تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
همه ما شب های امتحان را تجربه کرده ایم ............ هر صفحه ای که می خوانیم ........هنوز به صفحه بعد نرسیده یادمان می افتد که باید برویم یک جای مهم !!!!!!!!!!!!!! ............ می رویم جای مهم .......... دوباره دو صفحه می خوانیم ....... یادمان می افتد تشنه ایم ............. آب می خوریم ......... سه صفحه بعدی هنوز تمام نشده ............ گشنه مان می شود .......... کله مان را تا ته می کنیم درون یخچال ............ به وارسی.............آخر هم گوجه سبز می خوریم با نمک فراوان !!!!!!!!!!!!! .......... حال چگونه گوجه سبز می خواهد شکم ما را سیر کند این قصه ای است که تنها شبهای امتحان معنا می یابد......... دوباره دوصفحه می خوانیم ......... سر صفحه سوم یادمان می افتد که زنگ بزنیم به شیوا ......... و از او بپرسیم فصل هفتم هم در امتحان هست یا نه ؟.......... زنگ می زنیم ......... با شیوا یک ساعت حرف می زنیم .......... از اینکه استاد نامدار سر کلاس چقدر حرف می زند ............ تا اینکه یک روز بالاخره باید برای هپل شامپو بخریم .......... که انقدر با کله چرب و چیلی به کلاس نیاید .............. تازه به یادمان می افتد که چرا زینب اون روز انقدر گریه کرد................ و در پایان فصل هفتم هم جزو امتحانه؟........ شیوا نمی داند ...........وسوسه به جانمان می افتد که فصل هفتم هست یا نه ........ بنابراین فصل هفتم را رد می کنیم ............ و میرویم سراغ فصل هشتم ....... تا بعدا اخر شب از کسی بپرسیم ........ یا صبح نگاه سطحی به فصل هفتم بیاندازیم........

فصل هشتم انقدر راحت است که خوشمان می آید ............ از زمان بندی هم که کرده ایم جلو می افتیم .......... اصلا فصل هفتم را فراموش می کنیم ......... بلند می شویم .......... یک ترانه برای شارژ روحی خودمان می گذاریم ......... و یک هو می بینیم یک ترانه شد ......... چند ترانه و ........ اوووووه نیم ساعت گذشت.........

حالا فصل نهم هستیم .......... دوباره بازی شروع می شود ........... از رفتن به یک جای مهم ................. تا در نهایت این بار تلفن به زیبا........... واین قصه ادامه دارد .........

..............................................................................................................

این ماجرا که گفتم فقط شب امتحان رخ نمی دهد .......... موقع نوشتن طرح تحقیقاتی ............ یا جمع بندی کار تحقیقاتی هم رخ می دهد ......... صبح کله سحر بیدار شدم ........... قدری در اینترنت گشتم ....... بعد حسابی گشنه ام شد .......... حسابی صبحانه خوردم ....... نگاهی به ورقه های سفید انداختم ........ خوابم گرفت .......... قدری خوابیدم ......... توی خواب تئوری که می خواستم اثباتش کنم را خواب دیدم ........... به این می گویند خوش شانسی ......... بیدار شدم ......... تازه طرح مساله کرده بودم و داشتم میرفتم سراغ باقی ماجرا که دیدم سرم را گذاشتم روی میز ........... و دوباره از خواب بیهوش شدم ....... این بار انگار چند نفر با هم می گفتند : " نمایشگاه امروز تموم می شه یا فردا؟" ....... از خواب پریدم ....... قدری نوشتم ........... بعد کله ام تا ته رفت درون یخچال .......... ناهاری درست کردم شاهانه ............که در حالت عادی عمرا درست کنم ........ یا عمرا انقدر وقت برای ناهار درست کردن بگذارم .........بعد از ناهار ......... به جاهای سخت رسیده بودم ........... هر چه تقلا می کردم ......... ذهنم یاری نمی داد ........ دیگر ساعت ۴ بود که خواهرم روی موبایل زنگ زد .......... که چرا گوشی خانه را بر نمی دارم ...........گفتم " سیم تلفن رو کشیدم." .......... گفت : " بریم خونه ببینیم .".......... آی انگار خواهرم رو خدا فرستاده بود که از دست این طرح تحقیقاتی بنا شده بر دکترین فشار از بیرون و بحران از درون خلاص شوم .......... گفتم : " باشه " .........

راستش را بخواهید ......... به هوس فروش خانه افتاده ام ............ چشمتان روز بد نبیند ............ هر جا را که دیدیم از خانه خودم بدتر ........ ولی قیمتش فقط و فقط ۳۰ تا ۴۰ میلیونی بالاتر ............ در همین منطقه آریاشهر کوفتی........ این شد که با خواهرم رفتیم به گشت و گذار ........ خیابان گردی ........... و گپ و گفت ......... تا ساعت یک ربع به ده ............... بعد هم که من آمدم اینجا چون قول داده بودم آپ کنم ........... اما شما که نمی دانستید چه چرندیاتی را می خواهم در پست بگذارم و آپ کنم .........

...........................................................................................................

خب این هم بهانه دیگری است وقتی ذهنت یاری نمی دهد .

راستی من و خواهرم امروز به چند نتیجه رسیدیم ............ من گفتم : " در تمام زندگی ما .......... اساطیری که از قبیله ما ......... از سرشت ما .......... در وجود ما .......... به جای ما حکم راند و زندگی کرد ............ نخواستن را گرامی داشت و نه خواستن را "............ خواهرمان هم ضمن تایید فرمایشات گهربار ما ........فرمودند: " اضافه کن که ندیده شدن را برتری داد به دیده شدن."

........................................................................................................

آه داشت یادم می رفت اصلا عنوان پست یک چیز دیگر بود .......... قرار بود از مساله ای دیگر بنویسم ............ اندر حکایت اینکه آدمی که می خواد شب امتحانش باشه یا شب پروپزال نوشتنش ..........شونصد جور کار انجام میده جز کار اصلی.

نزدیک خانه من سوپری هست که این یک سال هر وقت می رفتم اونجا ......... شاگرد مغازه سرش را می خاراند و می گفت : "زعفرون داره گرون می شه ."......... و من هر بار پیش خودم می گفتم این همه اجناس دارن گرون می شن این چرا بند کرده هی به من می گه زعفرون داره گرون می شه ....

تا اینکه امروز .......... روزنامه کارگزاران را که دیروز خریده بودم و هنوز نخوانده بودم را ...........امروز میان طرح نوشتن .........نشستم و کل صفحاتش را خواندم!!!!!..... جزو اخبار اقتصادی این مطلب بود که نرخ زعفران نسبت به همین زمان در سال گذشته ۷ برابر شده است .............

خودتان حساب کنید ......... زعفران سال گذشته در همین زمان به قراری هر کیلوگرم ۳۰۰ هزار تومان بوده است ........... یعنی اگر من سال گذشته ..... ۳۰ میلیون تومان زعفران خریده بودم ............. الان ۲۰۰ میلیون تومان پول نقد داشتم ......... و می توانستم روی پول خانه ام بگذارم ............ و تازه یک آپارتمان صد متری نوساز درفاز یک شهرک غرب  می خریدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:42  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا