تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
وقتی تو غربت بودم ........... به خیلی چیزهای خوب رسیده بودم ......... به کشف و شهودی که ازش لذت می بردم ............. به معنای این آیه که می گوید : "انا الله و انا الیه راجعون"............ به اینکه همه اوست و جز او چیزی نیست ......... به اینکه من اویم .......... به اینکه او من است ............ شاید چشم بر هم زدنی از هم جدا مانده ایم به چشم ظاهر.......... به خیلی چیزها رسیده بودم که انرژی نه خلق می شه نه نابود ............ نه تناسخ نه ............ اما مدام از صورتی به صورتی دیگه در میایم ............. و هستی او ............ یعنی هستی من ............... از ازل بوده ......... خواهد بود ........... تا ابد.............. ابدی که معنایی ندارد ............ همیشه ای که پایانی ندارد.

من " نسترن " هستم با ۵۴ کیلوگرم وزن ......... ۱۵۸ سانتی متر قد .......... در میان هفت هشت میلیارد انسان در کره زمین ............ و زمین یکی از سیارات کوچک منظومه شمسی است ............ و منظومه شمسی یکی از منظومه های غیر قابل شمارش کهکشان راه شیری ........... و کهکشان راه شیری یکی از بی نهایت کهکشان ها.

نوری که از ستاره ای در یک شب به ما می تابد ............... با سرعت نور که ۳۰۰ هزار کیلومتر (درست نوشتم دیگر؟) در ثانیه است به ما می رسد ......... و این نور از ستاره ای است که میلیون ها سال قبل مرده است ............ و تا نورش به ما برسد این زمان طولانی را طی کرده ........... و ما هنوز ستاره را می بینیم................

زندگی چیست؟ .......... بخشی از هشیاری در این " هست بزرگ " یا بخشی از نادانی و ناهوشیاری در میانه این " هست بزرگ " و " بزرگ " خود زاده آن " بزرگتر" که نه زاییده شده و نه می زاید .................. اوه چه سرگیجه عظیمی...........

و من چقدر دور شده ام از این احساس ها .............

اما امروز این احساس ها دوباره در من زنده شدند...........

" نسترن .......... تو ........ اویی ............. می فهمی؟ .......... نسترن ....... زندگی که داری می کنی شاید یک میلیاردم حیاتی باشه که در انتظارته ........ به صور گوناگون ........... در بهشت .......... در جهنم ......... در عدم ............ پس این همه دلشوره و ناشکیبایی چرا؟ "

وقتی از غربت اومدم .......... در یک مراسم ختم قرآن شرکت داشتم .......... در آخر خانوم جلسه ای از همه خواست که اگر دعایی دارند ........ در حق خود بکنند که استجابت دعا در این محافل بیشتر است .......... هر چه در ذهنم کاویدم دعایی برای خود نداشتم ......... گفتم : " تو خود میدانی آنچه به صلاح من است ...... من که باشم که بخواهم خواسته ای داشته باشم ."

............ و من چقدر دور مانده بودم ............. از نسترنی که او بود .......... و تمام قصه اوست و جز او نیست.

کاش می شد سلمانی شوم که وقتی باران گرفت هراسی نداشت که اموالش چه می شود ....... زیراندازش را برداشت و به راه خود ادامه داد.

و دنیا ملعبه نیست.......................

خیلی حرفای قلمبه سلمبه زدم ........... نه؟........... اما این احساسم بود ....... هر وقت انقدر مریض می شم که حس مرگ دارم اینجوری مالیخولیایی شمس و مولانا می شم ......... شاید همه ما می شیم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:46  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا