تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 

می خواهم باور نکنم که دارم فرار می کنم ... ظرفها را می شویم ... فرار می کنم... رخت ها را اتو می کنم ... فرار می کنم ... آب ماهی ها را عوض می کنم ... فرار می کنم ... به گلدان آب می دهم ... فرار می کنم .... خانه را گردگیری می کنم ... فرار می کنم ... جارو می کنم ... فرار می کنم ....

باز هم راه فرار هست؟.... گوشت از یخچال بیرون می آورم ... کباب درست می کنم ... فرار می کنم ... میوه ها را می شویم ... فرار می کنم ....

باز هم راه فرار هست؟... کف حمام را می شویم ... توالت را می شویم ... آینه ها را به دقت از غبار پاک می کنم ....

باز هم راه فرار هست؟....

 نفس کم می آورم .... به اتاق خواب پناه می برم ... سیگارم را روشن می کنم ... روزنامه می خوانم ... روبروی دسکتاپ می نشینم  ... فیش های تحقیق را که به خانه آورده ام  نگاه می کنم ...می خواهم باور نکنم ...اما  دارم فرار می کنم ...

 

به خواهر زاده ام می گویم : " بازی اسپایدر که تو کامپیوتر هست رو بازی کردی؟"

می گوید: " شونصد بار"

می گویم: "وقتی کارتی را به اشتباه بر می دارم و بی بی به خطر می افتد اخمهایش را در هم می کند ... وقتی بی بی را به شاه می رسانم ... شاه لبخند می زند ... وقتی بازی از دستم رها می شود ... شاه فریاد می زند ... اما بی صدا ... کاملا دهانش باز می شود ... و غضبناک ... وقتی تمام اعداد یک تا ده را روی هم می نشانم .... و به وزیر می رسانم ... وزیر می خندد ... بی صدا .... حتی گاهی به من چشمک می زند."

خواهر زاده ام به من نگاهی عجیب می اندازد ... "خاله یعنی چی؟"

"یعنی تو کامپیوتر تو این جوری نیست... بیا خودت ببین "

کامپیوتر را روشن می کنم ... بازی را شروع می کنم ... نه شاه ... نه بی بی ... نه وزیر ... هیچ کدام حرکتی نمی کنند ... بازی ادامه می یابد ... هیچ حرکتی نیست.... بازی تمام می شود...

و من دارم فرار می کنم ... اما می خواهم باور نکنم که دارم فرار می کنم ...

 

خیلی وقت است که شب شده .... مثل هر شب ... مثل هر فراری ...جان پناهی می جویم ... تا صبح فردا ... برای ادامه فرار ... اما می خواهم باور نکنم که دارم فرار می کنم ...

در موسسه کار می کنم ... کار می کنم ... کار می کنم ... اما دارم فرار می کنم ... فرار می کنم ... فرار می کنم ... فرار...

از روزی که دیگر زنگ واحد چهارده به صدا در نیامد ... دانستم که سالهاست دارم فرار می کنم ... اما می خواهم باور نکنم که دارم فرار می کنم..... از همان غروبی که چهار سال پیش خودکشی کردم ... و کسی نفهمید .... از همان شبی که دیگر ناصر در بن بست نسترن نگریست... از همان ...

 

خواهر می گوید:" خیلی خودت رو تو حصار گذاشتی... هر روز حضورت داره کم رنگ تر از روز قبل می شه " ... می بوسدم ... و خداحافظ...

نفس کم می آورم ... نفس کم می آورم .... نفس کم می آورم ... نفس کم می آورم ...

و این زندگی من است.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:40  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا