|
ایام بی شوهری
|
||
این را نه توهین یا هتاکی به خودم تلقی کردم ......... که اگر اینگونه بود پاکش نمی کردم ........ این را ....... تصویر سازی نابه هنجار از وضعیت خودم و ووهو دانستم .......
ووهو هزاران بار گفته ام حکم "فرزند" مرا دارد ......... سه یا چهار سال است که او را می شناسم ......... اما فقط یک بار حاضر شدم او را ببینم ........ در جمعی که همدیگر را می شناختیم .......... و همان شب هم اجازه یافت که با حضور ایکس ۲۶۱ به منزل من بیاید .......... برای یکی دو ساعت گپ و گفت .......... فقط همین ...... نه دیگر من ایشان را دیده ام ........ نه ایشان مرا ........
در همان زمانی که در منزل من .......... بخوانید غار تنهایی ........ ایشان حضور داشتند .......... از ایشان خواستم که لامپهای سوخته پیشخون آشپزخانه را که سوخته عوض کند ........ او فقط یکی را توانست عوض کند ......... و گفت: " بقیه دچار زنگ زدگی شده اند ."......... همین ......... ایکس ۲۶۱ کلی خندید و گفت : " حتما این را پست کن .......... که ووهو بلد نیست لامپ روشن کنه "........ اشاره آشکار به دیالوگ فیلم "ممل امریکایی".......... همین .......... تمام.
........ و اما بعد ........ چند روز پیش می خواستم کولر را سرویس کنم ....... با ووهو با تلفن صحبت می کردم ......... میان حرفها ......... مساله کولر را هم گفتم که باید بروم و سرویسش کنم .......... که کردم ........ و الان در خانه من کولر روشن است .......... نمیدانم چرا ووهو تصور کرده که به غار تنهایی آمده و کولر سرویس کرده است!!!!!!!!!!!!!!
.............
کامنت دیگری که پاک شد مربوط به خانم یا آقای همه کس یا همان هیچ کس سابق بود .......... که در قطعه ای بلند بالا .......... حالاتی را میان من و شما تصور کنید معشوق بیان داشته بود ........... و در انتهای قطعه مدعی شده بود که این قطعه ........ نوشته "رها" است!!!!!!!!!........... لابد یعنی من؟!!!
خانم یا آقای هیچ کس یا همه کس .......... امیدوارم شما همیشه مثل سروده تان دیگران را چون قالب یخی که باید بشکنند ......... نبینید ......... و این تصور را به دیگری نسبت ندهید.......... هیچ وقت.........
...........................
و اما توضیح :
......... گمان می کنم در یکی از نوشته های "چخوف" باشد ......... که برای پیگیری یک پرونده لازم می شود ....... فیل که ماجرای پرونده ......... پیرامون آن است ...... به پرونده الصاق شود .......... حالا شده است ........ حکایت من ......... که گاهی حس می کنم خودم را باید به نوشته ام الصاق کنم ....... شاید معنای مطلب ........بهتر ادا شود..........
من نه قصد خودکشی دارم ......... نه قصد مردن ..........
........فقط زندگی من ..........شده همانند همان بته هایی که گفتم در بیابان دیدم ....... در بیابان انقدر زیست کرده ام ....... که تمام وجودم بدون آنکه بخواهم پر از تیغ شده است ......... تا به هیچ کسی اجازه ندهم که بتواند به سمتم بیاید ........ چرا؟ .......... چون میدانم ......... برای ماندن .......... برای زیست ........ تنها همین تیغ ها را دارم .......... با قاصدک هایی که بر سرم میروید ........ هر بهار ......... و به همه جا میرود ......... تا پیام مرا ببرد .........اما باز قاصدک ها میروند ........... من می مانم تا بهار بعد ............ و تا بهار بعد .......... و تا بهار بعد ..........
خواستم بگویم ........... زمانی شما همه چیز دارید .......... یا همه ابزار را دارید ........ پس می توانید امیدوار باشید .......... به چیزهایی که آرزویشان را دارید ....... اما وقتی هست که دیگر ابزاری ندارید ...........
........ خواستم بگویم ....... دنیا چقدر مسخره می شود ......... وقتی حتی کسی نباشد که در شادی یک دیالوگ فیلمی که دارید می بینید شریک شود ....... برای چه می خندید؟......... برای دل خودتان ؟ ......... تا کی؟........
نگویید ما همه در حال زندگی می کنیم و چشم به آینده داریم .......... بله شاید در زمانی بتوان این حرفها را زد ......... همان زمانی که ابزار هست .......... اینها را خطاب به خانم یا آقای ساشوسا هم می گویم ......... اما در همه عمر ما در گذشته هم زیست می کنیم ......... دوستانی داریم که در خاطرات ما شریک می شوند ...... حتی با یاداوری آن خاطرات مسخره ......... با دوستان می خندیم .......... دوست....... دوست ............ دوست ............ دوست.
....... خواستم بگویم ......... یار همان باغبان است .......... و شما همان درخت که به بار می نشینید ........... میوه تقدیمش می کنید ........... دوست می شوید ....... و سبزیتان جهان را پر می کند ............. و جهان پر از سبزینه عشق ........... عشق ..... عشق ........ عشق.
......... نه .......... من از خودکشی حرف نزدم ......... از خودکشی بیزارم .........آن یک بار خودکشی را هم که با عنوان .... "خودکشی مسخره " ........ از آن یاد کردم ........ حتی از مرگ می ترسم ......... اما زندگی من شبیه مرگی نا خواسته است ........... شبیه بیابانی که در آن بته ای پر از تیغ ........... هر بهار ...... قاصدک هایش را " رها" ........ کرده ......... در زمین ریشه دوانده ........ برای قطره ای آب ........ و یک روز ........... شاید برای روشن کردن اجاقی ........ شاید برای ساخت خانه ای در بیابان ......... از زمین کنده شود .......... و برای همیشه برود ....... برود به آنجا که می گویند "مرگ"..................
همین.
|
|