|
ایام بی شوهری
|
||
حرفی نمی زند ....... اما از نگاهش همه حرفها را می خوانم ....... به خاطر می آورم روزی که از خانه مادری بیرون آمدم ..... نه برای آن بود که از فرصت طلایی ( بخوانید گه مالی به زندگی خود ) استفاده کنم ....... نه ........ تنها مجبور شده بودم از خانه بیرون بیایم .
و شد این خانه غار تنهایی ........
شما در غار تنهایی چه می کنید؟......... فیلم می بینید؟......... مطالعه می کنید؟....... با دوستانتان گپ می زنید؟........ تا کی؟
یک هفته .......... دو هفته .........یک ماه ......... شش ماه .........
منکر نمی شوم که فیلم می بینم .......... مطالعه می کنم ....... و کار....... اما شبها حکایت دیگری است .......... حکایت تنهایی ........ هر چقدر هم که خودت را خسته کنی ...... باز انگار این چشمها خیال خواب ندارند....... ساعت ۱۱ می شود ......... ساعت ۱۲ می شود ......... ساعت یک بامداد می شود ........ و آن وقت پناه می بری به قرص خواب.
گفتم :"غار تنهایی"......... چقدر من و سینگل سر این قضیه ماجرا داشتیم ...... و چقدر سینگل از واژه "خانه من" بیزار بود .......
زمانی که با سینگل آشنا شدم .......... داستان اینکه به چه نیت از خانه مجبور شدم بیرون بیایم را ....... برای مدتی فراموش کردم ........... سینگل به خانه من یکی دو بار آمد ........ و از آن پس ....... دوباره به خاطر آوردم که اینجا خانه "فرصت طلایی" نیست ...... اینجا "غار تنهایی" است .......... بارها از سینگل خواستم که خانه ای را رهن کند ........ خانه ای بگیرد ......... خانه ای داشته باشیم ........ حتی گفتم خودم نیمی از بهای رهن را می دهم ....... اما او می گفت : " اگر قرار به خانه باشد ...... خانه دارم .......درونش مستاجر است ....... منتظر می مانیم تا برود." ........ تا کی؟......... و همین آغاز ماجراهای کلامی بود که بر ما گذشت ...... او تصور می کرد من خانه چند ده متری ام را بر سرش می کوبم ........ دارم ادای این را در میاورم که من دارم و تو نداری ....... اما او نمی دانست که من در خانه ام ....... به هیچ عنوان نمی خواهم ........ " خانه مجردی " بسازم ......... و از آن بهره برداری (گه مالی به زندگی خود) بکنم .......... و سینگل چقدر متاثر می شد ........ همیشه این احساس را داشت که من داشته هایم را به رخش می کشم .........
اکنون او هست ........ میدانم که هست .......هر چند منکر بودنش شده است ..... هر چند هیچ راهی برای تماس نگذاشته است ...... هر چند به خیال خود ...... من او را مرده می دانم ........ آن هم زمانی که خانه ما ن را هم انتخاب کرده بودیم و حتی اسم بچه هایمان را ........ همین یکی دو ماه پیش ...
.... اما این بار بهانه اش چیست .....که قدمی پیش نمی گذارد ...... نمیدانم ........
فقط می دانم من یک احمق زودباورم ....... این روزها ....... هیچ کس با دختری ۳۹ ساله کاری ندارد ...... فقط می تواند برایش قصه های قشنگ تعریف کند ...... تا شاید شبی خوابی طلایی ببیند...
...... اما نه .........شاید "همه کس" که از همه افراد وبلاگ تجسمی در ذهن دارد ........ در این باره بتواند بگوید........ سینگل به من گفته است تیرماه می آید....... می آید؟
میدانم که نمی آید .......... دیگر کسی با من کاری ندارد ......... هیچ کس.......
|
|