تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
امروز صبح با تلفن دکتر از خواب بیدار شدم ......... آنقدر وقت داشتم که ورزش صبحگاهی ام را که مدت ها بود قطع کرده بودم و در این مدتی که به خانه جدید آمده ام از نو شروع کرده ام ........ انجام دهم ........آنقدر وقت داشتم که چای دم کنم ...... آنقدر وقت داشتم که دوشم را هم بگیرم.....حتی آنقدر وقت داشتم که لباس مناسبی بپوشم ......

.. اما صبح ....... پذیرای دکتر در حالی شدم که لباس کاملا رسمی برای بیرون رفتن به تن داشتم ........ مانتو و مقنعه !!!!.........

تعجب نکنید ........ اشاره کرده بودم که نمی خواهم گستره حریم ارتباطی ام با دکتر گسترش یابد.......... چرا؟ ..........

اگر به شاید ده پست قبلتر برگردید ......... اشاره وار از دکتر یادی کرده بودم ........ و در آنجا گفته بودم که دکتر متاهل است........ و از خود پرسیده بودم : " من چه کاری می تونم با یک مرد متاهل داشته باشم."

صبحانه را خوردیم............ و بعد من گفتم : " خب برویم بیرون." ....... نشست ....... گفت : " مدتیه که قراره مطالبی رو که می نویسی به من هم نشان بدهی." ..... گفتم : " باشه...... و چند پست را که پرینتش را داشتم تحویلش دادم ." ........گرم خواندن شد ....... و حتی چشمانش به قرمزی نشست .........

برگه ها را یک سو گذاشت ......... و اعتراف کرد که قدرت عجیبی در نوشتن دارم.

........ و این شد سرآغاز گفت و گو ....... دیگر نه من و نه او بحثی از بیرون رفتن نکردیم .......

...... گفت و گویی در آنالیز وضعیت من ........ او روی یک صندلی نشسته بود و من با فاصله ای شاید دو متری روی یک صندلی دیگر.....

به اندازه ای بحث خوب پیش می رفت که به یکباره دیدیم ظهر شده است.

اگر دوست دارید بدانید ......... بله بحث هایی که درباره یک نوع رابطه باشد ....... بسیار سر بسته بیان شد..... نه او تمایلی داشت که واضح حرفش را بزند ....... و نه من از طریق عوض کردن جریان بحث اجازه یا فرصت بازتر شدن این مساله را دادم.

آخر او گفت : " تصور می کنم مشکل شما .........تابوها باشند." 

گفتم :"به هیچ وجه من مدتهاست تابوها را یک به یک شکسته ام ." 

گفت : " می خوام  آنچه که در این مدت از شما شناختم را بگویم ...... شما یک نوع رو دربایسی با خودتان دارید."

گفتم : " میدانم درباره کدام مقوله این حرف را می زنید ........ نه مشکل من رودربایسی با خودم نیست."

گفت : " پس مشکل چیه؟....... این همه تنهایی خود ایجاد کرده به دور خود....... از کجا می تونه ناشی بشه......."

.......... موضوع خودکشی چند سال پیشم را که مرا از وضعیت خاص زنانه تا حدود زیادی خارج ساخته را نگفتم ........ به جایش گفتم : " ما گاهی اوقات به یک مهمانی که می رویم ممکن است از میزبان رودربایسی کنیم ....... مثلا بدانیم صاحب خانه وسعش کم است ........ حتی اگر اصرار کند ...... ناهار نمانیم....... شاید این یک نوع رودربایسی در محیط بیرون باشد ........ اینگونه رودربایسی را نه تنها من بلکه خیلی ها دارند.......... اما اگر به خانه بیاییم ........ و بتوانیم ناهار خوبی برای خودمان درست کنیم ........ و این کار را نکنیم ....... این دیگر رو دربایسی با خود است."........ نمی توانستم به زبان دیگری بگویم.

گفت : " دقیقا .....مشکل شما در همین بخش است ........ شما می تونید برای خودت ناهار خوبی درست کنی و بخوری ....... اما این کار رو نمی کنی ......... به قول معروف ...... آدم با شکم خودش که تعارف نداره."

گفتم : " نه نداره .......... بنابراین مشکل من رودربایسی نیست........ مشکل من شبیه کسیه که یک عمر می خواسته چلوکباب بخوره ......... اما پولش رو نداشته .... اما حالا که پولش رو داره ......... و می خواد بره اولین پرس چلوکباب رو بخوره ....... معده اش درد می گیره ....... به دکتر میره ........ و دکتر اولین تجویزی که می کنه اینه که باید چلوکباب نخوری ...... مریض می گه یعنی تا اخر عمر ...... دکتر می گه تا وقتی داروهایت رو می خوری."

گفت : " من داستانی که گفتی و ارتباطش با مقوله رودربایسی رو درک نکردم ."

گفتم : " شما تیزهوش تر از این حرفها هستید."

لبخندی زد ......... و گفت : " نه باور کن نفهمیدم......... حتی در بیان وضعیتی که در اون هستی ........ رودربایسی داری."

گفتم : " خب بذارین خیلی واضح بگم ......... بله من سالها با تابوهایی که داشتم زندگی کردم ....... اون تابوها از من یه مرتاض ساخت .........مرتاضی که با یه بادوم روز رو به شب می رسونه ......... و حالا که می خواد از حالت مرتاضی در بیاد اگه بهش یه غذای کامل به یکباره بدین ........ به جای محبت ...... اون رو نابود کردین.... استپ بای استپ"

گفت : " و عقربه های ساعت که برای هیچ کسی توقف نمی کنه ........ و ایستایی شما که هیچ حرکتی رو بر نمی تابین ......؟"

گفتم : " نه آقای دکتر ........ شروع کردم ........ دست کم از وقتی به خانه جدید اومدم ....... دارم تلاش می کنم برای شکست اون بخش از  روحم که سال ها با تابوهایش ........به سرکوب جسم من پرداخت ......جسم من درمقابل اون به قدری نحیف شد ........ که اصلا یادش رفت نیاز به چلوکباب داره ........ برای این شروع کردم به رسیدن به جسمم ....... توی یک برنامه فشرده ........ تا این بار جسمم و عزمم که می خواد زندگی نویی رو شروع کنه ........ موفق بشه."

دکتر لبخند زد ........ به علامت اینکه می بینیم ... و بعد یک باره به فکر رفت ...... شاید تصور کرد ........ می خواهم دکش کنم ........ و این لاطائلات را به هم می بافم ..... نمیدانم چه در ذهنش گذشت....... نمیدانم ........ اما این را می دانم با دکتر هیچ گاه حریم رابطه ام را گسترش نخواهم داد.

اما این را می دانم حرف هایی که به دکتر زدم همگی عین واقعیت بود با حذف مورد خودکشی .

........ و اما می دانم این بار می خواهم " زندگی کنم".

همین.

.......................................................................................................

پی نوشت : ممنون از کامنت هایتان ........ و متاسفم که ناامیدتان کردم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:29  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا