تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
ساعت ۵ بعدازظهر امروز است ................ نه الان ساعت ۹ و ربع شب است...... اما من در ساعت ۷ و ربع غروب مانده ام!!!!!!!!!!!!!!

نمیدانم چه شد که گذرم به خیابان انقلاب افتاد ............ برای چه رفته بودم ؟ ........ نمیدانم .......... دم چهارراه ولی عصر به تاکسی می گویم که نگه دارد من پیاده می شوم.

......... به یکباره تصمیم گرفته ام که از مغازه ای که در خیابان ولی عصر ....... تفریبا همان نزدیکی چهار راه است و سی دی می فروشد چند سی دی بخرم.......

.......به داخل خیابان ولی عصر می روم........... چند قدم بالاتر مغازه سی دی فروشی داخل یک پاساژ است .......... پاساژ بسته است ...... به ساعت موبایل نگاه می کنم ......... ساعت ۵ بعدازظهر است ..... پس چرا برنمی گردم .......... چرا ایستاده ام ؟........

..... این نزدیکی ها یک مغازه فست فود بود ......... چرا نیست؟............ من و مریم دوران دانشگاه گاهی به آن سر میزدیم.

اثری از خیل مینی بوس های چهارراه ولی عصر به تجریش هم نیست ........ داخل صف می ایستادم ........... تا مینی بوسی برسد ......... و من بروم ....... به آزمایشگاه مرکزی .......... برای گرفتن جواب های آزمایش های پدر.......... داخل صف ....خود کلاسی بود ......... اکثرا جوانهای دانشجو بودند و فرهنگی ........ کسانی که یک پایشان دانشگاه بود و پای دیگرشان تئاتر شهر......... و به حرفهایشان گوش می دادم.

.......... اما دیگر نیست ............. میروم بالاتر ......... انگار خیابان ولی عصر مرا فرا می خواند.......... انگار به من می گوید :" بیا ........ من خاطراتت را نگاه داشته ام ."

........ به یکباره خود را می بینم که دیگر توان ایستادن ندارم ........ و گام به گام همراه با خاطرات می روم ........... اوه اینجا دانشگاه هنر است ......... وای چه بوی عرقی در مشامم می پیچد ......... ۱۶ سال دارم ......... نمیدانم چرا انقدر بوی عرق می دهم آن روز ........... آقای رسولی دارد با من و واشی در کتابخانه دانشگاه هنر حرف می زند ....... و من برگ درخت چناری را نگاه می کنم که انگار پنجه دستی است گشوده.

.......... می رسم به مغازه های لباس های مردانه ......... دانل می گوید : " بالاخره کدام را انتخاب کنم ........ فردا روز خواستگاری ابروم میره ها ." .......... و من می گویم : " من که هر کدام را انتخاب کردم گفتی نه ......... اصلا من میرم ......... هر چی خواستی خودت انتخاب کن ." ............. رویم را از مغازه ها بر می گردانم ...... چند زوج در حال دیدن مغازه ها هستند ......... در دلم اشک می ریزم!!!!!

......... دم خیابان طالقانی انگار دیگر آن کافی شاپ نیست که من و مهدی درونش می رفتیم  و از سارتر حرف می زدیم ........... از دگردیسی تاریخ و جغرافیا و تاثیر آن بر انسان حرف می زدیم ........ و من نگاهم می افتاد به جوراب سوراخ مهدی........ و مردی که همیشه آنجا بود می نشست سر هر میزی و حرف میزد .

نزدیکیهای میدان ولی عصر رسیده ام ......... آن سوی خیابان سینما قدس است ......... اوه چه روزهایی جشنواره از سر و کول هم بالا می رفتیم ....... فیلم مهمان را نشان می دهد و جلویش خلوت است ..........

از تقاطع خیابان ولی عصر و کریمخان می گذرم ............ احمد می گوید: " ماشین را کجا نگه دارم "............ می گویم : " تا داروخانه راه دراز است باز هم باید برویم....... "  و او صبورانه مرا نگاه می کند ............. انگار به همسر اینده اش نگاه می کند.

......... اما دانل ؟؟؟؟؟؟؟ ............... همه چیز را خراب کرد.

...... آه این اشک چرا در دل می ریزد؟

........ از روبروی سینما افریقا می گذرم ......... چرا به خسرو جواب رد دادم ؟؟؟؟؟؟

........... میدانم ............ اما نمیدانم.

.......... آه خدای من این سینما استقلال است .......... نسترن کو؟ ......... با مانتویی مشکی که یقه های تی شرت آبی اش از سر مانتو بیرون زده بود ......... و به دنبال هم کلاسی اش می گشت که با هم زیر نور ماه را ببینند.......... در مشهد چقدر گریه کردم ........... ایا من لیاقت او را نداشتم یا او لیاقت مرا ؟ ........ دم سینما قلقله ای است از جمعیت برای فیلم اخراجی ها .

..........حتی فروشگاه قدس هم بسته است ......... که اول بار دانل مرا به انجا برد ......... چه می خواستم بخرم ؟ .......... یادم نیست.

........ بعد از فروشگاه ........... داخل پمپ بنزین هستم با مریم ......... می گوید: " همه باک را پر کن ." .............

.......... می رسم به پاساژی که آن هم بسته است ......... می خواهم جلوی پاساژ که هنوز در ابتدایش یک مغازه فتوکپی است ........ بنشینم و بگریم ......... یکی به من کمک کند ............ یکی به نسترنی که از سر فاطمی دویده بود تا دم آن پاساژ که جزوه کپی کند و به اسالف برساند کمک کند ......... چقدر نفس زدم ....... خدایا ........ انگار هنوز هم نفسم بالا نمی آید......... چرا در دلم اشک می ریزم ........ چرا؟

.......... می خواهم فریاد بزنم ................ می خواهم بگویم : کسی به من نگفت عشق ........... کسی به من نگفت یار .............

......... به ابتدای تخت طاووس رسیده ام ......... فراز بوق می زند ............." دختر باز که دیر کردی .........می بینم که .............." ........... فراز دوست خوبم اگر نبودی شاید فریادم را زده بودم .

از تخت طاووس به سمت خیابان بهشتی ......... آن سو تر هنوز نمایه ای از یک هیچ که قبلا سینما ازادی و انقلاب بود دیده می شود .......... چند تا فیلم را در سینما ازادی دیدم با دانل ؟ ............ نمیدانم ............. می خواهم باز بخوانم : کسی به من نگفت یار .............

......... بالاتر می رسم به نسترنی که با کیف قهوه ای رو دوشی اش ایستاده منتظر اسالف .......... پارک ساعی را تازه دارند تعمیر می کنند ............ اسالف می رسد و به داخل پارک ساعی می رویم ........ هیچ کس نیست در آن هوای سرد و ما داریم درباره فلسفه علم صحبت می کنیم !!!!!!!!!!!!!!!

............ فلسفه علم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........... آخر خدایا یکی بیاید بگوید : چرا کسی نگفت عشق ؟

.......... سرم را از روبروی آزمایشگاه مرکزی بر می گردانم ......... دیدن پارک ساعی با همه عذابش بهتر از دیدن آزمایشگاه مرکزی است .............. و پدر سال ۷۳ رفت برای همیشه .

............. اوه چقدر برج ساخته اند ......... همه تجاری و یا ساختمان پزشکان ...... اینها با من بیگانه است ......... تاریخی در ذهنم از انها ندارم ......... تنها یک روز که با سیما قدم زدیم آن حوالی و او از رامین گفت ........... که دوستش ندارد ........ و یا شاید دوستش دارد .............چند ماه بعد ازدواج کرد........ با رامین!!!!!!!

........ به نزدیکی های پل رسیده ام ........ پس این فروشگاه پل کو ؟......... که من لباس خریدم از آن برای عروسی پسردایی ام که برای همیشه گم شد.!!!

........ اصلا حواسم به آن سوی خیابان نبود ......... یک کافی شاپ چند منظوره که زمانی که سهراب سرباز بود ......... مرا به آنجا دعوت می کرد .......... و حالا ؟؟؟؟؟؟؟؟

. باز هم بالاتر می روم ......... به نزدیکی های ونک رسیده ام .......مردی سی و چند ساله و معتاد دارد سی دی می فروشد ...... می گویم : " سی دی جدید چه داری؟ " ...... در میان خواندن لیست خواننده هایی که از آنها سی دی دارد مدام می گوید : " مادر لیلا فروهر هم دارم ..... مادر ستار جدید رو هم دارم ." .... همه این ترانه ها را زودتر از مردک سی دی فروش گوش داده ام ....... پیش خود می گویم : " مادر؟؟؟؟؟"

........ به نزدیکی های ونک رسیده ام ....... نمی خواهم ونک را ببینم .......... ونک بدترین میدان زندگی من است ......... ونک میدان سر گشتگی من است ...........

تاکسی به مقصد اریاشهر می گیرم ......... و اشک این بار از دل به چشم می نشیند..... ستار می خواند : سلام ای کهنه عشق من .......... و من سر به پنجره تاکسی ارام می گریم .......... و در دل می خوانم : " مرا به باغ آشنایی ات پناه ده ...... دو چشم خیس من ببین و راه ده ".......... این شعر را کی گفته بودم ....... نمیدانم ........ ساعت موبایل هفت و ربع غروب را نشان می دهد و من مانده ام چرا به جای پاهایم با این همه پیاده روی ......... هر دو دستم درد گرفته است .......... دستانی که هیچ وقت دستی به یاری اش نیامد ............. کسی به او نگفت یار.!!!

................................................................................................

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

........... من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم ......

مرا دیوانه می خواهی

زخود بیگانه می خواهی

مرا دلباخته چون مجنون

ز من افسانه می خواهی

.............

بکش دل را شهامت کن

مرا از غصه راحت کن ......................

.....................................................................................................

پی نوشت : این واگویه را فروردین ماه سال گذشته نوشتم ...... و جزیی از آخرین پستهای آن وبلاگ بود ......

هنوز این پست را دوست دارم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:4  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا