|
ایام بی شوهری
|
||
امشب هوا بارانی است ...درست مثل شامگاه چهارده خرداد سال هفتاد و سه ...
و هوا .... و هوا ........ باران تمام شب بارید..... صبح پانزدهم خرداد سال هفتاد و سه ... زمین شسته شده بود ....... و ابرها هنوز در آسمان .....
.... و من ... درون ماشین دایی .... که روان بود پشت یک بنز کرم رنگ ...
... و من سرم را پایین انداخته بودم ... نمی توانستم نگاه کنم ... و هوا ... و هوا...
ساعت چهار بعدازظهر است ... پدر می گوید: " باید برم !!!"
.... امشب هوا بارانی است .... درست مثل شامگاه چهارده خرداد سال هفتاد و سه .... و هوا ... و هوا...
نمیدانم مادر کجاست؟.... نمیدانم خواهر کجاست؟ .....
درون بیمارستان طوس هستم ..... عموی مادر می گوید : " تو نیا بالا " .... مادر به همراه عمویش ....پشت در آسانسوری که بسته می شود ... گم می شوند...
تعطیلات نیمه خرداد است ... خواهر به مسافرت رفته است ....
پرستاری مرا که کنار در بیمارستان منتظر ایستاده ام ...... می یابد.... " تسلیت می گم" .... به دور و برم نگاه می کنم ..... " به کی تسلیت گفت؟" ....نمیدانم ... چند دقیقه به مردمی که می روند و می آیند ... نگاه می کنم .... سر را رو به ستونی بر می گردانم ..... و به یکباره بغضم می ترکد .... دستی به شانه ام می خورد .... بر می گردم .... عمو است .... توی سینه اش امنیت را می جویم ....... می گریم.
از خود می پرسم :" برای چه می گریم؟" .... سر را از سینه عمو بیرون می آورم ... روی صندلی های انتظار دایی نشسته است .... چشمانش قرمز است ... به یکباره به صورت عمو نگاه می کنم ... سفید است.... مثل گچ.
عموی مادر ... و مادر پیدایشان می شود .....
عموی مادر چرا می گرید.... دستانی مادر را گرفته اند ....... مادر مبهوت مرا می نگرد....
دایی رو به مادر می کند ...بغضش می ترکد: " فقط اسم تو را صدا کرد ....... فقط اسم تو را "
صبح چهارده خرداد هفتاد و سه است ... هوا سوزان است ... می گویند امروز نمی توان به بهشت زهرا رفت .... مراسم است ....
مادر مبهوت است ...... به من نگاه می کند ..... در آغوشش می گیرم .....می گوید: "اینا بهونه است ... پدرت دلواپس توئه ...... نمی تونه بره "
نمیدانم چه کسی مرا به خانه می رساند ... خانه غوغایی است ... و مادر همچنان مبهوت ....عمو گوشه ای کز کرده ....
چه کسی به خواهر خبر را رسانده است .... صدای همسر خواهرم با دیدن دایی کوچه را پر می کند ....." پدرم کو؟...... بابام کو؟" ...... " وای بر من .... وای بر من ... پدرم ... یکی به من بگه پدرم کو؟"
بغض ها می ترکد ..... همسر خواهرم غش کرده است .... خواهرم را به خانه آورده اند .... خواهرم حرفهایش نامفهوم است .... من را در آغوش می کشد ..... روی پای مادر می افتد ... مادر هنوز مبهوت است......
امشب هوا بارانی است .... درست مثل شامگاه چهارده خرداد هفتاد و سه .....
درون ماشین دایی هستم .... پشت یک ماشین بنز کرم رنگ ....
نمیدانم چه می گذرد .... نمیدانم چه می گذرد ..... نمیدانم چه می گذرد ...... جمعیت چقدر زیاد است .... اوه خدای من چه جمعیتی ....... آن میانه چه می کنند ... نعشی بر بالای سرها می رود که در قبری رود ........ از کنار قطعه ای که هستم داد می زنم ....... " صبر کنین ." ....... دستها همان بالا می ماند ..... جمعیت نگاهش به من است ..... می دوم ... از روی قبرهای تازه کنده شده....
می رسم ........ دادم با بغضی می ترکد : " این پدر منه ... نمیذارم .... نمیذارم " .... جمعیت معطل مانده است .... چند نفر سعی دارند مرا آرام کنند .... مادر هنوز مبهوت است .... گریه همسر خواهرم قطع نمی شود .... خواهرم دوباره بیهوش شده است ....
امشب هوا بارانی است ....مادر زنگ می زند .... گوشی را بر می دارم ...." فردا صبح میریم ... ساعت ده ... "
" حتما مادر "
فردا باید بروم ..... به سنگی نگاه کنم که رویش نوشته شده : " در بی کسی چگونه باید زیست / وقتی که رفت آنکه همه کس بود"........ و هنوز با پدر در خوابها زندگی کنم .....
|
|