|
ایام بی شوهری
|
||
بعد از چند لحظه ....... " راستی این چند شب مهران مدیری رو دیدی؟" ...... خاطره می گوید: " نه وقت نکردم........ چطور مگه؟"....... می گویم: " مهران مدیری .... الان تو دست یک باند مافیا افتاده ........ در واقع با تاکیدهایی که مهران مدیری رو فیلم پدر خوانده داره ...... منظورش از این باند مافیا ....... پدرخوانده های کشوری هستش ......." ..... خاطره لبخند به لب می گوید: " خب؟" ....... می گویم: " پدر خوانده یه جای فیلم به مدیری می گه : دختر شوهر دادن سخته ...... ببین اوضاع چقدر وخیمه که پدر خوانده کشوری که می تونه همه کار بکنه ...... دختر شوهر دادن واسش سخته ......" ....... خاطره می خندد.......
می گویم: " تازه این همه ماجرا نیست ........ پدر خوانده می گه مشاورم .......البته تو فیلم اسم مشاورش رو می گه که یادم نیست ......." ....... خاطره :" به خاطر کبر سنه ." ........ و می خندد ........ من هم می خندم ....... طبق معمول می گویم : "الاغ" .......... و با خنده می گویم : " میذاری حرفمو بزنم یا نه ." ........ خاطره در حالی که هم چنان می خندد با سر اشاره می کند که یعنی می توانی ......
می گویم : " آره .....پدر خوانده به مدیری می گه مشاورم میدونه که چقدر دختر شوهر دادن سخته ......... بلافاصله مشاورش می گه : بله قربان من میدونم ...... و با یه حالت اندوهگینی می گه من پنج بار دختر شوهر دادم........ مدیری می گه : یعنی شما پنج تا دختر دارین ؟ .......... مشاور می گه : نه من یه دختر رو پنج بار شوهر دادم ....... مدیری می گه به به .....به به ...... دختر عالی منفجر " ....... خاطره قهقهه می زند.....من هم می خندم ....... خاطره می گوید : " پس پدر خوانده های کشوری هم که هر کاری می تونن بکنن ....... تو امر شوهر موندن؟" ........ سر تکان می دهم که یعنی آره............
خاطره صحبت را عوض می کند ....... دارد حرف می زند......اما من یک لحظه به کتابی پرتاب می شوم که حتی اسمش یادم نیست......محتوای کتاب را هم به درستی به خاطر ندارم .........
کتاب داستان زردی را روایت می کرد و اتفاقا جلد کتاب هم مثل محتوایش زرد بود ... در کتاب زن پزشکی را محاکمه می کردند که همسرش یا نمیدانم نامزدش را به دلیل اینکه سرطان داشت و زجر می کشید .... و او هم نمی توانست زجر کشیدن همسر یا نامزدش را تحمل کند ....از روی عشق به روشی بدون درد کشته بود .....
البته این همسر یا نمیدانم نامزد ........ همسر یا نامزد دومش بود ......
دادگاه به روشی اداره می شد که می بایست هیات منصفه درباره این قتل نظرش را می گفت ....... میان هیات منصفه از هر قشری و با هر درد و بلا و نگرانی های شخصیتی و اجتماعی پیدا می شد ..... یکی از آنها پدری بود که چهار دختر داشت که به سنین ترشیدگی رسیده بودند ......درون ذهنش هر چه تقلا می کرد ..... زن را مقصر می دانست ........ بیش از همه به دلیل آنکه ....... در جامعه ای که دختران او با همه شایستگی هایی که از نظر او داشتند ...... نتوانسته بودند ...... حتی یک بار ازدواج کنند ........ و این زن ....... دو بار شوهر کرده بود ........ البته سعی می کرد به هنگام ابراز نظرش ..... دلایل دیگری را برای محکوم کردن زن بیاورد ...... اما پس ذهنش تنها گناه زن همین بود.
خاطره مرا به خودم میاورد : " می بینم که شدی آقای رها"......... اشاره اش به ابروهای برنداشته من است ....... می گویم : "نه که تو نشدی ....... آقای برهانی " ...... می خندد ......... می گوید: " انگیزه نیست ....... انگیزه نیست." ....... می گویم : "راستی از کی تا حالا ابرو شده مشخصه مرد بودن؟" ....... دوباره می خندد ..... می گوید : " والله چمیدونم ....... همینجوری یه چیزی گفتم ......."
.....................................................................................................
این پست را زیاد جدی نگیرید ......... من هم مثل خاطره یه چیزی گفتم ....... به قول مهران مدیری ......." یه غلطی کردم که معاشرت کرده باشیم."
پی نوشت: در پست قبل گفتم خاطرات را فایلینگ کردم ....... این به معنای آن نیست که دیگر خبری از آنها در وبلاگ نباشد ..... چرا که این وبلاگ سنگ بنایش .... واگویه هست ........ واگویه هایی از زمان گذشته ........ حال ........و حتی احساس به آینده ........
|
|