تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 

هر چه دستم را به تاقچه قلاب می کنم ... هر چه روی نک انگشتان پایم می ایستم ... نمی توانم صورتم را در آینه روی تاقچه ببینم ...

صندلی اتاق پذیرایی را کشان کشان می آورم ... هر دو دستم را روی صندلی می گذارم ... بعد یک پایم را آرام بالا می کشم ... دو دستم را این بار به دیواره صندلی قلاب می کنم ... پای دیگرم را هم بالا می کشم ... بر می گردم ... و آرام روی صندلی می ایستم ...

 خودم را در آینه نگاه می کنم ... از همان جا به زمین ... به فرش ... به دیوارها ... نگاه می کنم ... "نه ... می خوام مث آدم بزرگا ببینم ... اینجوری نمی شه ." .... من تو گلهای فرش  خواهرم رو می بینم اما به هر کی می گم بهم می خنده ... تو قاب بالای تاقچه .... عکس خدا رو می بینم ... اما به هر کی می گم ... می گه استغفرالله ....  زیر میز اتاق پذیرایی واسم شبیه خونه است ... اما مامان که می بینه رفتم زیرش ... می گه باز دختر بدی شدی ...

حوصله ام سر می رود .... نه فایده ندارد .... روی صندلی می نشینم ... و بعد آرام بر می گردم و از روی صندلی پایین می آیم ... دوباره صندلی را می کشم ... سرجایش می گذارم به حیاط می روم  ....مادر  لگن مسی را جلویش گذاشته ... مجمع مسی را هم یک سمت دیگر گذاشته ... هر دو دستش درون لگن مسی است و به لباس های درون آن چنگ می زند ...  به مادر می گویم :"مامان ...  من کی بزرگ می شم؟" .... مادر در حالی که به لباس در تشت چنگ می زند .... می گوید:" چشم به هم بزنی"....

" چرا خودم به عقلم نرسیده بود ".... همان موقع که آقاجون دوست قدیمی اش آمد  خانه ما  ... هر دو در میانه صحبت هایشان می گفتند : "چشم به هم زدیم 20 سال گذشت." ....

از حیاط به اتاق بر می گردم .... چشمهایم را روی هم می گذارم ... باز می کنم .... همه چیز همانطور که بود هست....

"نه باید چشمام رو وقتی می بندم فوری باز کنم "... "شایدم بد جایی وایسادم ".... می دوم به سمت راه پله .... از پله ها بالا می روم .... چشمانم را فوری می بندم و باز می کنم .... نه همه چیز همان است که بود...

شاید بزرگ شدم اما خودم نمی دانم ... به سمت اتاقی که بودم می دوم ....درون اتاق هنوز عکس خدا آن بالاست .... گل های قالی ... خواهرم هستند.... و روی نک انگشتهایم که می ایستم ... برای اینکه تلنگر نخورم ... دستهایم را به تاقچه قلاب می کنم ... اما باز خودم را در آینه نمی بینم....چند قدم که بردارم درون اتاق پذیرایی هستم ... " فایده نداشت بزرگ نشدم " .... چند قدم بر می دارم .... درون اتاق پذیرایی هستم ...سر خم می کنم ... از زیر صندلی .... به خانه ام پناه می برم ... و با خودم حرف می زنم .... نه با خودم .... با دیگرانی که وجود خارجی ندارند ... اما هستند ....

.............................................................................................................

چشم بر هم نمی زنم .... کلید  را در جاقفلی می چرخانم .... به خانه ام پناه می آورم ... می نویسم تا با خودم حرف بزنم  .....نه با خودم .... با دیگرانی که وجود خارجی ندارند ... اما هستند!

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:30  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا