|
ایام بی شوهری
|
||
می گوید : " خانوم ...........تا دیپلم ادامه دادم ........... اما بعدش یه مدت رفتم سراغ کار ............. بعدم دیگه واسه امثال من دیر شده بود."
می گویم : " واسه تحصیل هیچ وقت دیر نیست........ تو الان هیچ جا کار گیر نمیاری ........... مگر اینکه با پارتی بتونی تو یه کارخونه بشی کارگر ......... با حقوق بسیار کم ............ زنت چه گناهی کرده ؟"
نمی تونم بفهمم چرا آدم ها قدری تلاش ندارند که بتونند درس بخونند............ و به یاد خودم می افتم .............. که دو رشته را تواما خواندم ............ به اضافه مطالعات آزاد ............ در همان زمانه فقر ............... تمام زندگی ام کتاب بود .......... و مطالعه .
چقدر برایش وقت می گذاشتم .........زیاد ............ نه اینکه مدام بخوانم ........ از نوشته های کتاب ..............حتی شب که می خواستم بخوابم .......... شکل هایی را مجسم می کردم .............. و درس برایم درس نبود ........... عشق بود.
.........................................................................................................
نزدیک به دو دهه پیش شعری نوشتم که میانه شعر این بود : " عشق تکنولوژی پیشرفته ای دارد و ما ........... همه امی "................ و امروز رسیده ام به آنجا که بگویم این منم که امی در عشقم ......................
....................................................................................................
"ثریا نمی تونم باور کنم ............... آخه تو که نه خواهرشی نه برادرشی ......... نه حتی نامزدش ............. رابطه شما یه رابطه بی اف جی افی بوده .......... من اصلا نمی تونم بفهمم."
"نسی اگه من نباشم .......... کی کمکش کنه .......... اون عشق منه ............ درست زندان رفته ..................اما اگه من نباشم کی کمک کنه ............ به مرد تنهای من که از زندان بتونه در بیاد .........."
حرفی برای گفتن ندارم ............. یعنی چی؟
........................................................................................................
" رخساره به خدا نمی فهمم .........."
"ولی من می فهمم ............ تقصیر اون که نیست ........... مشکلی براش پیش اومده اگه من باهاش نباشم ........... اگه سختی هاش رو با من قسمت نکنه ........ کی هست؟"
" اخه رخساره شما که حتی نامزد نیستین ."
"مگه نامزدی و این حرفا ......... یا این تعهدات اجتماعی باید باشه ........ تا مشکلاتش رو بفهمم .......... تا بتونم قدری از سختی راهش رو کم کنم؟........ اره ما نامزد نیستیم .............. ما دو انسانیم ............. اما دل باخته .......... من تا تهش هستم ............... تا هر وقت که بتونم سنگینی باری که رو دوشش هست رو کمک کنم که کمتر حس کنه "
نمی تونم بفهمم.
.........................................................................................................
سال ۷۰ است ............. من و دانل به سینما رفته ایم ........... یکی از همین فیلم های روشنفکری .............. چند قدمی از سینما دور نشده ایم ............ من با مانتو و مقنعه و دانل هم با لباسی که فقر از سر و رویش می بارد.
یک مامور جلوی ما را می گیرد : " شما چه نسبتی با هم دارین؟" ........... دانل از من می خواهد قدری عقب تر بایستم ........... و دارد توضیح میدهد یا اینکه دارد می گوید خانم برود من در اختیار شما هستم ........... نمیدانم چه می گوید ....... با نگاهش اشاره می کند که دوباره کنارش بایستم ........... و می گوید: " شما لطفا برین ........... ظاهرا سوتفاهمی پیش اومده .......... حلش می کنم ." .......... وقتی می گوید شما لطفا برین ........... می دانم منظورش آن است که تا بلوار کشاورز بروم تا او بیاید که ماشین بگیریم .......... به سمت اریاشهر ........... منزل مادر ............ و او مرا به خانه برساند .......... و بعد برود ...............
یکی دو دقیقه گذشته است .......... حوصله ندارم بایستم ............ با خودم می گویم : ده دقیقه می مانم اگر امد که خب میرویم ............ اگر نیامد میروم ..........
دقیقه هشتم تمام شده که دانل از راه می رسد ............. ماشین می گیرد .......... می گوید : "ناراحتی ؟".............. جواب نمی دهم ............ می گوید : " از دور دیدمت به ساعت نگاه می کردی ." ............ می گویم : " آره......... به ساعت نگاه می کردم ............. با خودم گفتم اگه تا ده دقیقه نیومدی خودم برم خونه ." ........... دانل با تعجب مرا نگاه می کند ............. موقع خداحافظی می گوید: " یعنی من ۱۰ دقیقه ارزش ایستادن را داشتم.........آن هم وقتی خودت دیدی گرفتار بودم؟" ........ جوابی ندارم .
........................................................................................................
به زندگی ام نگاه می کنم ............. برای دیگران که کارشان راه بیفتند وقت گذاشتم ............. برای تحصیل وقت گذاشتن ........... برای پول درآوردن اما از راه حلال وقت گذاشتم .............. اما برای کاراموزی در قصه عشق هیچ وقتی نگذاشتم .............
...................................................................................................
این بار انگار من باید مقابل آن مرد کارگر بایستم و پاسخ پس دهم که چرا ........ به دنبال تحصیل عشق نرفتم ؟
و او مرا متهم کند که سهمت همین هست .................
........................................................................................................
من هیچ زمانی به دنبال تحصیل در مکتب عشق نرفتم ............ پس چرا حقی را می خواهم که خیلی بالاتر از این بی سواد مکتب عشق است ........... چرا؟......... من امی ٬!!!
.......................................................................................................
|
|