|
ایام بی شوهری
|
||
دیگر مدیر ساختمان نیست که بگوید : " اینجا مگه بانک ملی هستش که انقدر کلید می خوره؟"....... اینجا دیگر هیچ کسی نیست ......... اما همه هستند ......
انگار مرا در رستاخیز ..... صوراسرافیل صدا زده است ...... بیدار شده ام ...... و خود را در جایی می یابم که دیگران هستند ......... دیگران؟؟؟......... و هنوز نمیدانم کجا هستم......... هنوز........ هنوز.
از آدم هایی که سال ها برای من گم شده بودند ........ می شنوم..... راستی مرجان که بود؟!!!!!!!.......... اوه همان دختری که رنگ می گرفت و می خواند ......... کی ازدواج کرد؟؟......... که حال می گویند طلاق گرفته است؟.......
بالای سرم ساعت نصب کرده ام ........ هر ثانیه ای که صدایش می آید ........ مرا یک ثانیه ........ از جوانی دور می کند ........ جوانی که نمیدانم در کدام خانه گم شد..... در خانه مادر یا خانه غربت یا خانه های تنهایی خودم ....... و من هنوز در رستاخیز ایستاده ام ....... صوراسرافیل در شیپورش دمیده است ........ و من بیدار شده ام ......... آیا بیدار شده ام که از خواب گران برخیزم و عمر رفته را سامان بخشم ؟............. یا بیدار شده ام که دیگران را نظاره کنم ........ دیگرانی که سال ها از ذهن من دور شده بودند ........ رفته بودند به قبرستان ذهنم ....... و حال بشنوم که بچه رزیتا واکسن زده است.......... رزیتا اصلا که بود؟.........
اینجا اتاق منه ......... از دور دست صدای چند ماشین می آید که بوق می زنند و صدای انسان هایی که با سوت و کف زدن همراهی می کنند ........ لابد عروس می برند به خانه بخت........."خانه بخت"؟..........
" آره مرجان طلاق گرفت."
|
|