|
ایام بی شوهری
|
||
حمید سه چهار ماه دیگر هجده ساله می شود و حامد شش ماه دیگر نوزده ساله.
حمید چند ماه پیش با یکی از دوستانش دعوا می کند .......... در این دعوا .......... دوستش جراحت بر می دارد ....... کار به دادگاه کشیده می شود ...... و شرط خاتمه این پرونده پرداخت پانصد هزار تومان از جانب حمید به خانواده دوستش می شود.
پدر حمید از شنیدن دعوا ......... بریدن دیه ............ عصبانی می شود ......... عصبانی ؟ ........... از کوره در می رود ............. به پسر می گوید : " باید خودت این پول را تهیه کنی ......... تا مرد شوی ......... تا دیگر بدانی دعوا کار یک مرد نیست .... تا بدانی زندگی یعنی چه"
حمید باید پول را تهیه می کرد اما از کجا ......... او که یک بچه دبیرستانی ناز پرورده خانواده بیشتر نبود .........
حامد به او گفت : " غصه نخور با هم پول رو جور می کنیم." ........ اما از کجا ؟....... حامد بچه کوچک خانواده ای است که تازه دیپلمش را گرفته و میان کتابها خودش را مشغول کرده است برای دانشگاه ..........او از کجا می تواند چنین پولی را داشته باشد؟ ............... حمید همین سوال را از حامد پرسید.......... حامد فکر کرد چه باید بکنند .......... " می رویم کار می کنیم." ......... حمید مانده بود در شهرستانی که هستند ............ کاری برای آنها وجود ندارد ............ هر دو فکر کردند ....... یک راه بیشتر نبود ........." تهران " ..........
اکنون یک ماه است که حامد و حمید به تهران آمده اند ......... شب ها برای اینکه پول مسافرخانه ندهند ......... در حرم امام می خوابند ......... و روزها کارهای نظافتی انجام می دهند .......... نزدیک به بیست روز در رستوران ها ظرف شستند ........ در ایام شعبانیه و مناسبت ها .......... و از امروز اولین کارشان را در یک شرکت نظافتی آغاز کردند .......... و قرعه اولین کارشان در خانه جدید ما بود ........
حمید به قدری ناز پرورده بود که توان کار کردن نداشت ......... اما من هیچ گله ای نداشتم ......... چرا که حامد به جای او هم کار می کرد .......... با هر دو دست دیوار پاک می کرد ......... با هر دو دست زمین را دستمال می کشید ..........
من تمام داستان آنها را از میان هشت ساعتی که در منزل ما کار کردند ........ بیرون کشیدم ......... بیرون کشیدن داستان عبارت خوبی نیست ....آنها به تدریج احساس کردند جایی برای کسی دارند داستانشان را در حین کار کردن واگویه می کنند .....تمام داستان " دوستی " ........ و تمام داستانی که ابتدا باناباوری .. اما به تدریج ........ وقتی در این همه تنهایی ......... کسی را دیدند که توان شنیدن داستانشان را دارد .......... برایش تعریف کردند ....... انقدر صادقانه که حتی اعلام کردند که امروز اولین روز کاریشان بوده است .........
آنها هنور انقدر جوان بودند و ناپخته که بلد نبودند مثل کارگران شرکت ها آخر کار مثلا بگویند : " کار شما سخت بود ....... پنج تومان بیشتر بدهید ." ........
من برای ساعت یک و نیم بعدازظهر آنها را از شرکت گرفته بودم تا ساعت نه و نیم ....... ساعت یک برای خریدی به بیرون خانه رفتم ........ دیدم دو جوان کنار خانه نشسته اند ........ قیافه هیچ کدام به کارگران نمی خورد ........ رفتم خریدم را انجام دادم ......... ساعت حدود یک و بیست دقیقه بود .......... که به خانه برگشتم .......دیدم همچنان نزدیک در خانه نشسته اند و هر کدام یک کلوچه پنجاه تومنی می خورد.............. گفتم : " شما همان دو کارگری نیستید که از شرکت خواسته بودم ." ......... بال در آوردند ......... گفتند : " بله " .........و در دلم این دو جوان را که هنوز داستانشان را هم نشنیده بودم تحسین کردم .......... به رغم اینکه ساعت ۱۲ به در منزل ما رسیده بودند ........... اما شرط ادب را نگاه داشته بودند تا ساعت یک و نیم شود و بعد در بزنند.........
جوانی .......... گاه هم سرهای پربادی به ما می دهد که کارهایی می کنیم که هیچ عقل سلیمی نمی پذیرد ............. و گاه دل های پرشوری به ما می دهد که باز هم کارهایی می کنیم که هیچ عقل سلیمی نمی پذیرد .......... و این دو جمله پایانی هر یک به نوبه توصیف جوانی حمید و حامد بود ............. و شاید داستان جوانی بسیاری از ما ................
داستان سرهای پرباد و دل های پرشور.............. و کارهایی که تنها جوانان مزه اش را می چشند و به ریش پا به سن گذاشته ها می خندند............
امیدوارم همیشه موفق باشند ......... پولشان را تا پایان تابستان فراهم کنند و به آغوش خانواده هایشان برگردند ......... یکی برای ادامه تحصیل ....... و دیگری برای آماده شدن برای دانشگاه......... و امیدوارم هیچ گاه قلب های جوانی از ما گرفته نشود ......... هر چند نمیدانم این امیدواری تا چه حد می تواند محقق شود.
|
|