخرین اسمی بود که خواهرم گفته بود و مادر هم پذیرفته بود ..... و من در سال تخصیلی ۶۱-۶۲ بودم.
|
|