تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
شوهر مریم می گوید: " جوون که بودم یه رنو قراضه داشتم ....... عاشق این بودم که دائم برم شمال ...... اما با اون رنو نمی شد ...... آرزو داشتم که یه ماشین مدل بالاتر داشته باشم که بتونم مث دیوونه ها همه ایران رو بگردم ........ حالا یه بنز آخرین مدل دارم .... باهاش تا دفترم میام و میرم ..... حوصله کاری دیگه ندارم."

مادر مثل هر سال رب درست کرده است و داخل خمره ای ریخته است ...... فکر می کنم کسی مرا نمی بیند ..... با همان دستی که کلتم را گرفته ام ...... در خمره را بر می دارم .... و انگشت اشاره دست دیگرم را درون خمره می کنم ..... انگشت را بیرون می آورم ...... می لیسم ..... به چه مزه ای ...... کاش می شد همش رو بخورم ...... دوباره انگشت اشاره را درون خمره می کنم ......برای خودم آوازکی می خوانم ......." گل مریم سر راه تو پر پر کردم ......" و دوباره انگشت هست که بیرون می آید و می لیسم ..... به چه مزه ای ....." ندانستم قسم های تو باور کردم ." ..... صدای پای مادر غافلگیرم می کند ..... در حالی که برای سومین بار می خواهم انگشت داخل خمره کنم و می خوانم " به یادم .... به یادم ... " ........ مادر می گوید : "نسی باز اومدی سراغ خمره رب؟"...... هنوز آثار جرم روی انگشتم است ..... فوری در خمره را می گذارم ...... با همان دستی که کلت را گرفته ام کلاه کلانتری ام را میزان می کنم ........" مامان یه ذره که ایراد نداره ." ....... " آخه من به تو چی بگم .... صد بار نگفتم ..... هر چی به وقتش ...... " ........ رویم به مادر است تا آخرین نصیحتش را بکند ...... " همیشه یادت باشه ..... هر کاری .... هر چیزی وقت داره موقع داره ..... رب رو درست می کنن که بریزن تو غذا .... اگه هر روز تو بیای این جور بخوری که دیگه ربی تا آخر سال باقی نمی مونه ....... یادت می مونه که هر چیزی به وقتش؟" ...... دقیقا نمی فهمم مادر چه می گوید ...... اما در حالی که لذت خوردن آخرین آثار جرم را در دهانم مزه مزه می کنم ...... می گویم : " آره " ....... کلت به دست از آشپزخانه بیرون می آیم ........ و ادامه ترانه را می خوانم ...... " به یادم آید آن شب در سکوت زهرا ( صحرا را زهرا می خوانم) .... تو بودی و منو " ..... و صدای مادر هم چنان می آید........

خواهر زاده ام امتحان دارد ...... " خب خاله بگو کوچکترین نهاد جامعه چیه؟" ....." خانواده که تشکیل شده از مادر ... پدر و بچه ...."

صبح در خیابان راه می روم ...... و نگاه می کنم به " جامعه" ......

" آره یه موقع دوست داشتم هر هفته برم شمال اما ماشینم قراضه بود ...... حالا حوصله ندارم و ماشینم آخرین مدل "

" یادت می مونه ...... هر چیزی به وقتش "

" کوچکترین نهاد جامعه خانواده است که تشکیل شده از مادر ...... پدر و بچه ."

کلتی در دست ندارم ........ کلاه کلانتری ندارم ........در دل ترانه ای قدیمی می خوانم : " تک درختی تیره بختم که در سکوت صحرا فریاد من شکسته در گلویم / تک درختی بی پناهم که دشت آرزوها گردید آخر مزار آرزویم.".....

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا