|
ایام بی شوهری
|
||
حمیرا می خواند : " گفتم که بعد از آن همه محنت ......آن عشق و آن دنیای محبت ........ گر جان ز شیدایی به لب آری ....... جز من به یاری دل نسپاری ....... تو مرا تنها نگذاری "
حمیرا می خواند : " گفتی که به جز من به جهان دل داده نداری ........... تو مرا تنها نگذاری "
و من ....... و من ......... می گریم .........
و اکنون شهریور سال 74 است .
حمیرا می خواند : " گفتم که بعد از آن همه محنت ......آن عشق و آن دنیای محبت ........ گر جان ز شیدایی به لب آری ....... جز من به یاری دل نسپاری ....... تو مرا تنها نگذاری "
درکه هستیم ......هوای ملس اردیبشهت ماه سال 74 ...
دانل سیگارش را پک می زند : " اگه من بمیرم تو چی کار می کنی؟" ..... نمی فهمم چه می گوید ....... می گویم: "هان؟" ......... دوباره سوالش را می پرسد.... می گویم : "تا به حال بهش فکر نکردم " ........ دانل می گوید : "اما من بارها بهش فکر کردم ...... اگه برای تو اتفاقی بیافته من خودم رو می کشم ."....... به شوخی داستان مارک تواین را تعریف می کنم ...... که زنش پرسید اگه من بمیرم چی کار می کنی ...... تواین گفت : دیوونه می شم ........ زنش گفت نه تو الکی می گی .. فوری میری یه زن دیگه می گیری .... و مارک تواین گفت : " نه دیگه اونقدم دیوونه نمی شم." ........ دانل می خندد.... من لبخند می زنم .
یک بعدازظهر تابستانی از سال هفتاد است ........ درون اتاقم نشسته ام ....... میان کتابها ......... انقدر خوانده ام ....... که سردرد گرفته ام ........ کاستی از ترانه های قدیمی ستار را درون ضبط می گذارم ........ یادم نیست چه ترانه ای را می خواند که ناخودآگاه اشکم جاری می شود ........ همان لحظه مادر با من کار دارد ...... در اتاق را می زند .... وارد اتاق می شود ..... با دیدن من کارش یادش می رود ....... مادرانه می پرسد: " مادرجان عاشق شدی؟" ......... اشکم با لبخند توام می شود ........" نه".... " اگه عاشق شدی بگو ....... عاشق همین پسر همکلاسی قدیمیت که دیدمش ."........ این بار از خنده قهقهه می زنم ....... چه صفایی دارد وقتی گریه می کنی و به یکباره اینگونه بتوانی قهقهه بزنی......... می گویم : " مامان ...... من عاشق دانل شم ؟" (هنوز هم وقتی از دکتر "....." صحبتی به میان می آید ........ با عنوان دانل نزد مادر از او یاد می کنم ) ........ " مادر جان نمیدونم از کار شما جوونا که نمی شه سر درآورد." .....
رو به مانیتور به یاد جمله مادر می افتم "جوونا".................
دی ماه سال 69 است ........چند ماهی است که فارغ التحصیل شده ام ........ در یک مکان شلوغ هستم ........ هیچ کسی را نمی شناسم ....... به یکباره ....... کله ای که می شناسم ........ از لابه لای شلوغی می بینم ........ اوه دیدن یک آشنا میان آن همه ناآشنا چه مزه ای دارد......آشنا؟......... من و او که حتی در تمام طول دوران دانشگاه حتی به هم سلامی نداده بودیم ....... نمیدانم او سلام می کند ....... یا من ........ هر دو از دیدن یک هم کلاسی قدیمی خوشحال شده ایم.
حمیرا می خواند : "گمان ندارم مرا به درد و غم جدایی بسپاری ........"
اسفند ماه سال 72 است ....... بوی عید می آید ....... من و تو با هم قدم می زنیم ...... بدون هیچ حرفی ........ بدون هیچ کلامی ...... من به کفش های تو نگاه می کنم ...... و قدم می زنم ......... می گویی: " پارسال تابستون یادته با هم قرار بود بریم درکه ...... همونی که من اومدم و تو نبودی .... " ..... می گویم : "یادمه ".... با لبخند : "چند ماه به خاطرش قهر بودیم؟" ........تو هم لبخند می زنی " یادم نیست ....... ولی قاعدتا باید دو سه ماه بوده باشه ........چون همیشه ما دو سه ماه قهر بودیم ....... دو سه ماه آشتی ...... ".......... باز سکوت ........ و قدم زنان در کنار هم ....... باز من چشم به کفشان تو دوخته ام ....... و تو شروع می کنی با خودت حرف زدن ...." اون روز جمعه برای من حکم همه چی رو داشت ..... بارها با خودم فکر کرده بودم ....... اون روز جمعه ...... اون روز جمعه می خواستم ازت خواستگاری کنم ........ اما اومدم نبودی ....... چقدر وایسادم ........ اما نبودی ......... به خودم گفتم می خوای از کی خواستگاری کنی ..... کسی که قرارش با تو یادش رفته که بیاد کوه." ......احساس می کنم بالنده شدم ...... احساس می کنم زن شدم ...... احساس می کنم یک سال و نیم قبل من در معرض خواستگاری ات قرار داشتم ...... احساس می کنم بازگویی این ماجرا می خواهد آغازی برای همه آنچه که در این سه سال برای بیانش گذشته باشد ...... با لبخند می گویم " دانل تو رو خدا از نو شروع نکن ....... بابتش به قول تو دو سه ماهی قهر بودیم ....... من برات گفتم که اون روز من اونجا بودم ....... اما تو نبودی ........ اصلا می خوای همه چی رو برات بگم ؟........ چیزی که بهت تو حرفای قبلیم درباره این ماجرا نگفتم ." ......... سکوت می کنم ...... با خودم می گویم جرات دارم که از مسائل یک زن به تو بگویم؟ ........ اصلا رویم می شود با هم کلاسی قدیمی که در تمام طول این سه سال هر دو می دانستیم برای چه با هم همقدم هستیم و هر دو به شدت مراعات هم را می کردیم ......چیزی بگویم ......
تو رویت را به من می کنی : "خب منتظرم".........و من در حالی که قدم می زنم ....سعی می کنم همچنان به کفشهایت نگاه کنم : "خیلی سربسته می گم ....... من اون روز با مساله ای که هر دختر یا زنی مواجه می شه ...... روبرو شدم ..... با این همه به خاطر قولی که با هم داشتیم به ایستگاه درکه آمدم........ تو نبودی ........ درد همه جونمو انگار گرفته بود .......خیلی سعی کردم ........ بتونم منتظرت بمونم ..... اما دیدم نمی تونم .......از آریاشهر تا ایستگاه درکه درد داشتم .... شاید ده دقیقه از اومدنم گذشته بود...... رنگ به رو نداشتم ....... خودم رو به اولین تاکسی که به سمت آریاشهر میومد رسوندم ...... و خونه اومدم." ....... لبخند می زنی ....... هر چند نگاهت نمی کنم ....... اما از حجم هوایی که از دهانت به طرزی خاص خارج می شود ....... میدانم که لبخند می زنی..... " و من اون روز چقدر سعی کردم به خودم برسم ....... واسه همین ده دقیقه دیر شد ....... و یک سال و نیم گذشت."............... قدم می زنیم بی کلام ........ و من هنوز به کفشهایت نگاه می کنم ....... دوباره با خودت حرف می زنی ......... " اگه اون روز اون اتفاق نمی افتاد ..... ما حالا یک سال و نیم بود که ازدواج کرده بودیم" ..... هیچ نمی گویم ........ لبخند می زنم .... به پارک خلوتی رسیده ایم ... روی اولین نیمکت می نشینیم....... اصلا انگار یادمان رفته که چه می گفتیم ...... می نشینیم و درباره "بین متن خوانی " صحبت می کنیم.
خرداد ماه سال 73 است ....... باز هم قدم می زنیم ........ " خب به نظر تو اگه من هفته دیگه ........ مثلا جمعه یا پنجشنبه ...... بیام خونه تون مناسبه " ....... می دانی که حال پدرم دو سه هفته ای است که خیلی بهتر شده ....... " اجازه بده اول از خونه اجازه بگیرم ....... وقتش رو تعیین می کنیم ." ........ " باشه...... "........ فکر می کنم همه چیز مهیاست ....... حتی اگر دانل ....... در تمام طول این سه سال و نیم ...... بهتر است نگویم ....... اما چرا نگویم ؟ ........ حتی اگر با دانل در تمام طول این سه سال و نیم نه کافی شاپی رفتم نه رستورانی ....... همیشه نمایشگاه کتاب و کوه و پارک ....... با بستنی های ارزان قیمت ........ با آبی که باید از شیرهای آب می خوردم ....... تا او بدون اینکه بگوید ..... پولی جمع کند برای رهن یک خانه ....... و یک عروسی جمع و جور .... من که هیچ گاه یادم نرفته ........ وقتی با هم بیرون می رفتیم ........ حتی پیراهنی مناسب نداشت که تن کند ........ حتی شلوارش که همیشه با آن دیده بودمش انقدر اتو خورده بود که برق می زد ........ حتی کتی که به تن می کرد ....... قطعا مال کسی دیگر بود که به او رسیده بود ........و سرآستینش از پیراهنش بالاتر بود ....... و سرشانه هایش ... به سر شانه هایش نمی رسید.....
به خانه می روم ....... همه چیز در سکوت است ....... چرا پدر مثل این دو سه هفته نیست ؟ ......... حرفی نمی زنم ........ روز بعد ........ باز هم همه چیز در سکوت است ..... حرفی نمی زنم ........ روز بعد ....... روز بعد .......... و پدر حالش بد می شود ....... به بیمارستان برده می شود ........ و .................
" نسترن ........ تو خیلی داری بابت مرگ پدر خودت رو آزار می دی ........ سعی کن از این حال و هوا بیای بیرون ........ "
" نسترن ........ میدونی وقتی پدرم مرد برام همه زندگیم بود ......... ولی اون کسی که من رو نجات داد دوست پسرم بود ........ شاید نیاز باشه یه دوست پسر بگیری"
"نسترن ........ میدونم مرگ پدر سخته ....... اما اگه ازدواج کرده بودی ...... انگار فشار نبودن پدر ........ در داشتن همسر و بچه ........ تقسیم می شد ........کمتر غصه می خوردی"
....... و تو نبودی...............تنها در مراسم ختم ....... از دور توی خیابان دیدمت ..... همین........
" نسترن ازدواج کن "
" نسترن دیگه وقتشه ازدواج کن .....انقدر پدرت میاد به خوابت واسه اینه که نگرانته ..... ازدواج کن.... پدرت خوشحال می شه "
اواخر تابستان است ........ چند ماه گذشته از مرگ پدر ........ توی یک پارک کوچک نشسته ایم ...... نمی گویم چقدر در آن لحظات به تو نیاز داشتم ....... و اصلا نمی دانم کسی که به عمرش داغ عزیزی را ندیده این را درک می کند یا نه ....... داری حساب می کنی ........ " خب یه آپارتمان پنجاه متری واسه شروع زندگی کافیه ..... پول زندگی رو با هم در می آریم ." .. مثل مجسمه ها به حرفهایت گوش می دهم ...
مریم می گوید : " بیا بریم شمال ..... یه خورده حالت عوض می شه ." ...... شمال؟ ....... نمیدانم مریم از کجا ویلایی روستایی را اجاره کرده است ....... تمام مدتی که شمال هستم ...... همه اتفاق ها ......... ناخودآگاه مرا به فکر سوال از خود می اندازد که زندگی با تو هم اینگونه خواهد بود؟
ویلا آب آشامیدنی ندارد ........ باید از چاه آب بکشیم .......و حمام کنیم ....... درون توالت که می رویم ....... قورباغه ها از درون کاسه توالت بالا و پایین می جهند ...... برای رفتن از روستا به شهر باید عقب ماشین های روبازی بشینیم که به سختی راه می سپرند ...... در شهری که خود شبیه روستاست ......همه چیز ارزان است .... ااما بوی گند می دهد .... به دریا می خواهیم برویم .... پر است از خانواده هایی که می گویند و می خندند ....... میان بوی گند ماهی ها که مرا دارد خفه می کند ....... از شمال بر می گردیم ....... و من در تمام طول جاده فکر می کنم ....... می توانم اینگونه زندگی کنم؟ .......... و به پاسخ می رسم : " چرا نتونم "
مهر ماه است ........ به مادر می گویم که می خواهم ازدواج کنم ........ مادر دهانش باز مانده است ........ به سرعت خواهر مطلع می شود ....... شوهر خواهرم نیز ...... " خیلی خوبه ....... خیلی خوبه ....... به خصوص اینکه شما از سال 65 همدیگه رو می شناسید "
مادر می خواهد به مغازه لحاف دوزی برود ........ سوال می کنم برای چه؟ ........ می گوید :" مادرجان تو که جهیزیه ات کامله ....... میدونم واسه اتاق خواب هم به سلیقه خودتون باید خرید کنید ....... اما رسمه که یه لحاف تشک شب زفاف تو جاهاز دختر باشه ." ........ آشکارا سرخ شده ام ........
" کی قرار شد بیام ؟ " ........... " مادر می گوید باید برای ازدواج تا سال پدر صبر کنیم ....... اما تو می توانی بیایی ......... و نمیدونم اسمش رو چی میگن نامزد کنیم .......با خانواده خودت صحبت کردی؟" ...." آره مادرم گفت اگه خودت دختره رو پسندیدی ...... ما هیچ حرفی نداریم ." ....... تو ذهنم می گویم : "دختره ؟ ........ یعنی نمی شه از لفظی مناسبتر استفاده کرد؟" ....... شمال جهنمی ..... سینماها و پارک ها و نمایشگاه ها و کوه ها ....... با بستنی های ارزان قیمت .... و آبی که از شیر آب نوشیده می شود ........ دوباره به سراغم می آید ..... اما هیچ نمی گویم ....... به خودم می گویم : "دختر صبور باش .....صبور"
اواخر پاییز است یا اوایل زمستان سال 73 ....... قرار است فردا ساعت 6 بعدازظهر به خانه ما بیایی ....... از عصر تا نمیدانم ساعت چند شب ........ از این مغازه به آن مغازه ..... در خیابان ولی عصر ....... نزدیک طالقانی رفته ایم ....... چرا؟ ........ برای اینکه می خواهی با لباس هایی که داری به خواستگاری نیایی........ و لباسی نو بخری ......... اما از همه کت شلوارها ایراد می گیری ........ می دانم گیر کار کجاست ....... اما رویم نمی شود ..... چیزی بگویم ....... شاید اصلا اگر من نباشم بهتر باشد و تو راحت تر بتوانی خریدت را بکنی ....دیرم هم شده است ........ می گویم : "من میرم ...... خودت هر چی خواستی انتخاب کن."
........ از ساعت 5 و نیم بعدازظهر همه چیز مهیاست ........ خواهر و مادر و شوهر خواهرم هم هستند ........ چند ساعت قبلترش به مادر چیزی گفته ام که هنوز حیران است ....... به مادر گفته ام : " من نمیدانم که پاسخم مثبت است یا منفی ....... می خواهم شما به من بگویید" ........ ( این تردید از کجا سرچشمه گرفته بود ....... در پستی دیگر درباره آن خواهم نوشت)........ ساعت از شش گذشته است ........ اما نیامده ای ........ ساعت از شش و نیم هم گذشته است ....... نیامده ای ......... ساعت هفت است ......... زنگ در به صدا در می آید ........ میایی ........بدون حتی دسته ای گل...... صحبت ها درباره درس است و آب و هوای تهران و شیراز ......... و تو میروی ........
مادر هیچ نمی گوید ........ ساعت از ده هم گذشته است ........اما هیچ نگفته است .... بالاخره می گویم : " مادر نظر شما برام مهمه " .......... مادر می گوید : " چی بگم؟ ..... نسترن ...... "....." اگه دکترا هم بگیره ........ باز هم شوهر مناسبی برای تو نیست ... اما باز نظر خودت مهمه ....... تو می خوای زندگی کنی ..... "
لازم نیست مادر حرف بیشتری بزند ....... فردایش به تو می گویم :" نه" ........ و باز هم قهر ........ این چندمین قهرمان است ........ نمیدانم ........
تا آن شبی می رسد که من در تاکسی ام ........ اما ندایی به من می گوید پیاده شو. دانل منتظرت در پارک است ......... و پیاده می شوم و تو را می بینم ....... و باز سکوت های ما شروع می شود .......... در قدم زدن هایمان کنار هم ......... نه دستی که دستی را بگیرد ......... در تمام طول این چهار سال و اندی ..........
........... می خواهی فکر کنم ........ نه آن شب ........... شبهای دیگر از من خواستی ....... باز محاسبه می کنی ......... که چه خانه ای مناسب است داشته باشیم ....... خرجمان را با هم در میاوریم ......... و من با تو قدم می زنم ....... روزها ....... شب ها ....... و فکر می کنم .......... فکر می کنم .........
........... می گویم : " یک فرصت دیگه بهت میدم ........ فکر نکنم بیشتر از این بشه کاری کرد ." ......... می گویی: " خب؟" ......... می گویم : "یک ماه دیگه سال پدرم هست .... تو از ابتدای مراسم سال می آیی ....... یعنی از ابتدایی که می رویم سر خاک ..... با ما هم نیا ....... خودت بیا ....... آنجا همه فامیل و دوستان هستند ...... و قطعا از خودشان سوال می کنند که این کیست ........ مادر هم که تو را ببیند ........ می فهمد دخترش انتخابش را کرده است ......" ......... آدرس ها را می گیری ........ هم نشانی خاک .....هم نشانی هتلی که قرار است شام در آنجا داده شود.......
مراسم از ساعت چهار بعدازظهر تا شش ادامه دارد ......... تمام مدت من چشمم میان جمعیت می گردد........ اما تو نیستی ........ تو نیستی ....... تو نیستی ........
جمعیت به تدریج جمع می شوند که سوار ماشین ها بشوند و به هتل بروند ..... از بهشت زهرا تا هتل ..... یکی دو ساعتی راه است ........ تا همه جمع شوند ....... ساعت هشت شده است ........ ساعت هشت و نیم است ....... شوهر خواهرم دم در ایستاده است ..... دارد با کسی حال و احوال پرسی می کند ........ صدا آشناست ......... نگاه می کنم ...... تویی .......... می خواهم از خجالت آب شوم ....... چند بار قرار امروز را با تو چک کرده بودم ....... چند بار ....... و تو حالا آمده ای ........به چه کسی تو را با گردنی افراخته معرفی کنم ؟ ........ بگویم آمده است سورچرانی ؟ .......... مرا که می بینی لبخند تمام صورتت را پر می کند .......... همه به من نگاه می کنند و زیر لب در حالی که لبخندهای مشکوک می زنند ...... حرفهایی می گویند ....... نمی خواهم بشنوم ...... به کمک شوهر خواهرم جایی را نشانت می دهم که بنشینی ...... و به فامیلی که دور میز هستند می گویم : " آقای دکتر " ......." " ....... و معرفی ام تمام می شود ....... چه بگویم .......
از قبل قرار گذاشته ایم ........ که فردایش در پارک ساعی همدیگر را ببینیم ........ تا نتیجه داستانی را که سناریواش را من نوشته بودم تا به شکل فرصتی برای او باشد ...... بگویم ...... به او بگویم ...... که ثابت کردی که مرا می خواهی ........ به او بگویم که ثابت کردم که تو را می خواهم ........ اما .........
به نیمکت پارک می رسم ......... او یک کیم دو قلو خریده است ..... با دیدن من از خوشحالی بلند می شود ..... کیم را از وسط نصف می کند ...... و یک قسمتش را به من می دهد ........ نمی دانم کیم را چه می کنم ........ اصلا به خاطر ندارم ........ اما به خاطر دارم که گفتم : " دیگر همه چیز تمام شد ...... همه چیز ...... من از تو چه خواسته بودم و تو چه کردی ؟ ........ تو که آبروی مرا بردی ؟ ........ خوشحالم که حداقل مادر و خواهرم به رویم نیاوردند ....... " ......... تو نگاهم می کنی ......... کیمت را می خوری ....... و بی اعتنا می گویی : "من که اومدم".................
........ و من چه باید می گفتم ....... به کسی که بعد از پنج سال جمع کردن پول ..... و حالا که می توانست زندگی کوچکی را دست و پا کند ....... دیگر حرف شنوی از شاهم نداشت چه رسد به من .........
و من چه باید می گفتم ........ به کسی که در همین ابتدای زندگی ........ نه...... پیش از ابتدای زندگی مشترک ....... ذره ای به حرف من که می توانست مسیر زندگی من و او را عوض کند ...... گوش نداده بود ......
چگونه می توانستم ....... به چنین مردی تکیه کنم ......... به مردی که باعث مسخره شدن من شده بود ....... به مردی که همان زمان می دانستم " نه " گفتن من این بار به معنای قهر و آشتی نیست ........ زیرا او دیگر انقدر پول دارد که با تایتلی که هنوز به دست نیاورده بود ...... اما در ابتدای کسب عنوانش بود .....و من شب قبل به طور افتخاری به اول نامش مزینش کردم .....برود و با اولین دختری که جمع دوستان و فامیل و آشنایانش پیشنهاد می دهند ........ ازدواج کند .
دانل شهریور همان سال ........ با دختری هم سن من ...... از خانواده ای معتبر ..... ازدواج کرد.
.............................................................................................................
پی نوشت: بدون هیچ تفسیری بخشی از کامنت خصوصی دانل را که 29 آذر ۸۶ در وبلاگم گذاشته بود .... برایتان می نویسم .......
سلام, بعد از مدتها اتفاقی به وبلاگت سر زدم .
مثل همیشه زیبا و رویایی و روان می نویسی.
وقتی مطالبت را می خونم ناخودآگاه غصه ام میگیره برای جفتمون.
می دانم دست یافتنی نیستی, با تو در رویاهایم خواهم زیست.
|
|