|
ایام بی شوهری
|
||
به خانه هنوز هیچ نگفته ام ....... اهالی خانه تصور می کنند من هر هفته دو ساعت با مریم بیرون می روم .......
هر هفته روزی که قرار من و اسالف است باید به مریم زنگ بزنم که در آن چند ساعتی که بیرون هستم به خانه ما زنگ نزند چون مثلا با او بیرون هستم.
آذر ماه سال ۶۹ هست و من با اسالف قرار دارم ...... دیرم شده است ...... با همان لباسی که دانشگاه میروم ..... همیشه با همان لباسها..... سر قرار هم می روم ..... بدون هیچ تفاوتی ..... حتی تغییر دادن مقنعه با روسری......
ساعت ۵ است به موقع رسیده ام ..... اسالف هم ایستاده است دم در اصلی پارک ساعی که دارند بازسازیش می کنند..... یک هو یادم می افتد که به مریم زنگ نزده ام ..... قلبم می ایستد. به اسالف می گویم : زود باید یک تلفن عمومی پیدا کنم و به مریم زنگ بزنم .
تلفن را پیدا می کنیم ..... به مریم زنگ می زنم ...... صدای مریم میاید که نفس نفس می زند ..... انگار دویده است....... صدایم را از پشت تلفن فوری می شناسد . می گوید نسترن خب شد زنگ زدی یه چیزی می خوام بهت بگم ..... من با عجله میان صحبتش میدوم و می گویم تو اول گوش کن : تلفن زدم بگم با تو چند ساعتی بیرونم ..... یادت باشه خونه زنگ نزنیا....... مریم می خندد و با صدای آهسته می گوید : خره ...... من هم داشتم می رفتم بیرون ..... دم در خونه رسیده بودم که تو زنگ زدی با عجله آمدم گوشی را بردارم که کسی دیگر برندارد. آخه میدونی من هم یه چند ساعتی با تو بیرونم ...... اما یادم رفته بود بهت زنگ بزنم و بگم!!!!
...........................................................................................................
این پست مربوط به دی ماه سال گذشته است .............. اما دیدم یه مدل از شیطنتهای دوره جوانی من و مریم را نشان می دهد که به نوعی ............ نشاندهنده خنده های ما در پی آن همه الحمدالله گفتن بود.
|
|