|
ایام بی شوهری
|
||
پدر در کنار عمو نشسته است ............ عمو پخش را روشن کرده است و صدای نواری که تازه از آن سوی آب آمده است در فضای اتومبیل می پیچد ........هایده ترانه ای می خواند ........ از دوری ........ از وطن .......... از صف های منتظران ....... از اینکه دیگر هیچ چیز شبیه آنچه باید باشد نیست ........
من در صندلی عقب اتومبیل نشسته ام و به ترانه گوش میدهم ........ پدر ساکت است .......... عمو ساکت است ........... خواهر ساکت است......... آمده ایم برای چه در خیابان ؟ ..........
انگار خانه تنگ بود برای نفس کشیدن پدر .......... انگار دیگر خانه عمو تنگ بود برای مرور خاطرات ............. خاطراتی که من از آن گاه می شنیدم ......... خاطرات عشق ......... خاطرات سینما ......... خاطرات جاده های پیچاپیچ شمال ........ خاطرات روزهای روشن ............... و هنوز هایده می خواند : " روزای روشن خداحافظ ....... سرزمین من خداحافظ ......."
........... چهار سال پیش بود که عمو به پدر پیشنهاد داد.......... برویم ........ برای همیشه از سرزمین مادری برویم ........... و چقدر دیگران مقاومت کردند تا رای دو برادر را زدند ........ رای به رفتن از ایران ........ رای به کوچ به امریکا ........... و ما ماندیم ......... و در ماشین خیابان های تهران مرور می شد ....... با ترانه ای که از پخش صدایش می آمد.
...... عمو به ناگاه گفت : " نسترن هر جا تو بگی میریم ." ........ گفتم : " از چاتاناگا زیاد گفتید بریم اونجا " ......... لبخند به روی پدر ......... عمو و خواهر نشست ......... خیابان ولی عصر را به سمت بالا رفتیم .........انگار می خواستیم به سمت انتهای شبها برویم ........... اوه چقدر از ونک گذشتیم ........... رسیدیم به رستورانی بسته .......که هنوز نامش بر سردرش مانده بود : " چاتاناگا" ..........
این بار من در سکوت ماندم .......... هر کسی پیشنهاد به رفتن به جایی را داد ...... جایی که هنوز بتوان خاطرات را مرور کرد ...... خیابان ولی عصر به سمت پایین ...... گذرگاهی شد برای مزه کردن جایی که خاطرات را می توان در آن هنوز یافت ....... اما هیچ ............ اما هیچ ............. اما هیچ ............
از خیابان ولی عصر به کجا رفتیم نمی دانم ........... روز جمعه هنوز تمام نشده بود .......... رسیدیم به جایی شلوغ ............ با خیابان های خلوت !!!!!!!!!!!!!!! ........ مردم در میانه بساط های کهنه فروشی کنار خیابان ته مانده جبیشان را خرج می کردند ..........
چرا به اینجا رسیدیم ؟ ............ نمیدانم ؟...........
هیچ پناهی برای نفس کشیدن عمو و پدر نیافتند .......... و هنوز هایده می خواند ............
از عمو پرسیدم آن محله شلوغ کجا بود؟ ......آنجا که به یکباره و بیهوده از آن سر درآوردیم ......... عمو خود نمیدانست چگونه به آنجا رسیده است ......... در خیابان های گذرگاه خاطرات .......... اما نامش را گفت ....... هنوز به خاطر دارم ......."سید اسمال"
از تمام تهران انگار تنها " سیداسمال" مانده بود برای کهنه فروشی به خلق .....
............ و هنوز هایده می خواند : " واسه مردن هم باید رفت تو صف" !!!!!!!
|
|