|
ایام بی شوهری
|
||
به هر حال تبدیل دو خانه به یک خانه ......... سر و کله زدن با آدم ها در این باره ....... استرس های جورواجور....... همگی اجازه تمرکز ذهنی را در این مدت از من گرفتند.
بگذریم ...... از داستان همیشگی ......... که در ذهنم تکرار می شد و می شود در تمام این مدت :" هی دختر تو ۳۹ سالته ......... ۳۹ سالته ......... فرصت ها تموم شده ." ........ و امروز که بعد از سالها دختری را دیدم که هم سال من است ....... حدود ۱۲ سال پیش ازدواج کرد ........ وقتی ازدواج کرد در طول دو سال شکسته شد ...... به خود می بالیدم که من شکسته نشدم ........ امروز او را دیدم ...... دست کم پنج سال جوان تر از من شده بود ......... و من همانند پیرزنی....... و باز همان داستان اما این بار به حالت استفهامی در ذهنم تکرار شد:" هی دختر تو ۳۹ سالته؟؟؟؟؟"
.......... چه آرزوهایی که نمرد ....... چه سینه هایی که نسوخت .....
........ کسی دیگه برای من ......... رخت عروسی ندوخت ..........!!!!!!
و این منم............ با تنهایی هایم.
اما امشب نخستین شبی است که با آرامش می خوابم ....... هر چند برای این خواب به قرص هایم هم محتاج بودم که خورده ام ......... اما دیگر استرس ها تا حدود زیادی تمام شد ....... و به زودی شاید ........ " ناگهان شادی از در درآید که منم." ....... و آن روز از شادی ها خواهم نوشت .......... و واگویه های زندگی در کنار مادر....... در کنار شما ......... در کنار مردم شهر ........ در کنار تنهایی هام.
|
|