تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
چه روزایی بود ......... درست نیمه دهه هفتاد بود ........ و من در اوج بازی های فی می نیستی .......... و عضو یک گروه پژوهشی که در این مورد کار می کرد.

نمیدانم کدام روز از کدام فصل نیمه دهه هفتاد بود ......... که مریم زنگ زد ........ و خبر داد که دکترا اسم نویسی کرده ................. خبر اسم نویسی مریم در دکترا شبیه آن بود که مثلا بگوید پادشاه چین و ماچین شده است...... خبر به همان غریبی بود و تتمه خبرش از آن غریب تر ........... " میدونی نسی بهم گفتن تو فقط اسم بنویس ...... قبول شدنت با ما ........ اسمم از الان تو لیست قبول شده هاست ....... اسم نویسی و یه امتحان دادن صوری ........ ظاهر سازیه "...... گوشی رو که گذاشتم ...... دلم یه هو شکست ........ انقدر که در همان روز .... که نمیدانم کدام روز از کدام فصل نیمه دهه هفتاد بود برای دکترا نام نویسی کردم ......... و بعد همه چیز را از خاطر بردم ........... نام نویسی ام را ....... دل شکستگی ام را ...... محو کلاس های خوانندگی بودم و نوازندگی...... محو زنان بودم و مسائل زنان .......

باز نمیدانم کدام روز از کدام فصل نیمه دهه هفتاد بود که مریم زنگ زد ........ به او همان روز که نام نویسی کرده بودم خبر نام نویسی را داده بودم......... تلفن مریم خبر از آن بود که هفته دیگر امتحان است و باید بروم برای گرفتن کارت ......... کارت را گرفتم و همان روز خود را خانه نشین کردم که در همین یک هفته برای دکترا بخوانم ........ چه روزی بود آن روز....... ظهر کارت گرفتم ........ آمدم خانه ......... مادر پایش شکست.......

من خانه نشین شدم ........ اما نه برای خواندن دکترا ....... برای پرستاری از مادر........

دیگر میدانستم کدام روز از کدام فصل نیمه دهه هفتاد است ......... وقتی حسین نگاهم می کرد و می گفت : " دختر چاق شدی " ....... و من تمام تلاشم این بود که لاغر شوم ........صبحانه نمی خوردم ....... ناهار نمی خوردم ..... شام نمی خوردم ........ همیشه دلم ضعف می رفت ........ اما وزنم از روی ۶۳ کیلو تکان نمی خورد....... و حسین کماکان می گفت : " دختر چاق شدی "......... راست می گفت من با ۱۵۸ سانت قد خودم رو کشته بودم و هنوز ۶۳ کیلو بودم ..... باید کاری می کردم ........ " بچه ها هفته دیگه ماه رمضون شروع می شه ها " ...... این را یکی از بچه های گروه گفت..... خنده ام گرفت ..... همه به هم نگاه کردیم ....... وای روزای نخوردن جلو دیگران باید شروع شه ........

اما نه ........ بهترین فرصته که بتونم وزن کم کنم ........ تو دلم گفتم :" دختر از رو چه ایمونی می خوای روزه بگیری؟ " ......... جواب دادم :" از رو ایمون نیست می خوام لاغر شم........ حسین کشت منو بس که گفت دختر چاق شدی"....... و روزه شروع شد ....... سحر بیدار شدن ........ به کار خودم خندیدن ........ سحری خوردن ..... و بعد اذان صبح ........ و بعد خوابیدن ....... اما مگر عادت داشتم با شکم سیر شده آن وقت سحر بخوابم ....... از این پهلو به آن پهلو........ عاقبت نمیدانم چه شد که بلند شدم آب به صورت زدم ....... و بعد از مدتها وضو گرفتم و قامت بستم ...... و چه مزه ای داد ........ چند روز بعد سحرها زودتر بیدار می شدم ...... اصلا مزه روزه گرفتن یک سمت رفته بود ....... و مزه نماز ....... نماز صبح ؟ ....... نه نماز شب!!!!!!!! به تمام جانم رفته بود ....... انگار سال ها بود که به این حال و هوا نیاز داشتم و به یکباره یافته بودمش ...... به تاریکی شب و نجوایی که هیچ کسی نداند و اصلا خبردار نشود ......

آن سال تمام روزه ها را گرفتم ........ لاغر نشدم ......... بعد از عید فطر که حسین را دیدم ...... همان نگاه را به من داشت که قبلا داشت و همان شکوایه همیشگی ........

........ نمیدانم روز چندم از کدام فصل نیمه دهه هفتاد بود........ شاید هم اوایل سال بعدش ........... مریم به من زنگ زد :" تبریک تبریک تبریک ......" ......... مانده بودم برای چه ......... دوباره مریم می خواهد چه چیزی را به مسخره بگیرد......." قبول شدی دختر؟" ...... " چی رو قبول شدم ......" ......"دکترا دیگه خره "........ و من حیران ........

مریم هیچ گاه دکترا قبول نشد............ و من هنوز مست آن نمازهای شبانه ام..... و اینکه تصمیم نداشتم دکترا بخوانم ...... اما یک تلفن ....... یک دل شکستگی ....... مرا بیهوده دکتری کرد که امروز در دفتر کارش می نشیند ...... و ساعت ها را می کشد...... فقط همین........ دکتری با ۵۳ کیلو وزن ........ تکیده و لاغر.........

اصلا نمیدونم چرا اینها رو نوشتم .......... اینها چیزایی بود که خودم هم سعی می کردم هیچ وقت به یادم نیاد ....... به خصوص حسین........ 

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:28  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا