تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
منتظر تاکسی ایستاده ام ........... یک پیکان نگاه می دارد .............. سوار می شوم ............... به راننده پیکان نگاه هم نمی کنم .......... در حال و هوای خودم هستم ............ به یکباره به خودم میایم ......... اول می مانم چرا به جای خیابان اصلی از کوچه هایی به موازات خیابان می رود ......ولی بلافاصله به خاطر میاورم که خیلی از مسافر کش ها به خاطر اینکه از شر شلوغی خیابان ستارخان به خصوص میدان اول صادقیه و اطرافش راحت شوند این کار را می کنند......... خب پس مساله ای نیست ........ دوباره به سمت افکار خودم پرتاب می شوم................

چند کوچه را رد کرده ایم به موازات خیابان اصلی ستارخان نمی دانم .؟ ......... به یکباره ماشین را نگاه می دارد ........... پسر یا مردی حدودا سی و چند ساله است........رو به من می کند ............ می گوید:" پلاک ۳۰ رو که می بینین ............. من اول پیاده می شم میرم تو .... طبقه دوم ....... بعد شما لطف کنین بیاین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

................. من با مانتو .............. مقنعه ............ قیافه اخمو .............. بدون آرایش ............. یک بعدازظهر تابستانی...................

مانده ام چه بگویم .............. هیچ نمی گویم ............ در ماشین را باز می کنم ......... و کوچه ای که به موازات خیابان است را به سمت خیابان قدم می زنم .......... پشت سرم را هم نگاه نمی کنم ............. نه حرفی زده ام .......... نه کلامی ..................

در خیابان ستارخان .............. باز هم سوار یک پیکان می شوم ............... و به مقصد می رسم.

 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:38  توسط نسترن   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا