|
ایام بی شوهری
|
||
"آره بذا بهت بگم .... یه هو یه حسی بهم گفت سینگل همین جاست باور کن دوست قدیمی ......... تویی که می گی یه شب تا صبح روبروی خونه من از سرما لرزیدی ....... حس انقده قوی بود که به تلفن سینگل تو همین تهران زنگ زدم ........ صداش اون بر گوشی بود ......... حرف نزدم ......... شاید یه دقیقه گوشی رو نگه داشتم ......... صدای یه زن تو پس زمینه گوشی میومد ........ تلفن رو قطع کردم."
می گه : " وقتی نوشته هات رو می خونم یا باهات حرف می زنم یاد یه زن هنرمند نقاش می افتم که باهاش ......... داشتم .......... لذت می برد ."
" چند سالته؟"
30
"می خوام برم سفر اما نمیدونم با کی ؟"
نگام می کنه ......... زیر لب با ترس ....... اما با چشمایی که مث چشمای گربه تو شب برق می زنه می گه : " من که هستم ."
|
|