تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 
این وبلاگ به علت گرفتاری های زیاد نگارنده آن تا اطلاع ثانوی تعطیل است.

از اینکه در این مدت با کامنت های خوب و ارزشمندتان مرا همراهی کردید... بسیار سپاسگزارم.

نسترن رها

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:57  توسط نسترن   | 

صداها ... صداها ... صداها ... به حد جنون می رسند ... هر کسی صدایش را بلندتر می سازد ... تا به دیگران  بفهماند حق از آن اوست .

سکوت ها ... سکوت ها ... سکوت ها ... به حد جنون می رسد ... هر کسی سکوتش را عمیق تر می سازد ... تا به دیگران نفهماند ... حق از آن اوست.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:58  توسط نسترن   | 

ملکی اداری را با چند از دوستان به شراکت خریده ایم ... منتظر فروشش هستم... در این بازار راکد مسکن... راکد نه از حیث قیمت ... راکد از بابت  فروش ...

شاید برای همیشه بروم.

 

شما جایی سراغ دارید که آسمانش قدری آبی باشد؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:29  توسط نسترن   | 

خواب بدی می بینم  ... تقلا می کنم می خواهم بیدار شوم .. اما نمی توانم ...

خواب بدی می بینم ... تقلا می کنم از خواب بیدار شوم ... اما نمی توانم ...

در خواب چهل ساله شده ام ... تنها درون یک خانه... بچه ای ندارم ... همسری ندارم .... کار می کنم ... کار می کنم ... در ترافیک مانده ام .... ساختمان های ویلایی خراب می شوند ... مجتمع ها سر می کشند ...دیوارهای بلند خورشید را آن دورها پنهان کرده است ... من در ترافیکم ... اما گرما امان را می برد .... چرا از خواب بیدار نمی شوم ... تقلا می کنم می خواهم بیدار شوم .... اما نمی توانم ....

 دخترها و پسرهایی را می بینم .... نمی توانم بشناسم ...  می رقصند ...  روبروی صفحه ای شبیه تلویزیون نشسته ام ... تلویزیون روی میز است ... زیر میز ... صفحه ای است .... به بیرون کشیده ام ... چیزی شبیه به ماشین تایپ روی آن است ... دستانم به اختیار من نیست ... می نویسم ... و روی صفحه تلویزیون نوشته من ظاهر می شود ...." تنهایی ... تنها سهمی بود که از من دریغ نشد" .... چرا این جمله را می نویسم ... باید از خواب بیدار شوم ... باید بیدار شوم ... چرا بیدار نمی شوم .... همه چیز به هم می ریزد ... به یکباره روی صفحه تلویزیون .... می بینم نوشته شده "ایام بی شوهری" .... چرا؟ .... گوشه اش نام من است .... " من نسترن رها هستم .... تنها و مجرد ." .... آه خدایا این کابوس چیست ؟ ... چرا بیدار نمی شوم .....

همه چیز در حال وزیدن است ... ابرها از گریه ورم کرده اند ... اما همه چیز در حال وزیدن است ....ابرها پراکنده می شوند ... و هیچ نم بارانی ... بر زمین نمی نشیند ...

میانه خیابان ایستاده ام ... میان مجتمع هایی با دیوارهای بلند ... مادری دست فرزندش را محکم گرفته است ... مردی در ماشین را باز می کند ... نکند مرد من است ؟ .... زنی سوار ماشین می شود ... با آرایشی که برایم غریب است ... من کجا هستم؟ ....

پرتاب می شوم دوباره در خانه ای .... هیچ کسی نیست ... مادر نیست ... خواهر نیست ... پدر نیست .... باز روی ماشین تایپی که انگار لهش کرده اند و تبدیل به یک صفحه شده در حال نوشتن هستم .... " نه ... باور کن ... زندگی را اینگونه نخواسته بودم." ....آه باید بیدار شوم ... یعنی چه که زندگی را اینگونه نخواسته بودم .... مگر چه می خواهم جز یک زندگی معمولی ... جز زندگی مثل همه ... خدایا از این کابوس بگذار بیدار شوم ....

روی پشت بام خانه قدیمی هستم ... مادر دستانم را گرفته است ... " یعنی هیچ وقت آقا گرگه پیروز نشد؟ " ...  " تو قصه نه." .... یعنی چه تو قصه نه ؟ .... خدایا بگذار بیدار شوم ... هوا کم است ... هوا کم است .... هوا کم است...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:48  توسط نسترن   | 

پسری به غایت زیباست ... کیارش را می گویم ... پسری با قدی بلند ... سینه ای فراخ .... چشمانی کشیده ... با موهایی تا شانه آمده ... و متولد 1361 ...

می گویم : " چه شد که بازیگری خواندی در دانشگاه؟" .... " مادر و پدرم هر دو اهل ادب و هنر بودند ... در چنین خانواده ای به دنیا آمدم ... و یک روز به ناگاه .... طفلی 8 ساله را به سینما بردند ... قبل از آن هم رفته بودم ... اما آن روز ... بر روی پرده سینما معجزه دیدم ... معجزه فیلم هامون بود ... نه معجزه حمید هامون بود... می خواستم دوباره این معجزه را که در کودکی دیده بودم ... ببینم ... چند بار شد نمی دانم ... که گاه مادرم ... و گاه پدر ... با صبر و حوصله مرا به سینما می بردند .... تا حمید هامون را دوباره ببینم .... و همین معجزه مسیر زندگی آن طفل را رقم زد ... خواستم او شوم ..." ... به شوخی صدایش را شبیه خسرو شکیبایی می کند ... لبخند می زنم ...." خب بازیگر شدی؟" .... " آن روزها فکر می کردم باید سینما بروم ... اما بعدها فهمیدم مثل استاد باید خاک صحنه تئاتر بخورم ... الان چند سالی است که با استادم قطب الدین صادقی کار می کنم."... "مثلا؟" ...." تله تئاتر چرخ دنده اثر سارتر" ... "خوبه".... "بله خوبه من به آرزوم رسیدم ... اون روز که معجزه رخ داد ... من برای همیشه خودمو کارم را شناختم ... و شبها با خواب معجزه ای که دیده بودم به خواب می رفتم ... و این همه را مدیون خسرو شکیبایی هستم."

 

سال 72 است ... در سینما فلسطین ... در یک صبح سرد از روزهای جشنواره .... فیلمی از بهترین سکانس های فیلم های چند سال اخیر نمایش داده می شود .... به آرامی روی صندلی نشسته ام ... سکانسی از فیلم هامون آغاز می شود ... همانجا که خسرو شکیبایی ... جلوی میز دادگاه از خود دفاع می کند ... و آخر الامر شعری از شاملو .... به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ...و به یکباره خود را می یابم .... دارم می گریم .... می گریم ... می گریم . پس چرا بار اول که فیلم را با مریم در دوره دانشجویی دیده بودم ... نگریسته بودم ؟ .... آها ... آن روز ... وقتی من و مریم داخل سینما بودیم کم مانده بود از جایمان برخیزیم و خودمان را وصل کنیم به پرده ... هیچ چیز نمی خواستیم حواسمان را پرت کند.... و هنگامی که از سینما بیرون آمدیم .... قیافه مان شبیه دو نفر بود که دچار شوک شده اند.

و من تجربه این شوک را چند سال قبل تر هم حس کرده بودم ... وقتی تلویزیون ... سریال مدرس را با بازی خسرو شکیبایی نشان داد ... بیشتر تله تئاتری دنباله دار را می مانست ... و خطابه های بی بدیل شکیبایی.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:43  توسط نسترن   | 
 
  بالا