|
ایام بی شوهری
|
||
چند کوچه را رد کرده ایم به موازات خیابان اصلی ستارخان نمی دانم .؟ ......... به یکباره ماشین را نگاه می دارد ........... پسر یا مردی حدودا سی و چند ساله است........رو به من می کند ............ می گوید:" پلاک ۳۰ رو که می بینین ............. من اول پیاده می شم میرم تو .... طبقه دوم ....... بعد شما لطف کنین بیاین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
................. من با مانتو .............. مقنعه ............ قیافه اخمو .............. بدون آرایش ............. یک بعدازظهر تابستانی...................
مانده ام چه بگویم .............. هیچ نمی گویم ............ در ماشین را باز می کنم ......... و کوچه ای که به موازات خیابان است را به سمت خیابان قدم می زنم .......... پشت سرم را هم نگاه نمی کنم ............. نه حرفی زده ام .......... نه کلامی ..................
در خیابان ستارخان .............. باز هم سوار یک پیکان می شوم ............... و به مقصد می رسم.
|
|