|
ایام بی شوهری
|
||
ساعت دو نصف شب قلبم می خواد بیاد تو حلقم ...... از صدای زنگ تلفن ........ گوشی را بر می دارم ........ برای کسی مشکلی پیش آمده ...... اصلا نمی فهمم مشکلش چیست و من باید چه کنم ........ بی حوصله گوشی را می گذارم ..... شاید یک ربع ساعت بعد تازه خواب از چشمانم پریده است و فکر می کنم که چه گفت؟....... مشکلش چه بود؟...... من چرا کمکی نکردم ؟....... اصلا به من چه ...... اما قلب درد امانم را می برد ........ تا صبح از این دنده به آن دنده می شوم ...... در خواب و بیداری مدام کابوس می بینم ....... صبح ساعت هفت باز تلفن زنگ می خورد ...... این بار دکی هستش ......... می گویم: " سلام ...... امر؟" ........ می گوید: " مردم آزاری." !!!! ........ می خواهم به هر چه مردم آزار هست فحش بدهم اما نمیدهم ...... چون بلافاصله اضافه می کند که برای کاری که ازش خواسته بودم ..... طرح رو نوشته و الان هم از خانه داره میره بیرون ....... زنگ زده که این خبر خوب رو بده .
پیش خودم می گویم : " آخه خدا خبر خوبت واسه من اینه ؟" ...... اگه اینه که هوق .
با بی حوصلگی از خوابی که شب نداشته ام از تخت پایین میام (مدل شاهانه شد) ........ نه کورمال کورمال در حالی که مث همیشه این چند سال به دانل بد و بیراه می گویم دور خودم می چرخم تا بفهمم کجایم ....... - فعلا به خانه جدید عادت نکرده ام که وسایلش هم هنوز درست چیده نشده و همه جا میدان مین است ..... مین ها یک به یک زیر پایم منفجر می شوند ..... و من کامل از خواب بیدار می شوم !!!!
ساعت هشت برف می گیرد ........ ده دقیقه نمی کشد ........ که ده سانت برف می نشیند....... می گویم : " این هم از امروز که گفتم لابد هوا آفتابیه و می تونم کلی کار تو خونه بکنم و یه خورده سر و سامون بدم به این وضع " ........ - آدم وقتی دلیلی برای انجام دادن کارهاش نداره مث من دلیل های خانه مان برانداز میاره!!!!-
ساعت ده برف ....... شبیه برفهای کارتونی شده ..... از آنجا که من عقل کل هستم ..... شال و کلاه می کنم که وقتشه برم موسسه ........ چون تو خونه با این برف اصلا امکان کار کردن نیست!!!!!!!!
در ترافیکی بی امان گیر می کنم ........ سر ظهر تشریف فرما می شوم به موسسه ....... با اخلاق سگی که هم چنان از دو نصف شب با خودم حمل و نقل می کنم .
در موسسه خبر دار می شوم که یکی از بچه های موسسه مرده ....... خبر جهت انبساط خاطر بیشتر از این می تواند حامل وجه زیبا شناختی از زندگی باشه ...... سگی تر می شوم و می چسبم به کار ........ اخم ها گره خورده ........ حال و نوا بد ...... در این میانه نمیدانم ساعت چند است که خانم نصیری وارد اتاق کارم می شود ........ حال احوال ....... با بی رمقی جوابش را میدهم ....... می خواهم پی ببرد که زودتر باید برود حوصله ندارم ....... به یکباره می گوید : " میدونی تو من رو یاد کی میندازی ؟ " ....... می گویم : " کی؟" ........ می گوید: " یانگوم" !!!!!!!!!! ........ در میانه آن همه اخلاق سگی که به دوش گرفته ام هم چون صلیب ...... لب از لبم می شکفد از این جک سال ....... به خودش هم می گویم........ می گوید : " نه به خدا راست می گم ...... همیشه تلاش ........ حتی تو شکست ...... باز بلند میشی ..... واسه خودت هدف داری ....... حقیقتش من غبطه می خورم ." ........ می گویم : " باشه از جک سال به حد کافی لذت بردم ......
راستی من کجام شبیه یانگومه ....... حداقل اون افسره اسمش چی بود ...... اون باید باشه که من بشم یانگوم.
پی نوشت : جمله آخر به این معناست که ای اهالی دنیای مجازی آگهی پست قبل کماکان اعتبار حقوقی دارد.
|
|