|
ایام بی شوهری
|
||
میدانم که عوض شده ام ......... برای زندگی.......برای عشق آغوش گشوده ام ........ می خواهم این احساس ها را با دیگران هم شریک شوم ......... و به آنها بگویم که زندگی زیباست..........
با فریده صحبت می کنم .......... می گویم : " فریده می دونی ......... می خوام خودم رو بسپرم دست عشق ........ دست زندگی ....... می خوام پا به راه عشق بذارم و هیچ نپرسم." .......... فریده با سر تکان دادن نشان می دهد که به حرفهای من گوش می دهد ......... " اصلا فریده می دونی ......... میدونم عشق چیه ........ به کشف و شهود رسیدم بهش ......... اما هنوز مصداق رو نیافتم ...... به قول مولانا :" عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود /آن عشق با الله شود چون آخر آید ابتلا"........ منظورم از مصداق مث شعر مولانا یه مصداق زمینیه ........ یعنی پیداشم کردم ........ نمیدونم اون منو پیدا کرد یا من اونو ........"
....... فریده هم چنان سر تکان می دهد ....... هیچ نمی گوید ........
ادامه می دهم : " میدونی فریده ...... می خوام به عشق ........ خفن دچار شم....... یا شایدم به عشق خفن ........ دچار شم ."
فریده لبخند می زند ....... و هم چنان سر تکان می دهد ....... و حالا از زیر چشم هم من را می پاید ........
" شایدم دچارش شدم."
فریده می گوید: "همه این حرفا درست ........ اما عشق فراق داره ....... وگرنه عشق نیست .......فکر اینجاش رو کردی؟"
می گویم: " خب آره ........ چیزی از دست نمی دم که ...... تازه می رسم همین جا که هستم ."
فریده با کلافگی ادامه می دهد : "نه منظورم اینه که ممکنه واسه یه مدت از هر چی آدم یا بهتر بگم مرد هست .... بیزار بشی ."
با لبخند می گویم : " نترس ....... تو اصلا فیلم جایزه بزرگ رو یادته ؟"
فریده می گوید:" خب آره ....... اما کجاش؟"
می گویم : "همونجا که فلامک جنیدی بعد از این که می فهمه عشقش یه طرفه بوده به صابکارش ...... و صابکارش هیچ علاقه ای به اون نداشته ........ همونجا که جنیدی رو پشت بوم خونه شون ....... سخنرانی مفصلی میکنه که مردا همه مث همن ...... و اون تا عمر داره ازدواج نمی کنه ...... اگه یادت باشه همون موقع مدیری از راه می رسه و خبر می ده که واسه فلامک خواستگار پیدا شده ..... و فلامک ذوق مرگ می شه ...."
فریده قهقهه می زند : "آره یادمه ..... اگه یادت باشه یه بار هم گفتم این سکانس فیلم رو از رو زندگی من ساختن."
هر دو می خندیم ...... فریده کم کم جدی می شود و می گوید : "اما خب ماجرای تو فرق می کنه ..... همه ما دخترا دم از عشق و عاشقی می زنیم ..... اما تو می گی یا دچار عشق خفن شدی ...... یا داری به عشق .... خفن دچار می شی "
می گویم : "خب ایرادش چیه؟"
فریده در حالی که هر دو دستش را به حالت تدافعی جلوی صورتش می گیرد ..... و در حالی که از جلوی من در می رود ..... می گوید : "آخه از قدیم گفتن ..... عشق پیری گر بجنبد ....."
مهلت تمام کردن جمله اش را نمی دهم ..... دم دستم ..... بسته سیگار است ...... به سمتش پرت می کنم ...... دستمال کلینکس است ..... پرت می کنم ..... خودکار است ..... پرت می کنم ...... لیوان است ..... نه این شکستنیه ...... هر چه پرتاب می کنم .... باز دلم پره ..... داد می زنم :" فریده ..... وسیله کم آوردم ..... برگردون دوباره بهت پرت کنم."
هر دو ریسه می رویم از خنده !!!!!
ای مولانا بیکار بودی بگی برای رسیدن به عشق خداوندی........باید از عشق انسانی گذر کرد ...... حالا تو هر سنی ؟! ....... که فریده اون شعر رو بخونه ....
اصلا همون بهتر که به مولانا تابعیت ترکیه ای دادند .......
نه اصلا تقصیر امثال فریده است که نمیذارن هزاران مثل من به توصیه های مولانا گوش بدیم .......اونم رفت تابع ترکیه شد ........
حالا باز این که خوبه ....... انقدر به جای اینکه بدونیم بیرونی کی بوده واسش جک ساختیم که بنده خدا رفت از بیخ عرب شد .......
این وسط من موندم خاقانی شروانی که همه جونش مال خراسانه ........ چه ظلمی بهش شد که رفت یه هو شد جزو مفاخر و شعرای ملی جمهوری آذربایجان .......
آها فهمیدم ...... خاقانی یک شعر داره می گه : هیچ است جهان و زندگانی هم هیچ .... این تازه بهار زندگانی هم هیچ ... از نسیه و نقد زندگانی همه را ...... سرمایه جوانیست جوانی هم هیچ .....
خب همین حرفای صادق هدایتی و نیهیلیستی رو زد که جاش تو مملکت گل و بلبل نبود ..... شد تابع جمهوری آذربایجان.
اصلا من امشب چی چی نوشتم ؟
آها ........ از عشق خفن .....که مولانا می گه شمشیر چوبین برای رسیدن به خداوند هستش .......
خودمونیما ........ این مولانا هم با اون سماعش ........ مشکل حرکات موزون داشت ..... فکر کنم واسه همین مث ماهی از تو دستمون لیز خورد ........ رفت.
|
|