تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
یک شب خوب خداست ....... از آن شب هایی که می شود روی پشت بام ستاره ها را شمرد ........ دب اکبر و دب اصغر را دید ........ و آسمان اوه چقدر ستاره دارد ....... در سالهایی که من کودکی هستم ........

کنار مادر خوابیده ام ؟......... نه جای مرا مادر کنار خواهر می اندازد ....... خواهر برایم قصه شنگول و منگول را تعریف کرده است ........ هر شب به این قصه گوش میدهم ........ و باز شب بعد می خواهم که باز همین قصه را بگوید ....... به یاد مادر شنگول و منگول هستم که باید به جنگ گرگ برود ........ و چه بامزه می شود که دندانهای گرگ همه از پنبه می شود .......... و من ......... و من چه شده که بعد از قصه آمده ام کنار مادر .........

مادر پتویش را کنار می زند تا جا برایم باز شود .......... کنارش دراز می کشم ..... نگاهم به آن همه ستاره در آسمان است ........ مادر می داند شاید من از چیزی ترسیده ام ........ دستم را در دستش می گیرد و می گوید : چشماتو ببند تا خوابت ببره ......... چشمام رو می بندم ........ اما خوابم نمی بره ...... این بار قصه شنگول و منگول بدجور من رو برده به حس مرگ ........ مرگ حتی اگه برای آقا گرگه باشه باز هم مرگ هستش .........

چشام بسته است ....... اما آروم سوال همیشگی ام رو می پرسم ........ " مامان وقتی مردم بمیرن ......... همه همه مردم .........دنیا تموم می شه " ........ مادر می گوید: " همه همه مردم نمی میرن ........ اول امام زمان میاد ...... بعد کلی دنیا ادامه داره ......... بعد دنیا تموم می شه ....... روز حساب و کتابه ....... بعدشم هر کسی که آدم خوبی بوده می برن بهشت ....... هر کی بد بوده می برن جهنم ."........ " خب بعدش چی؟"............. " بعدی نداره پرنده بهشت من ." ........ " خب یعنی بهشت و جهنم هیچ وقت تموم نمی شه ؟ .......... کسی نمی میره؟........ همه همیشه زنده اند ؟.........." .........

تو کله ام مرگ آقا گرگه لونه کرده ......... شاید اصلا نه .......مرگ آقای جوادی که مادر و پدر به ختمش رفته بودند ........ همه می گفتند : " آقای جوادی پیر شد و مرد " ........." ولی تو اون دنیا نمی خواد کسی پیر شه "

مرگ ..... چه کلمه ای ....... 

دست من به دست مادر هستش ........... مادر می گوید : " نمیدونم ......... کسی پیر می شه یا نه ....... " ........." خب اون وقت بهشت و جهنم تا کی هست؟" ...... مادر آرام مویم را با دست دیگرش که آزاد است نوازش می کند ........." بهشت و جهنم ؟" ..........."زیاد به اینا فکر نکن ........ می گن به این چیزا نباید زیاد فکر کرد اینا باعث کفر می شه ........ تو که نمی خوای کفر کنی؟"........"نه....... ولی خب ....... آخرش همه چی تموم می شه ."..........." شاید " ........ بعد یعنی ما دیگه اصلا نیستیم ؟"............... مادر دوباره حرفش را درباره کفر تکرار می کند ........ شعر کودکانه ای را زمزمه می کند تا من آن شب پر ستاره از فکر مرگ بیرون بیایم و بخوابم.

..............................................................................................

درون اتاق نشسته ام ........ ساعتی پیش است ........... به یکباره از همان حالت هایی که شاید همه ما مزه اش را چشیده باشیم ........ به سراغم می آید بدون آنکه به آن فکر کرده باشم ............. "نسی یه روز میری جهنم یا بهشت ....... انقدر می مونی که تکلیفت با گناهات روشن شه ........ یا صدها برابر پاداش عمل خیری که اگر کردی - که نکردی - رو ببینی ....... قصه اینجا تموم می شه ....... این مرگ نیست که ازش نترسی ......... این یکی شدن با خداست......... پایان پایان پایان هستی نسترن ........ و نه نسترن ........... پایان پایان پایان قصه خلقت آدم " .......... و ابتدا و انتهای قصه .......... که نمیدانم ابتدایش از کدام روز ازل آغاز شده ........ در شامی که نمیدانم کدام شام ابد است تمام می شود ........ همه قصه ای که خداوند خلق کرد ........... قصه کره ارض ........ قصه بهشت و جهنم ......... و همه - که دیگر واژه همه نیز معنا ندارد ......... می شوند ......... اویی که از ازل بوده تا به ابد ........

یک لحظه وحشت ......... مثل هر وقت که به این داستان فکر می کنم ......... چند یا الله برای باقی نگذاشتن ترسم می گویم ....... کمی آرام می شوم ........ انگار آن احساس کشف و شهودی که در قالب کلمات نمی شود بیان کرد ........ گذرمی کند و به آرامی مثل لغاتی که می شود خواند و علت و معلول کرد کنارم جای می گیرد .......آرام می شوم.

"نسترن ........ هیچ کسی بار گناه دیگری را بردوش نمی گیرد ........ هیچ کسی ....... نه مادر ......... نه خواهر ....... نه فرزند .......... و خدا از رگ گردن به تو نزدیکتر است."

آرام تر می شوم ......... امیدوارم از این لحظات کشف و شهودی شما کمتر داشته باشید ........ و آرام زندگانیتان را بکنید ....... به لبخند کودکتان بیاندیشید .... به آخرین مقاله ای که می نویسید...... به خانه ای که می خرید ......... به زندگی که قوام می بخشید .......... و به عشق..........

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:57  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا