|
ایام بی شوهری
|
||
نیمه دوم سال دوم دانشکده هستم ......نزدیک های عید است ......برای گرفتن سندی از دوست خواهرم ..... به خیابان ایتالیا رفته ام .....
شاید یک ربع پیش بود که هنوز داخل اتوبوس بودم ....... و مردم درون خیابان .....آسمان را به هم نشان می دادند ........ و جماعت داخل اتوبوس .... در ترافیک و شلوغی سرهایشان را به کنار پنجره های اتوبوس رسانده بودند که آنها هم آسمان را ببینند........
بلندای خاکستری رنگی ........ درون آسمان از فراز سر همه ما گذر کرد ......... و صدای مهیبش ...... خبر از رسیدن آن جسم خاکستری به تهران داد .........
درون خیابان ایتالیا هستم و به دنبال آدرس ...... پلاک ها را نگاه می کنم ......صدایی می آید ...... به آسمان نگاه می کنم ........ باز بلندای خاکستری رنگی ........ درون آسمان از فراز سرم می گذرد......... و صدای مهیبش .........
شب درون خانه غوغایی است ...... دایی می گوید: " شما هم باید بیایین ..... حتما باید بریم پناهگاه ..... " به مادرم رو می کند : "بدون شما ...... من دلم آروم نمی گیره " .....
ساک بسته ایم ........ از چند خیابان خلوت می گذریم ......... حالا درون پناهگاهی هستیم که در زیر ساختمان نیمه تمام بانک صادرات در خیابان طالقانی است ..... شب از نیمه گذشته ....... اما تمام محوطه با لامپ های مهتابی روشن است ........
خانواده ها ..... جا به جا ...... میان دیوارهای نایلونی که هر چند خانواده را از هم جدا می کند ....... روی زیلو یا موکت یا فرش نشسته اند .... با اندک وسایلی برای خواب ....... اندک وسایلی برای زندگی ........ سعی می کنم بخوابم ....... اما تک سرفه امانم را بریده است ....... تک سرفه هایی که جا به جا ........ از این سو و آن سو می آید ........ نشان از کمبود هوا در آن فضا دارد ........ تا صبح سرفه می کنم و خواب به چشمانم نمی آید ......
صبح جمعیت کمتر شده است ....... خیلی ها به سر کارهایشان رفته اند ....... زن ها مشغول آشپزی در همان فضای محدود و مسموم هستند ..... بچه های مدرسه ای .....پای تلویزیونی نشسته اند که دارد به جای کلاس مدرسه ....... به آنها آموزش می دهد ......و آنها یادداشت بر می دارند ...........
پدر هم نفس کم آورده ...... با هم به خیابان می رویم ......... باز بلندای خاکستری رنگ ...... و فرودش در نزدیکی ما ........ درون تاکسی هستیم ....... ناخودآگاه همه از تاکسی بیرون می آیند ...... راننده پشت تاکسی اش کمین می کند ...... انگار قرار است دشمنی از روبرو با مسلسل به سراغ ما بیاید .......
نیمه دوم سال اول دانشکده هستم ........ نزدیک های عید است ........ به آرایشگاه حمیده که نزدیکی خانه قدیمی ما قرار دارد ........ رفته ام .......... حمیده با شوخی و خنده موهایم را کوتاه می کند ........ رادیویی روشن نیست ....... نمیدانیم کی اعلام وضعیت قرمز شده است ........ در نزدیکی محله ما ...... بمب هواپیما فرو می نشیند ..... شیشه های آرایشگاه می لرزند ....... و یکی از پینجره ها ....... شیشه هایش پرتاب می شود ...... حمیده با قیچی و من با مویی که نصفی از آن کوتاه شده و نصف دیگر هنوز بلند است ........ با پیشبند نایلونی که به گردنم آویخته شده ....... از آرایشگاه بیرون می دویم ....... دیگر مشتری ها هم مثل ما ........ به خیابان می ریزیم .... همه درون خیابان هستند ........ و نگران پرسش همیشگی ........." کجا را زده اند؟" ...... من به یکباره به خودم میایم ........ نیمی از نگاه ها ....... به من دوخته شده ......... با سری یک بر کوتاه ..... یک بر بلند ........با پیشبند نایلونی ..........می دوم درون آرایشگاه ...... صدای حمیده هنوز درگوشم است ........ دارد مثل خیلی های دیگر ........ باعث و بانی این ناتمامی جنگ را نفرین می کند .........
دور سفره عید نشسته ایم .......سعیده ..... تمام خانواده اش ....... به امریکا رفته اند ...... اما او هنوز برای کارهایی که دارد تهران مانده تا ماه دیگر او هم به آنها ملحق شود ....... سعیده ...... به هنگام تحویل سال به خانه ما آمده است تا تنها نباشد ........ من سعی می کنم .......رادیو امریکا را بگیرم ....... تا شاید برنامه ای برای تحویل سال داشته باشد که کمی شاد باشد ....... بالاخره تلاشم ثمر می دهد ........ ویگن در جشنی که در لس آنجلس بر پاست و رادیو امریکا مستقیم پخش می کند ...... ترانه شادی می خواند .....و صدای دست مردمی که در آن جشن است ......همراه ترانه شنیده می شود ....... به یکباره برق قطع می شود ....... دیگر می دانیم قطعی برق ........ یعنی حمله هوایی ....... به جای طنین توپ در کردن برای آغاز سال 1364 شمسی .......... صدای مهیب بمباران ما را به سال جدید می خواند .......
با صدای بمباران از خواب می پرم ....... زمستان است ....... کنار بخاری ارج خوابیده ام ..... سرم محکم به لبه تیز بخاری می خورد .......اما یادم می رود ........ در تاریکی به دنبال گوشه دیوار هستم که چمباتمه بزنم ........ دستانم را از دو سو روی سرم بگذارم ........ و سرم را میانه پاهایم مخفی کنم ....... یک بمب دیگر ...... یکی دیگر ......... صدای رادیو می آید :" علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام وضعیت سفید است .... و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی پایان یافته ......." ......... به سراغ رختخوابم می روم ..... مادر دارد نفرین می کند ....... خوابم می برد ..... صبح می خواهم بلند شوم ......اما سرم به بالش چسبیده است ...... سعی می کنم سرم را از بالش جدا کنم ....... موهای کناره پیشانی را با انگشتانم ...... آهسته آهسته از بالش جدا می کنم ......... بلند می شوم .......دستانم رنگ قرمزی به خود گرفته ....... درون دستشویی می روم ...... روی پیشانی و موهای اطراف تمامی خون لخته شده است ......
سال اول نظری هستم ....... باز حمله هوایی است ......... باز من گوشه دیوار ...... باز دستانم روی سر .......... و صداها بلند می شود ....... گریه می کنم ......... " آخه خدا کسی ما رو نمی بینه ؟ " ........" کسی نمی بینه که ما جنگ نمی خوایم " ..... " یکی تو دنیا عذاب ما رو نمی بینه ؟ " .........
پیش از آنکه پا به مدرسه جدید در سال دوم راهنمایی بگذارم ........ خبر همه جا پیچید .... جنگ آغاز شده ........ از همان روزهای اول ......... مدام تلویزیون ....... و رادیو ........ تمرین آژیرهای مختلف را می کردند ....... تا با معنای آنها آشنا شویم ........ رنگ قرمز برای حمله .... رنگ سفید برای پایان حمله ....... رنگ زرد برای احتمال حمله ........ و هر کدام با نوعی بوق ....... بوق ممتد ....... بوق نیمه ممتد .... بوق مقطع .......
هنوز چند هفته ای از مدرسه نگذشته است ....... که مادر هراسان مرا از خواب شبانه بیدار می کند ..... صدای آژیر قرمز از رادیو ترانزیتی باطری خور .....که پدر به توصیه تلویزیون خریده است ........ بلند است ......... مادر مرا به کناره دیوار می کشاند ....... خودش پناهم می شود ....... نمیدانم چه بکنم ....... پاهایم از سرماست که لابد اینگونه می لرزد ....... دندانهایم به هم می خورد ...... " پس چرا تمام نمی شود ؟ " ......... بالاخره آژیر سفید صدایش بلند می شود ....... اشک صورتم را پر می کند .......
فردا صبح رادیو اعلام می کند که آژیر بامداد امروز (در واقع یک دو نیمه شب ) برای امتحان بوده ......که میزان مراعات مقررات برای خاموشی سنجیده شود!!!!!!
کلاس پنجم هستم ....... بهمن ماه سال تحصیلی ........ گاردی ها می خواهند به کوچه ما حمله کنند ....... همافرها با مردم یکی شده اند .......صدای رگبار مسلسل ها ...... انفجار نارنجک های دستی ....... یک دم قطع نمی شود .........
کلاس پنجم هستم ....... شب اول محرم است ....... صدای رگبار گلوله ها از هر سو می آید ....... نمیدانم باید بترسم یا نه ....... اما لابد می ترسم ........
دو هفته دیگر به کلاس پنجم خواهم رفت ........ صدای گلوله ها از صبح بلند است ....... فروشگاه های بزرگ آتش زده شده ........ و من نمی ترسم .......از پشت بام ....... به منظره فروشگاهی که روزگاری ....... خاطرات بهترین خریدهای پدرم برای من از آنجا بود به هنگامی که دست در دست هم مرا به فروشگاه می برد ......... در آن دورها پیداست ......دود سیاه رنگی تمام آسمان فراز فروشگاه را گرفته است ...........
اوه راستی یادم رفت ........ هنوز رد نازکی از یک زخم کهنه بر پیشانی دارم ....... یادگار شبی که سرم به لبه تیز بخاری ارج خورد ..............
|
|