تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
دو مطلبی که برای امشب انتخاب کرده ام در واقع دنباله یکدیگر هستند ......... اما اولی را در وبلاگ خیلی قدیمی ام نوشته بودم و دومی را در وبلاگ یکی مانده به آخرم ......... شاید دومی را خوانده باشید ........... اما اولی را میدانم بسیاری شاید نخوانده باشند ........ گفتم شاید به دنبال هم آورده شوند جالب باشد.

چه کسی دانست آن روز چرا گریستم ؟

 ...... او از سربازی آمده است به مرخصی ....... نمیدانستم که آمده است.... اصلا مگر آمدنش مهم بود؟............در اتاق طبقه دوم خانه قدیمی نشسته ام و کتاب می خوانم ...... صدای زنگ در می آید...... لابد کسی آمده است ..... هر که هست با دیگران کار دارد ...... اگر کسی مرا بخواهد ..... مادر از همان پایین صدایم می زند.....

مژده ... دختر عمویم می گوید : "سوییت مستقل بی تا ." ....... نیم ساعتی گذشته است..... تشنه ام شده است .....می خواهم بروم از یخچال آب بخورم ..... کلید در اتاق را می چرخانم و در را باز می کنم ..... از پله ها به سمت پایین می روم ..... که می بینمش ..... با کله ای تراشیده ...... کت و شلواری نو که قطعا برای تن او دوخته نشده است ..... و در آن لق لق می خورد ..... دارد می رود .... آمده بود که به پدر سر بزند.....با صدای پای من سرش را بالا می گیرد ..... و من در همان میانه پله ها می ایستم و می گویم : "سلام"........ جواب سلام را داده است یا نه ؟

....... من تشنه ام بود یا نه ؟ ........ او رفته است .... شب شده است ..... می خواهم بخوابم ..... اما هر چه می کنم هنوز در راه پله هستم و او سرش را بالا گرفته است تا ببیند صدای پای چه کسی است.

....... یک روز برفی است ....... مدرسه ها تعطیل شده اند ..... حتی دبیرستان ها ...... و من و مژده هم تعطیل هستیم ...... مژده به خانه ما آمده است ...... و مسخره بازی در میاورد ...... هنوز عکس های آن روز برفی هست ..... که به نوبت چادر دور سرمان پیچیده ایم به جای عمامه ..... و آن دیگری تور به سر گذاشته است ..... و به نوبه همدیگر را به عقد افرادی که نمی شناسیم در میاوریم...... مژده می گوید : "مراسم قشنگی بود ...... ولی من میدونم اگه تو بخوای عروسی کنی همین آشپزخونه زیر پله هم واست زیاده ...... " ..... " میدونی چرا؟..... چون کی میاد عروسی دو تا دیوونه که کارشان از صبح تا شب خوندن کتاب است ......" ...... می گویم : "از کجا معلوم حالا شوهری گیرم بیاد که اینجوری باشه ." ..... می گوید : "نترس خودش میاد وقتی سربازیش تموم شد.!!!!" ...... قلبم می ایستد ..... و در ذهن خود می گویم : "او از کجا می داند ؟"  ........ و باز در ادامه در ذهنم از خودم می پرسم " یعنی می شه ؟"........

هقده ساله بودم و تمام دخترانی که می شناختم عاشق کسی بودند ..... باورم شده بود که من هم باید عاشق کسی باشم ...... همه عشق های دخترانی که سراغ داشتم ...... افرادی بودند که دم دست ترین فرد برای عاشق شدن بود ..... پسر همسایه ...... نجار سر کوچه ...... پسر عموی شوهر خاله زری ...... پسر سوپری تو محل ...... پسر دایی اکبر که به ینگه دنیا رفته است برای خواندن مهندسی برق ....... و من در این میانه ؟ ....... لابد عاشق شده ام ؟

....... شنیده ام هر کسی عاشق باشد و نگوید ..... شهید مرده است ....... من عاشق شدم ؟ ....... اصلا نباید ببینمش .....

 به قولم وفا کردم ..... و ندیدمش ..... هر جا که میدانستم ممکن است باشد ..... من نبودم ...... و ندیدمش.

سال ۸۱  کسی مرده است ...... خواهرم زنگ می زند و می گوید :"بهتر است ما هم برویم برای مراسم تشییع و دفن ......." ...... در بهشت زهرا هستم ...... خانواده مرده دور قبر نشسته اند و گریه می کنند ...... ایستاده ام و نظاره گر صحنه ...... به یکباره مردی را می بینم .... یکی از اطرافیان می گوید :"آقای دکتر بفرمایید این سمت."  ...... مرد به من سلام می کند ...... در ذهنم همه چیز کاویده می شود ...... می خواهم جواب سلام دهم اما بغض آمده است پشت گلو ..... جواب سلامم آمیخته می شود به شکستن بغض ...... " چرا انقدر پیر شده است؟" ...... و به یاد میاورم که ۱۷ سال گذشته است .... از عهد ۱۷ سالگی من با من ....... باز از خود سوال می کنم ..... چرا پیر شده است ؟ ....... به یاد پسری که سرش را بالا گرفته است تا ببیند صدای پای کی از راه پله میاید می افتم ....... وای چرا پیر شده است ؟ ..... دنیا با ما چه کرده است ؟ ...... چه کرده است ؟ ......... فقط دو سلام در ۱۷ سال ..... نمی فهمم چه شده است ...... اما دیگران را می بینم که به دورم جمع شده اند ..... یکی می گوید :"آب قند بیاورید." ..... به قدری گریسته ام که نیمه هوش شده ام ...... حتی اقوام مرده ..... آمده اند و شانه هایم را می مالند ....... در دلم می گویم : "از عشق است که می گریم ؟" ....... نه کدام عشق ...... دارم برای خودم می گریم ...... "چرا انقدر پیر شده ایم ؟" ..... دارم برای خودم می گریم ..... "چرا انقدر زود دیر شد؟"................................زود؟ ..... زود؟ ...... ۱۷ سال گذشته است ....... و من برای دختری که در پیچ راه پله ایستاده بود می گریم ....برای پسری که کتش به تنش زار می زد.

تاریخ دی ماه هشتاد و پنج

پرتقال :

مشغول امتحانات پایان ترم اولین سال تحصیلی دانشگاه  هستم ......... چه زمستان بیخودی.......... نه برفی ......... نه بارانی .......... هوای خشک .......... سوز سرما .....

......... و من میانه کتاب ها در اتاق بالایی خانه قدیمی گم ............

از اتاق بیرون میایم ........ صدای مادرت میاید ............ میروم پایین ......... می خواهم قدری گرم شوم .............. سلام می دهم ............ مادرت سلام می دهد ............... انگار دیگر بعد از سلام مرا نمی بیند .......... با مادرم ادامه حرفش را می گیرد ......... حرف از زمستان بی برف است و هوای خشک ........

مادرت کم کم بلند می شود ............. دنبال کیف پولش که نمی داند زیر چادرش کجا مانده است می گردد .............. مادر اصرار می کند که مادرت بنشیند .......... مادرت در حالی که چادرش را می تکاند و کیف پول از لای آن به پایین می افتد ........... می گوید : " نه دیگه برم ......... یه خورده پرتقال بخرم .......... این پسر  از لیمو شیرین و نارنگی بدش می آد  ." .......میدانم منظور از این پسر ........ تو هستی ......

.... مادر می گوید : " پرتقال  ؟ ......... ".......... چهره اش در هم می رود  " خدای نکرده ناخوش احوالی؟ " ...........

مادرت می گوید : " به حرف من که گوش نمیده ......... همش می چپه تو اون اتاق بالایی .......... هوا سرد ........... هی کتاب بخون ......... خب نتیجه اشم اینه دیگه .......... برم پرتقال بگیرم ........... یه خورده پرتقال بدم به بچه ام ........ جون بگیره ......... یه خورده بفهمی نفهمی ناخوش احواله ......... می خوام پیش گیری کنم........."

........... خداحافظی می کنم ........... مادرت از من خداحافظی می کند ........... اما مرا نگاه هم نمی کند ............... دنباله نگاهم به چادر مادرت مات می ماند .......

به اتاق بالا دوباره بر می گردم ....... در ذهنم که میانه انبوهی از کتاب پانصد صفحه آبی رنگی که باید برای امتحان حفظش می کردم .......... مانده بود ............. همه چیز رنگ می بازد ......... و ......تنها یک چیز می ماند ......... "تو"........

اه ............ توی لعنتی که  ........... از ذهنم رفته بودی ........ از همان شبی که در پیچ راه پله مانده بودم ............ و شب هنوز در همان پیچ بودم ........ تو دیگر رفته بودی...........

........... کتاب را باز می کنم ........... هر صفحه ای که باز می کنم .......... انگار قبلا خوانده ام .......... حوصله خواندنش را ندارم ............. پرتقال ............ پرتقال ......... پرتقال ..............

............. درون اتاق بالایی هستم .......... دارم ناخوش احوال می شوم ؟؟؟؟؟؟...........

خوابیده ای روی تختت ........... توی اتاق کوچکت ........... مثل من ........... در طبقه بالای خانه تان ..........

از کجا به اتاقت آمده ام؟ ......... نمیدانم ............... این دامن را از کجا آورده ام ...... با چین های منظم؟ ........... نمیدانم ............ موهایم کی انقدر بلند شد؟ ........... نمیدانم .............. می خواهم به تو بگویم : " مهربانم " .......... نمی توانم ..........

در دستم سبدی است پر از پرتقال !!!!!!!!!!!! ........... روی میز کنار تختت ....... پیش دستی گذاشته ام ........... چه وقت ؟ ........... نمیدانم .

تو داری کتابی از سارتر میخوانی ........... چرا سارتر؟............ نمیدانم ....... رنگ کتاب توسی و مشکی است .........

می خواهم بگویم :"ناخوش شده ای ؟" ........ نمی پرسم ..........

می نشینم .......... بدون صدا .......... روی صندلی کنار میزت .......... که کمی بچرخانی اش .......... کنار تختت می شود ........... انقدر بی صدا ........... که تو صدایم را نمی شنوی ...........حتی وقتی درون اتاق آمدم ......... صدای پایم را نشنیدی ..........

سبد پرتقال را روی میز می گذارم ......... باز هم نمی شنوی ......... کارد را از توی پیشدستی بر می دارم ............. و شروع می کنم به پوست گرفتن پرتقال ........ بعد پرتقال را پرپر می کنم .......... لابد درستش همین است ........... تمام پوسته های روی هر پر را می گیرم ......... روی پرتقال ........ جایی که تخمه های درون آن است با کارد به آرامی می برم .......... تخمه ها بیرون می آیند ..........

دستم را روی پیشانی ات می گذارم ............ هنوز داری سارتر می خوانی ........ انگار نیستم .............. می خواهم بگویم "قدری سرت را بالاتر بگیر .......... اصلا بگذار بروم .........آن بالش که انداختی اش کنار اتاق را هم بیاورم .......بگذارم زیر سرت ." ............. اما نمی گویم ........

بلند می شوم .......... بالش را میاورم .......... می گذارم زیر سرت ........ سرت به قدری بالا آمده ......... که بتوانی پرتقال بخوری .......... بدون آنکه در گلویت بپرد ........ تمام پرهای پرتقال را آماده کرده ام ........... دانه دانه .......... نصف می کنم ........... تمام پوستش را می گیرم .......... آرام در دهانت می گذارم ........ نه دستم به دهانت میخورد .......... نه تو از من می پرسی که کی باید دهانت را باز کنی ......... هنوز سارتر می خوانی ............ انگار حرکت دست من ........ مانعی برای خواندنت نیست ..............

کاش می گفتی دیگر ناخوش نیستی ............ کاش حرفی میزدی ......... کاش حتی صدای پایم را می شنیدی .............. کاش ...............

.......... نمیدانم ساعت چند است ............ من .......کی به صفحه ۴۷۸ کتاب پانصد صفحه ای رسیدم؟ .............

تو کی آمدی و رفتی؟ ........... یا من کی به دیدنت آمدم و رفتم؟ ........... آن هم میان هیاهوی ذهنی ام ............ از شلوغ بازی های پسران کلاس ترم اول سال اول دانشکده .........

........ توی اتاقم ............. زیر نور مهتابی ............ و بخاری برقی که کنار دستم هست .......... صفحه کتاب را ورق می زنم ........... صفحه ۴۷۹...........

تاریخ : نهم خرداد ماه هشتاد و شش 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:32  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا