|
ایام بی شوهری
|
||
مگه من چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم خدا ؟
اومدم تو این خونه ......... تا خودم رو بازسازی کنم ....... چرا باید نذاری؟
صبح ...... از خرید خانگی برگشتم ........ مشغول شستن میوه ها هستم ..... تلفن زنگ می زند ........ مادر است .........
بعد از سلام و احوالپرسی ......... " پنجشنبه ختم انعام هست بیا." ........ می گویم: "نذر چی بوده ؟"......... می گوید : " از خدا خواسته بودم بهم آرامش بده .... تو خونه قدیمی که بودم ........ و حالا آرامش داده ." ...... و بعد بلافاصله اضافه می کند : " دعا می کنم هیچ کسی مث من آرامش پیدا نکنه." ........ میدانم معنای این جمله آخر طعنه ای به من است .........
من باید چه می کردم ........ می ماندم ؟ .......... از شما سوال نمی کنم .... از خدا می پرسم ........
پشت تلفن گریه کردم ......... گفتم : " حال که خدا آرامش داده مسبب از بین رفتن آرامش برای چی بیاد ؟" .......... مادر حرفش را عوض می کند : " نه ختم انعام را برای ناراحتی که داشتم و دکتر گفت چیزی نیست ...... می خوام بگیرم." .......
می گویم : " من نمیام ........ نمی خوام صلب آرامش از دیگران بشه." ........ می گوید :" به مردم چی بگم." ......... بگو : " دخترم نیست." .......... و گریه می کنم ........ اما مادر فقط گوش می دهد ........ گریه می کنم و مادر فقط گوش می دهد ..........
" کاری نداری." ........... و همه چی تمام ......... تمام ؟ ......... تازه دارم خود را بازیابی می کنم ........ که مادر با حرف هایش تمام زحمات این چند هفته مرا بر باد می دهد ......... مگر من چه کرده ام ؟ ... خدایا به تو هستم.
از همان زمان تا اکنون کمر درد یک دم رهایم نکرده ......... از بعدازظهر دل درد هم اضافه شده ............
بابا خدایا من مریضم ......... بذار یه ذره آرامش داشته باشم ........ مادرم که این را می داند ......... او دگر چرا ؟
الان همه شما که در خانه های گرمتان نشسته اید ........شروع به موعظه می کنید که مادر ال است بل است ........... بله میدانم ........ همه اینها را می دانم ........ اما قدری باید مرا تنها بگذارد ....... تا شاید حال جسمی ام بهتر شود ......... شاید کمی من هم به آرامش برسم.
|
|